تولدت مبارک رفیق

از صبح هربار نگاهم به تاریخ امروز افتاد، ذهنم گفت “هفت مهر، تولد کی بود؟” و مدام بین رفقای مهری گشت و گشت و گشت. زهرا‌سادات؟ نه زهرا دهم بود. سارا؟ نه بیست‌چهارم بود. هدی؟ نه اون هفت آذر بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد و نیامد.

یک ساعت پیش، گروه واتس دوستان دانشگاه را باز کردم. فاطمه عکسی فرستاده بود. دانلودش کردم. تصویر را که دیدم چند ثانیه احساس کردم قلبم در حالت انقباض ماند. عکس سنگ قبر “منور” بود و تاریخ تولدش؛ هفت مهر شصت و چهار …

تولدت مبارک رفیق

ببخشید که یادم نبودی …
ببخشید که دنیا انقدر بی‌رحمه

آه …

اربعین ۱۴۰۰

پرسید: “ناراحت نیستی بعد این همه سال که اربعین میرفتی عراق، دو ساله نرفتی؟”
‌
گفتم: “میدونی، من خوشحالم این دو سال شرایط اینطوری شد؛ از این جهت که اربعین رفتن، یه “عادت” نشد برام. یه چیز راحتِ دست‌یافتنی.
فهمیدم رفتن، اینقدر راحت هم نیست.
فهمیدم اگه میرم معنیش این نیست آدم خوبی‌ام و اگه نرم، آدم بدی‌ام”
‌
‌

پ‌ن: عکس‌های بزرگوارانی که امسال با جسمشون هم زائر هستند میبینم، واقعا میترسم برای ماه آینده‌ی کشورم، اگر این گرامیان موقع برگشت خودشان را قرنطینه نکنند و باعث موج جدیدی بشوند

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

۲۲ شهریور ۰۰

امروز لپ‌تاپمو روشن کردم. بعد از چندوقت؟ گمونم چهار ماه، شایدم بیشتر. حتی یادم رفته بود تصاویر کیبوردش رو عوض کردم. تا بازش کردم، گفتم عه! این این شکلی بود؟

حدود یک ماه از شبکه‌های اجتماعی هم دوری کردم. توئیتر که اصلا سر هم نمیزدم. اینستا رو گاهی باز میکردم، چهار تا استوری دوستام که اولین استوری‌ها بود رو میدیدم و تمام. حتی واتس رو هم کم چک میکردم. در حد مکالمات یا گروه‌هایی که همون‌موقع بالا بودن. حوصله اسکرول کردن و پایین رفتن نداشتم.
اسیر زندگی مجازی شدیم و اسیر رسانه

شبکه‌ها رو باز میکنی میبینی ملت هر خبر و هر اطلاعاتی رو باور میکنند و پخشش می‌کنند. از اطلاعات مذهبی تا سیاسی و اجتماعی و پزشکی و …
یعنی کافیه یه چیزی بنویسی، یه عکس هم بچسبونی تنگش و استوری کنی، یا بذاری تو گروه‌هات. بعد نگاه کنی به چرخشش. گمونم فردا نشده همون خبر الکی که نوشتی، به خودت میرسه! کافیه سیاسی و دری‌وری باشه، خیلی سریعتر حتی گمونم بچرخه! اگه انسانیت و اسلام دست و پامو نبسته بود، واقعا اینکار رو میکردم تا نتیجه چرخشش رو ببینم.

دوره‌ی بدی شده. رسانه اومده وسط زندگی مردم، بدون اینکه درست حسابی بلدش باشن.
البته خود بلدهاش هم گاهی بازیشو می‌خورن! بگذریم

لپ‌تاپ رو باز کردم دوست داشتم بنویسم. بدون دغدغه. اینکه اینجا خواننده نداره دیگه خیلی خوبه 🙂

نیم سال

نیم‌سال گذشت …
نیم‌سال‌ی که داغِ هر روزش، سخت‌تر از روز قبلش بود؛ غیرقابل‌باورتر؛ سخت‌تر؛ سنگین‌تر …

آه

اولین محرمِ یتیم بودن

داشت دعا میکرد؛ دعاهای آخر مجلس.
الهی آمین‌گویان، دعاهای خودم را در ذهن مرور می‌کردم.
رسید به سلامتی؛ در ذهنم گفتم ” پدر و مادرم”
یادم نبود
عادت ندارم هنوز
بهتر بگویم باور ندارم هنوز…
با بغض تصحیح کردم و فقط گفتم “مادرم”

می‌دانید، اولین محرمِ یتیم بودن، غمِ عجیبی دارد

بعد از نوزده ماه

حسابِ سرانگشتی که کردم، شد نوزده ماه.
باورش سخت بود که نوزده ماه از آخرین کلاس حضوری‌ام گذشته باشد. از دیدن بچه‌ها؛ تدریس حضوری، صدا کردنشان به اسم، تذکرِ ساکت بودن و گوش دادن، چشم در چشم توضیح دادن، سوال پرسیدن؛ دلم تنگ شده بود برای وسط حرف پریدن‌هایشان، خانم اجازه گفتن‌هایشان، پچ‌پچ کردن‌های دونفره‌شان، سوال‌های بیربط و پرت پرسیدن‌هایشان، دقیق بودنشان، تخیلِ آزاد و زیبایشان…
کرونا چه خوشی‌های کوچک و نادیده‌ای را از ما گرفتی که کاش بروی و ما قدرشان را بدانیم و بگوئیم “اگر کرونا نبود، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم آنقدر تدریس و بودن با بچه‌ها، برایم حیاتی و روحیه‌دهنده است؛ حتی اگر روزگارِ خوشی نباشد”
‌
پ‌ن: به وقت بودن با بچه‌ها و کارگاه نگارش‌خلاق بعد از یازده ماه زندگیِ مجازی؛ هرچند کوچک و هرچند محدود و کوتاه