درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

بُریم مشد

خواب دیدم بلیط قطار دارم برای مشهد. می‌خواستم راه بیفتم ولی بلیط رو پیدا نمی‌کردم. تو کمدها، بین کتاب‌ها، جیب کیف‌ها و مانتوهام، هرجا میگشتم پیداش نمی‌کردم. ناراحت بودم که ممکنه از قطار جا بمونم که مامان بلیطمو پیدا کردن و از خواب پریدم. یک قلوپ آب خوردم و دوباره خوابیدم. دیگه خوابی ندیدم ولی یک صدایی مدام بهم میگفت “بیدار شو، باید دنبال بلیط مشهد بگردی؛ بلند شو، الان از قطار جا میمونی‌” بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه مونده بود به طلوع آفتاب؛ داشتم از قطار جا می‌موندم…

۲۵ آذر ۰۰

راستی، کی بریم مشهد؟

وبلاگستانی که نیست

نشستم تک‌تک پیوندهای وادی رو باز کردم. دامین‌دارها اکثرا نبودن و دامینشون برای فروش گذاشته شده بود. میهن‌بلاگها و پرشین‌بلاگها هم نبودن. فقط بلاگفایی‌ها و بلاگی‌ها بودن که اونا هم نهایت اخرین نوشته‌شون برای سال نود و شش بود. فقط صبح و هابیل و مستطاب بروز بودن و آخرین مطلبشون برای سال دوصفر بود که اونها هم مطالب اینستاشون رو بازنشر داده بودن. چقدر غریب …

و من مثل پیرزنی نشسته بر خرابه‌ی شهری که دوستش داشت، گاهی هنوز فقط اینجا می‌نویسم.

فرزندم، غم

“نه” ماه زمان کمی نیست؛ “نُه” ماه لازم است برای شکل‌گیری یک انسان در بطن مادرش؛ نُه ماه زمانیست که یک بشر خلق می‌شود، یک آدم.

به اندازه‌ی زمانِ خلق یک انسان، از آن روزی که رفتید گذشت و غم، به‌مانند جنینی در رحم که هر روز جزئی به آن اضافه می‌شود و بزرگتر، در دلم بزرگتر شد و عمیق‌تر.
هر روز که گذشت، رفتن‌تان، نبودتان، جایِ خالی‌تان خود را بیشتر نشان داد.
روز تولدتان، عیدغدیر، ماه رمضان، شب‌های قدر، عاشورا، تولدم، روز دختر… هر لحظه‌شان جنینِ غمم را بزرگ و بزرگتر کرد؛ و وای از روز پدری که هنوز نیامده است و وای از بهمن و اسفندی که از الان از آمدنشان وحشت دارم…
‌
وقتی غذاهای موردعلاقه‌تان را پختم، بغضم را فرو خوردم و با خود گفتم حتما جایی که هستید غذاهایش خیلی خوشمزه‌تر است؛ وقتی شلغم آمد و در دهان گذاشتم، همان دخترک خردسالی شدم که پدرش برایش شلغم تکه می‌کرد و با لبخند همیشگی‌اش برایش می‌خواند “بلبلی داغِ بلبلی، نقل و نباته بلبلی”
وقتی انگور آمد، یادم افتاد به چندروز قبل رفتنتان که انگور خواسته بودید و گفتیم زمستان است، ان‌شاءالله تابستان که آمد، برایتان می‌خریم و تابستان آمد و انگور آمد و شما نبودید…
‌
می‌دانید بابا، دلم برایتان تنگ است که اینها را می‌نویسم، دلم برای یکبار دیگر بغل کردنتان، بوس کردنتان، دست بر سر کشیدنتان، تنگ است، وگرنه میدانم جای شما خیلی ‌بهتر از ماست و اصل آن و اینها؛ خوشابحالتان حتی…
کاش وقتی آن‌طرف آمدم، بتوانم ببینمتان بابا. آه بابا… بابا… بابا …

دوازدهم آذر ۰۰

دهه‌ات گذشته مربی

یکی از کارکردهای پینترست رو، نمی‌دونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریع‌ترین راه برای رسیدن به خواسته.

منم الان یه بزرگترم!
چه خوب و چه غمناک

ای دریغ از عمر رفته

گودریدز را باز می‌کنم. بالای صفحه، پوستر شرکت در رای‌گیری کتاب‌های سال را گذاشته است. با خود می‌گویم “چرا انقدر زود؟ از حالا داره تبلیغ میکنه برای آخر سال؟” بعد حساب و کتاب ذهنی میکنم که از نظرسنجی پارسال چقدر گذشته است که دربیاورم ماه چندِ میلادی هستیم. نهایت به هفت میرسم. یعنی مرور چند ثانیه‌ای ذهنم اینطور می‌گوید. بعد، آن سمت دیگر ذهنم به مخالفت برمی‌خیزد و می‌گوید “نخیر! دارد آذر می‌شود یعنی ماه ده یا یازده هستیم.” تعجب میکنم. مگر میشود؟ رو میکنم به سیداحمد و میگویم “احمد، چه ماه میلادیه الان؟” وقتی می‌گوید نوامبر انگار واقعیت به صورتم کوبیده میشود. ورِ دیگر ذهنم، پوزخندی به ور دیگر میزند.

این سالِ سخت چقدر سریع گذشت …
راستش نصف بیشترش را نفهمیدم و زندگی نکردم …

زندگی

در واتس‌آپ، با دوستان دبیرستانم کانالی داریم برای خبر داشتن از حالِ همدیگر. مثلا کسی بچه‌دار شده باشد یا مقطع جدید تحصیلی قبول شده باشد، آنجا به بقیه خبر می‌دهیم. یا اگر کسی مریض باشد یا یکی از عزیزانش کسالتی داشته باشد یا به دیدار الهی رفته باشد، خبر میدهیم برای دعا کردن و خیر خواستن.

چند هفته قبل، یکی از دوستان پیام داد که دارد برای زایمان سومش به اتاق عمل می‌رود. خبرش را در کانال گذاشتم و خواستم رفقا برایش انشقاق بخوانند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوست دیگری پیام داد که در کانال بخواهم برای مادر یکی از بچه‌ها که حال مساعدی ندارد دعا کنیم.
چند ساعت بعد، دوست اول خبر از دنیا آمدن دخترش داد و دوست دیگر خبر فوت مادرش …
دنیا اندازه همان چند دقیقه فاصله، بین آن دو خبر بود برایم … آمدن و رفتن …
آمدن و رفتن …