روزم مبارک

وقتی میرفتیم مدرسه ، هفته معلم که میشد به جنب و جوش می افتادیم تا یه کاری برای معلممون کنیم .
گل بخریم.
کلاسو تزئین کنیم .
یه هدیه براش بخریم .
دست بزنیم . و …
رفتیم دانشگاه .
روز معلم دیگه برامون بی کلاسی بود .
آخه ما دانشجو بودیم نه دانش آموز .
پس ادب متعلم بودن رو هم بی خیال شدیم چون در شان مقام دانشجوییمون نبود که به استاد تبریک بگیم و برای تشکر از زحماتش حداقل یه شاخه گل بهش بدیم .
حالا خودم دارم میشم یه معلم !!!
روز معلم فقط دوست دارم بچه ها بهم بگن :
خانم اجازه ! روزتون مبارک . خسته نباشید
ولی اونا با دست های مهربونشون و خنده های بی کینشون ، بهترین هدیه های دنیا رو به من میدن .
دارم فکر می کنم اگه یه روزی استاد دانشگاه بشم ، برای دانشجوهای من هم تبریک گفتن روز معلم بی کلاسیه ؟؟؟

توی وبلاگ عمره دانشجویی یکی از حکمت های نهج البلاغه درباره تقسیم مردم در علم آموزی را خوندم .
قبلا هم این حکمت رو خونده یا شنیده بودم ولی ایندفعه گروه سوم بیشتر توجهم رو جلب کرد آخه خوصوصیاتشون خیلی به من می خورد .
پیشنهاد میکنم برید و ترجمه منظومش رو  اینجا بخونید .خیلی جالبه

امروز ۱۹ فروردین بود .
روز شرف شمس . روزی که میگن خورشید در بالاترین نقطه نسبت به زمین قرار میگیره و دعا ها در این روز مستجاب میشه .
شرف شمس اسم یک سنگ زینتی هم هست که مثل عقیق و فیروزه برای انگشتر و گردنبند استفاده میشه و بیشتر جنبه مذهبی دارد(همان انگشتری که آقای خامنه ای همیشه دستشان است)
این سنگ به رنگ زرد است و پشت آن چند تا کلمه و علامت کنده شده است .
میگن توی یکی از بازار های مشهد که معروف ترین سنگ شرف شمس ها را درست میکنند ۱۹ فروردین هر سال یک صف طولانی درست میشه تا بتونند در همین روز این سنگ رو خریداری کنند.

اولین باری که من به تقلید هم شاگردی هام روز ۱۹ فروردین توی یک کاغذ زرد بعد از نوشتن یک دعای دو خطی و هومن علامتهای عجیب خواسته هامو از خدا خواستم و بعد کاغذ رو تا کردم و لای قران گذاشتم ، پیش دانشگاهی بودم و جوگیری کنکور . یادمه یک خط درمون قبولی خودم و دوستام در دانشگاه رو خواسته بودم .

امروز یکسری از دوستام داشتن توی برگه های زرد خواسته هاشونو می نوشتن .
بعد از کلاس یکی از مقواهای وسط کلاستورهای پاپکو که اتفاقا زرد رنگ هم بود رو دیدم که خط خطی شده افتاده بود زیر نیمکت ها ، حدس زدم نوشته یکی از بچه ها باشه .خم شدم و برداشتمش .
معلوم بود دیگه نمی خواستش چون هم پاره بود هم خط خطی ولی یه چیزهایی میشد از وسط هاش خوند، کنجکاو شدم ببینم بچه ها از خدا چی میخوان که انقدر می نویسن (توجه کنید که فقط کنجکاو شدم و اصلا فضولی در کار نبود)

خیلی تابلو میشد حدس زد کار دخترهای کلاس است چون پسرها همین طوری هم حال ندارند دعا بخونند و با خدا حرف بزنن چه برسه به اینکه بشینن و بنویسن. وقتی چند کلمه ای تونستم بخونم فهمیدم حدسم درست بوده.
می خوام عین جملاتی که نوشته رو اینجا بیارم .ولی خواهش میکنم وقت خوندم نه بخندین نه مسخره کنین نه تعجب و نه هر حالت دیگه ای که من موقع خوندنش پیدا کردم

“ای خدای مهربان به این بنده حقیر نیز نگاهی کن و لطف فرما
تو که تمام قدرت دنیا در دست توست ، لطف کن و به بنده همسری با ایمان ، با اخلاق و مهربان و تحصیل کرده (اگر میشود فوق لیسانس باشد ، دانشگاه روزانه دولتی و از دانشگاه های معتبر) و کار ثابت و رسمی دولتی داشته باشد و حداقل حقوقش اگر میشود ۴۵۰ هزار تومان باشد ، و اگر صلاح ات است خواهر نداشته باشد ، اگر صلاحت است …”

بقیه متن پاره شده بود .
وقتی این متن رو خوندم هم خنده ام گرفت هم نویسنده اش رو که نمیدونستم دقیقا کدوم یکی از دخترهاست به خاطر این طرز تفکرش مسخره کردم ولی بعد از چند دقیقه از خودم پرسیده : آیا من حق مسخره کردن بنده ای از بنده های خدا رو دارم ؟
اصلا من اجازه خوندن این نامه رو داشتم ؟ حتی با اینکه نویسنده اش رو نمی شناختم ؟
ولی یه چیزی این وسط برام علامت سوال بود .
اینکه چرا در جامعه امروز ما انقدر ملاک های ازدواج تفاوت کرده ؟تازه این بنده خدا یک از بهترین ملاک ها را داشت و با بعضی از معیارهای دختران و پسران جوان امروزه قابل مقایسه نبود همین که اولین معیارش ایمان و اخلاق بود ،جای شکرش باقیه .

خدا و نقش پررنگش در زندگی ما خیلی کم رنگ شده .؟
من فقط برای مثال و چون خیلی اتفاقی امروز با این نوشته برخورد کردم اونو ذکر کردم .(اگه نویسندش اتفاقی این مطلب رو اینجا خوند نیاد تو دانشکده بگرده کی وبلاگ می نویسه )
اینکه همسرت از کدوم دانشگاه مدرک گرفته و خونش چند متره و مامانش مرده یا نه ،چقدر مهمه ؟ نمیگم مهم نیست .مهمه . ولی چقدر ؟
یک پسر و دختر باید این معیارها رو در طبقه چندم ملاک هاشون قرار بدن ؟
من فقط همین قدر میدونم که اون خدایی که اون بالاست و ما به امید رحمتش براش شرف شمس مینویسیم و دعا میکنیم خودش درباره کسانی که می خواهند ازدواج کنند فرموده: اگر انان فقیر باشند انها را از فضل خویش بی نیاز می کنم.
یه حدیث هم از پیامبر داریم که کتاب وسائل الشیعه جلد ۱۴ صفحه ۲۴ ذکرش کرده که می گویند: خانواده اختیار کنید تا رزق شمابیشتر شود .

چقدر ملاک های ما درست است ؟
شما بگید !

بازی تمام نخواهد شد

جهان همان که بود خواهد شد
و ما همان که باید باشیم
موسی و فرعون
یکی موسی خواهد شد
یکی فرعون
از ما و آن ها
یکی شهید خواهد شد و
یکی قابیل!
تو زنده می مانی اسماعیل !

بازی دارد به نیمه نهایی نزدیک می شود
اما بازی تمام نخواهد شد
فیفا و نازی ها
شورای امنیت و کاخ سفید در یک سو
و بچه های زخمی غزه در آن سو
بازی دارد به نیمه نهایی می رسد
یازده گرگ با لباس و با چکمه
در الخلیل دنبال یوسف زخمی می گردند
رایس توپ را می کارد درست بر نقطه پنالتی
خمپاره را می کارد درست در سه متری دروازه
دروازه رفح
دروازه قدیمی غزه
و طور سینا!
همه چیز قاطی شده ست با هم و
بازی ادامه دارد
النگوی دیوید بکام و ضجه های هدی *
لبخند مارادونا و گریه های خدا
فیگو پاس می دهد به زیدان
دکو شوت می زند به دروازه ایران
و ضربه های سر دایی
دیگر افاقه نمی کند
شیمون پرز نشسته است بر کرسی تمام مربی ها
و می چیند مهره ها را
تمام توپ ها
در غزه فرود می آیند
می خواهند تو را شهید کنند اسماعیل !


درست در بین دو نیمه فینال
بوش کارت قرمز می دهد به زمین
کارت قرمز می دهد به طور و موسی
رایس کارت قرمز می دهد به کولینا
کارت زرد می دهد به کوفی عنان
شاید البرادعی به زمین آمد!
شاید کرزای تعویض شد!
شورای امنیت دوباره در آفساید است!

اسکولاری پاس می دهد به سپ بلاتر
مارادونا به پله
پله به کلوزه
فردوسی پور از بهشت گزارش می کند و
تمام ستاره ها جمع اند
نبرد هیتلر و موسولینی
داور بوش و خط نگهدار رایس و بلر
توپ جمع کن زلمای نمرودزاد!
داور تمام ساکنان فلسطین را ییرون کرد!
داور به هدی کارت زرد داد
شیمون پرز به بوش پرتقال خونی داد
با هر شوت
وزیری از حماس دستگیر شد!

دروازه خودشان کوچک تر از توپ و
دروازه حریف ، تمام زمین
هواپیماهای جنگی
فرود می آیند بر زمین چمن
یازده گرگ ، آهویی را دنبال می کنند و تماشاگران هورا می کشند
یازده گرگ با دهان خونی
یک سرباز اسرائیلی با یازده ستاره شکسته بر شانه گم می شود و
شهری در آتش می سوزد!
ابراهیم را با چاقو می زنند و
تو را می خواهند شهید کنند اسماعیل !

بازی به نیمه نهایی رسیده است
و بسته پیشنهادی شیطان ها برای خدا
حاوی بمب است!
آقای گل با چکمه
با مسلسل سنگین
بر سکو می ایستد و
بازی تمام می شود
خدا ولی تمام نخواهد شد !
دوباره فرعون ، فرعون است وموسی موسی
تنها از ما و آن ها
یکی شهید خواهد شد و
یکی قابیل
بازی تمام می شود
و نام ها عوض خواهد شد
به جای رایس
تخم مرغ گندیده

به جای بوش
گوجه فرنگی له شده!

اما تو همچنان اسماعیل خواهی ماند!

نشسته ام کنار زمین
نه چمنی
نه دروازه ای
نه قانونی
نه داوری
و منتظرم که چه وقت خدا
به بسته های پیشنهادی
جواب خواهد داد!

* هدی : دخترک فلسطینی که چند روز پیش صهیونیست ها پدرش را جلوی چشمش در ساحل دریا شهید کردند.

شعر از: علیرضا قزوه

 

دردل چهار ساله

امام صادق ( علیه السلام )

لولا الشهاده لا ندرست الدین

اگر شهادت نبود ، دین از هم پاشیده میشد .

 

هفتاد و دو پروانه عاشق بر فراز قتلگاه سرچشمه سوختند تا چراغ انقلاب خاموش نشود .

در هفتم تیر بار دیگر عاشورا تکرار شد و قتلگاه سرچشمه به بزرگی داغ کربلا قد کشید .

 

کجایند مقتل نویسان که مقتل بنویسند

 

مردی که مظلوم زیست و مظلوم مرد .

آه ! از داغ تابستان شصت که هنوز دلها را می سوزاند

 

…………………………………………………………………………………

 

پاییز _ اواسط آبان _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

 

بارونهای پاییزی چند وقتی است بیشتر شده و دوباره دریاچه فصلی مدرسه (۱)

تشکیل شده .

به خاطر گودی وسط دریاچه و نبودن یک چاه برای خروج آب

همه آبها وسط دریاچه جمع شده و به قول بچه ها میشه توش ماهی گیری کرد .

 

شرف المکان بلمکین

 

………………………………………

 

زمستان _ اوایل بهمن _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

 

دیشب هوا خیلی سرد بود . صبح وقتی رفتم مدرسه دیدم زمین اسکی روی یخ

مدرسه (۲) به راه افتاده و بچه ها مشغول لیز دادن همدیگه روی آن هستند .

سرمای هوا آبهای جمع شده توی دریاچه را تبدیل به یخ کرده و بازی زنگ تفریح ما به راهه

آخ … وسط زمین اسکی چون خیلی گود است کامل یخ نبسته بود . بر اثر فشار شکست و

پای یکی از بچه ها تا مچ رفت تو آب یخ ( امکانات نداریم آخه !!!؟؟؟)

 

شرف المکان بلمکین

 

…………………………………….

 

بهار 1_ اواخر فروردین _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

 

کاش به خانواده هامون می گفتیم برای سیزده بدر می امدیم اینجا می نشستیم .

انقدر گوشه و کنار قتلگاه و از لای اسفالت!!! گیاه خود رو در آمده که ادم می مونه

خوب بلاخره زمینی که ۶ ماه اب بخوره و ۶ ماه هم آفتاب به این حاصلخیزی هم باید بشه !!!

بچه ها جانمازهایشان را میارند تو حیاط و میرن توی قتلگاه نماز می خونند

سه تا پله حیاط اصلی مدرسه را از قتلگاه جدا میکنه .

روی این پله ها کفش بچه هایی وجود داره که یادشون نرفته

کجا دارند درس میخونند و پا روی چه زمینی میگذارند !!!   قتلگاه

 

شرف المکان بلمکین

………………………………………

 

بهار ۲ _ اواسط خرداد _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

 

امتحانهای ترم دوم شروع شده .

بچه های بین نرده و پارچه های سبز رنگ و رو رفته و لکه داری

که دور تا دور حیاط را پوشانده اند دارند درس میخونند

میرم سمت قتلگاه . دیگه بچه ها نمی تونند صبح ها دعای عهدشان را تو قتلگاه بخونند

آخه این روزها قتلگاه میشه خوابگاه سرباز هایی که برای آماده کردن قتلگاه

و حیاط مدرسه اومدند . قتلگاه باید لباس بپوشه و برای مراسم هفت تیر آماده بشه

و قتلگاه مثل یک بچه کوچک و ارام بدون هیچ اعتراضی لباسهایش را می پوشد

آه قتلگاه …

 

شرف المکان بلمکین

 

……………………………………….

 

بهار ۳ _ اواخر خرداد _ ؟ _ مکان نا آشنا

 

امتحانها تموم شد . از سر جلسه میام بیرون .چادرم را سرم میکنم

از پله ها میام پایین .کفشم را می پوشم (۳)

میام توی …؟ اینجا کجاست ؟ اصلا هیچ شباهتی به حیاط مدرسه نداره .

اون همه درخت دورتا دور حیاط ؟ اتاق بسیج ؟دارالقران؟ مهد کودک ؟ پس اینا کجاند؟

دور تا دور پارچه های سبز روشون پر پارچه نوشته

دوباره کفش هایم را درمیارم چون این چند روز حیاط مدرسه ؟؟؟ هم کامل فرش شده است

فرش که هیچی سقف دارهم شده

قتلگاه یک هفته از تابش آفتاب داغ و تابستونی محروم !!! شده

 

نمی تونم برم سمت قتلگاه . از دور تماشایش میکنم

آخه انقدر مرد !!! آنجا جمع شده که …

 

؟

 

………………………………………..

 

تابستان _ اوایل تیر _ قتلگاه سرچشمه

 

مراسمات شروع شده . و مسئولین میان و میرن .

به خاطر امنیت عبور و مرور مسئولین یک کوچولو دیوار کناری قتلگاه را برداشتند !!!

نور افکن های بزرگ … دوربین های صدا و سیما … گلدانهای بزرگ توی قتلگاه

هفتاد و دو فانوس … پوسترهای بزرگ پارچه ای و برزنتی و …

 

مظلوم زیستند و مظلوم مردند و مظلوم …

 

……………………………………………………………………………………

 

چهار سال تحصیلی من این طور گذشت .

و این قصه هرسال تکرار میشد و تکرار میشود …

 

از قتلگاه عزیزم هرچه بگویم کم گفتم .

کاش قتلگاه زبان داشت کاش …

وقتی دوست صمیمی ام که قرار بود با هم بریم کربلا تنهایی رفت کربلا

همان روزی که بچه ها با تعجب من را نگاه میکردند و می گفتند مگه تو هم اینطوری گریه میکنی

هیچ کس نتوانست آرومم کنه . حتی سر کلاس هم نتونستم اروم باشم از شدت گریه

بدون اجازه گرفتن از معلم آمدم بیرون ….

 

تنها قتلگاه بود که من را آروم کرد

 

نشستم یه گوشه قتلگاه و تکیه دادم به دیوارش و زار زدم

ولی خیلی زود اروم شدم و … انگار…

 

قتلگاه دلم برات تنگ شده

 

ولی ان چیزی که من در مراسمات هفت تیر از تلویزیون میبینم با قتلگاه من فرق داره

با قتلگاهی که من ۱۱ ماه میبینمش فرق داره

قتلگاه من فرش نداره . سقف نداره . عکس نداره

دیواراش سیمانه . زمینش آسفالته .

اصلا خودش است و خودش

هیچ زرق و برق دنیایی نداره

 

ولی توی این چند روز همه چیز عوض میشه .

 

شما ان چیزی که تلویزیون نشان میده باور نکنید .

قتلگاه قشنگ تر از این حرف هاست

 

……………………………………………………………………………

 

  • قتلگاه
  • قتلگاه
  • تمام کلاسها و راهروهای مدرسه ما فرش شده بود

وهمه کفشهایشان را در حیاط در می آوردند و وارد ساختمان می شدند .

بحران دین‌داری

هر جا میری            فوتبال

    هر جا میشینی         فوتبال

    هر کانال را میزنی   فوتبال

    فوتبال     فوتبال      فوتبال

نمی دونم واقعا بشریت داره به کجا کشیده میشه .

توی این دنیا چه اتفاقاتی رخ داده که یک ارایش ورزشی میتونه ۴ میلیارد جمعیت را غرق غم و شادی بکند.

یکی از اساتیدمان می گفتند :

آیا امروز چنین احساسی را دین می تواند در مردم به وجود بیاورد ؟
یعنی میشه جمعیت جهان به خاطر دین در چنین فضایی قرار بگیرد و چنین احساساتی از مردم بروز پیدا کند

مسلما بیش از این مقدار در توان دین است ولی …

همون استادمون می گفتند :

ما در دینداری خودمون دچار یک بحران جدی هستیم .

کی می خواهیم به خودمون بیایم ؟؟؟ ادامه خواندن “بحران دین‌داری”

شبی در گلزار شهدای اصفهان

صبح یکشنبه وقتی داشتم به سمت حرم امام و اتوبان قم حرکت میکردم و چشمم به تابلوهای افتتاح بزرگراه شهید کاظمی افتاد  اصلا فکرش را نمی کردم که شب سر قبر ایشان باشم .

حرم امام چه خبر بود !!!

مردم آمده بودند برای تجدید میثاق …

تجدید میثاق !!!   نمی دونم از آن همه جمعیت چند نفر معنی این کلمه را می دانستند .

و سخنرانی آقا :

اگر آمریکا در مورد ایران ، دست از پا خطا کند ، حتما حرکت انرژی از این منطقه به خطر جدی خواهد افتاد.
ما آرمان بلندی داریم که می خواهیم نیروهایمان را صرف کنیم تا به آن آرمان برسیم و آن ساختن ایرانی است که خوشبختی مادی و معنوی مردم را تامین کند و الگویی برای ملت های دیگر باشد.

ما به آرمانها و منافع ملی خود پایبندیم و کسی که منافع ملی ما را تهدید کند، تیزی خشم ملت ایران را خواهد دید.

… نیروگاه نطنز

و یک اشتباه

  که باعث شد برم اصفهان

از وقتی شهید کاظمی شهید شد و کنار حاج حسین خرازی در گلزار شهدای اصفهان دفن شدند فرصت نشده بود برم …

ولی …  چه شبی بود آن شب  .

یک ترم دیگه هم تموم شد و …  ما هنوز  …

برای موفقیت همه در همه امتحانات ………………………………………………………………دعا بفرمایید

 

و من &#۸۲۳۰;

چند وقته کمتر وقت میکنم سر بزنم .

هر کجا هم میرم همه از دستم مینالند که نیستی ؟ کجایی ؟

چند روز پیش داشتم وبلاگ یکی از دوستان را میدیدم فهمیدم اوووووووووووووووووه من از کی است اصلا نیومدم .  به خاطر ضیق یا ذیق وقت کمتر می تونم بیام و به همین خاطر کارهایم در نت را کم کردم .ولی به خودم گفتم : اگه بخوای عضویتت را از هر سایتی قطع کنی و دیگه جایی مطلب ننویسی وبلاگت رو نباید ول کنی  تا وقتی … تا وقتی آنچه تصمیم داشتی عملی بشه ( چشم انداز بیست ساله نسیم حیات )

………………………………………………………………………………………………………………………..

داشتم یه مجلهای می خوندم . یه صفحه ای درباره نویسندگان دفاع مقدس نوشته بود . درباره آقای هدایت الله بهبودی و مرتضی سرهنگی

برام جالب بود تعریفی که آقا از این دو نویسنده کرده بودند . آقا گفتند :اگر بنده شاعر بودم یقینا در مدح آقای سرهنگی آقای بهبودی  در ودح آقای قدمی در مدح همین خاطره سازان و خاطره انگیزان قصیده می ساختم . حقیقتا جا دارد .(۳۱/۶/۱۳۸۴)

رفتم لوح ببینم از این آقایون هم مطلبی دارند یانه که … بله اینم ادرس :http://www.louh.com/Acontent_nw.asp?id=79

………………………………………………………………………………………………………………………..

چند روز پیش یکی از دوستان دوران راهنمایی ام زنگ زد و گفت : یه مهمونی گرفتم و بچه ها را دعوت کردم و … خلاصه ما را هم دعوت کرد و  ما هم به ذوق دیدن دوستان ۶ سال پیشمان رفتیم .

بازم زود گذشتن عمر را دیدم

یکی عروس شده بود . یکی بچه داشت . یکی  … و یکی … و یکی

چند ساعتی نشستیم و یاد ایام بچه رفاهی بودنمون افتادیم ( عجب دوران مس…) که اعلام کردند بفرمایید شام

خوب پس سفره کو ؟

میز ناهار خوری گوشه اتاق با چند نوع غذا  هم راه چند ژله و … ( خودتان از بقیه مخلفات خبر دارید ) هرکس به صورت سرو سرویس می کشید و بعد میرفت روی یک مبل می نشست و غذا شو می خورد  .

نه سفره ای نه دور هم غذا خوردنی  نه حرمتی  نه …

به همین راحتی و سادگی سنت های خوبمون و دستورات اسلامی مان رو داریم فراموش میکنیم

آدم ها دیگه حتی توی مهمونی هم سر یک سفره نمی شینند . چرا ؟ چون کلاس داره !!!

برای خودم متاسفم

………………………………………………