یازده ثانیه لرزش

آرام از تخت پایین آمد. با هر حرکت انگار چاقویی در شکمش فرو میرفت؛ اما لبخند میزد. چادرش را از دست مادر گرفت. دستانش را که بلند کرد تا چادر را به سر اندازد، لب‌هایش به هم فشرده شد و چشمانش را بست. ثانیه‌ای بعد که نگاهش به پتوی صورتی در دست مادر افتاد، لبانش باز شد و چشمانش برق زد.
مادر، پتوی صورتی در دست از اتاق خارج شد. زن دست راستش را در دست چپ همسرش گذاشت و آرام آرام به سمت راهرو بیمارستان قدم برداشت. بخیه‌هایش تیر کشیدند، ناخودآگاه دست همسرش را فشار داد.
_ خیلی درد داری؟
_ طوری نیست؛ خوب میشه. سر راه یادت باشه داروهامو بخریم.
_ چشم مامانش.
‌
از پرستارها خداحافظی کردند و برگه ترخیص به دست به سمت آسانسور رفتند.
‌
_ آخر خودش اومد ولی ما هنوز اسم براش انتخاب نکردیم، باباش.
_ فردا جمعه است، پدرت و بزرگای فامیل که میان دیدنش، اسم‌ها رو می‌نویسم، میذارم بین قرآن، باز کنیم هرچی اومد.
_ راستی یادت نره دکتر گفت یکشنبه، باید بچه رو ببریم برای چکآپ.
_ یکشنبه این هفته یا بعدی؟
_ همین یکشنبه، هفت دی میشه.
_ باشه، باشه. ان‌شاءالله میبرم گلدخترمو. عزیز بابا.

به خانه رسیدند. زن، نوزاد را در آغوش گرفت و شیر داد. قربان‌صدقه‌اش میرفت و در خیالش سال‌های پیشرو را مجسم میکرد؛ راه رفتنش، به حرف افتادنش، مدرسه رفتنش، عروس شدنش.. دلش قنج رفت از تصور آینده.
مرد کاغذی آورد و اسم‌های پیشنهادی همسر و خودش را نوشت. قرآن یادگار پدرش را از طاقچه برداشت. کاغذهای کوچک شده را بین برگه‌های قرآن گذاشت تا فردا ظهر که بزرگان فامیل بیایند و اسم دخترک را انتخاب کنند.
چراغ را خاموش کردند و خوابیدند.

فردا صبح زمین لرزید. یازده ثانیه. زن، همسرش، مادرش هیچکدام نتوانستند اسم دخترک را انتخاب کنند. یکشنبه هفت دی را ندیدند. همگی با هم رفتند… دخترک اما ماند؛ بزرگ شد. راه رفت. به حرف افتاد. مدرسه رفت و امسال هجده ساله شد.
‌
‌
داستانکی به بهانه‌ی هجدهمین سالگرد زلزله‌ی بم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *