رفیق بامعرفت بابا

فردای تدفین بابا بود. تلفن همراهم زنگ خورد. از خط شهری بود. جواب دادم. صدای مردانه‌ای از پشت خط سلام کرد. جواب دادم. گفت “دعائی هستم دخترم” و مجدد تسلیت گفت. نشناختم؛ حالم خوش نبود. وقتی گفت روزنامه‌ی اطلاعات تازه فهمیدم سیدمحمود دعائی است. عذرخواهی کردم و تشکر بابت دیروز. برای تشییع بابا آمده بود. نماز بابا را هم خواند. رفیق قدیمی بودند. دو سیدِ یزدی. بابا در اوج یکی از پیک‌های کرونا رفت. روزهایی که همه از هم فرار می‌کردیم و هیچ‌کس از حالِ دلِ عزیز از دست داده‌ها و غربتشان خبر نداشت. سیددعائی اما برخلاف خیلی از رفقای بابا، آمد. در همان روزهای اوج کرونا. آمد و رفاقتش را در حق رفیق قدیمی، تمام کرد. تلفنم را از همان دیروز داشت. خودش موبایل نداشت. یا باید به دفتر روزنامه زنگ می‌زدیم یا خانه‌اش. زنگ زده بود نام‌خانوادگی دامادها را بپرسد. فردایش در صفحه‌ی اول روزنامه، پیام تسلیتی چاپ کرد و اطلاع‌رسانی رسانه‌ای رفتنِ بابا. کاری که در آن روزهای پرآشوب و تنهایی، از ذهن خودمان رفته بود؛ او برایمان انجام داد.

سفرت به سلامت و خیر باد مردِ بامعرفت