وهو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته
او کسى است که باران سودمند را پس از آنکه مایوس شدند نازل میکند و رحمت خویش را میگستراند.
سوره مبارکه شوری آیه ۲۸
وهو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته
او کسى است که باران سودمند را پس از آنکه مایوس شدند نازل میکند و رحمت خویش را میگستراند.
سوره مبارکه شوری آیه ۲۸
چتر را وقتی وارونه نگه داری،
وظیفهاش هم برعکس میشود؛
جای اینکه قطرات باران را سُر دهد و روانهشان کند سمت زمین،
همهشان را در خودش نگه میدارد؛
همهی قطرهها را
و سهمی به زمین نمیرسد.
مواظب چترت و و ظیفهاش باش
وارونه نشود … ادامه خواندن “چترِ زندگی”
پشت میزم نشستم و دارم کارهامو میکنم، هر چند دقیقه یکبار سرمو برمیگردونم سمت چپ و از پنجره بیرون را نگاه میکنم و وقتی میبینم که هنوز داره بارون میباره، دست خودم نیست، ذوق میکنم و لبخند میزنم.
دیشب که خونه بودم و صدای بارون را که پشت پنجره اتاقم میخورد به زمین و شیشه را، میشنیدم، قلبم تاپتاپ می زد. بعد یاد خودم افتادم. فکر کنم هشت نه سالم بود که رفته بودیم شمال، کدوم شهر بود یادم نیست، فقط یادمه بابا، ماشین رو کنار جاده نگه داشتن، بارون داشت میآمد، از آن بارونای شمالی؛ کنار جاده جنگل بود، از آن جنگلهایی که وقتی میری زیر درختهاش، دیگه آسمون آبی دیده نمیشه و به جاش یه آسمونِ سبزه تو در تو، توی قاب چشمات میشینه؛ از ماشین پیاده شدم و دویدم توی جنگل، بارون خیلی سعی کرده بود و از بین شاخ و برگ درختها، قطره قطره میآمد پائین، دستامو دو طرف بدنم باز کرده بودم و میدویدم و شعر باز باران با ترانه رو که تازه توی مدرسه یاد گرفته بودم را بلند بلند داد میزدم و میخوندم، وقتی میخوردم به درختها و شاخههاشون، قطرههای بارون میریخت رو صورتم و کلی در عالمِ بچگیام، کیف میکردم.یک احساس رهاشدگی و سبکی.
صدای مامانم هم هنوز توی گوشم هست که از کنار ماشین داد میزدن :«فاطمه، بیا. سرما میخوری. ندو، میافتی زمین» حتی یادمه که یه کاپشن قرمز و نارنجی و سبز تنم بود. کاپشنهرو خیلی دوست داشتم، بابا برام خریده بودن.
هنوز هم وقتی بارون میآید، آن شعر و ترانه میپیچه تو گوشم
الان به سمت چپ نگاه کردم، به پنجره. هنوز داره بارون میاد. از صبح تا الان که ساعت سه و ربعه.
داره، بهار میآد.
جمعه که داشت بارون میآمد، رفتم تو حیاط و از گلهامون عکس گرفتم. نویدِ آمدنِ بهار هستند
تصور کن؛ مثلا بیست تا یا سی تا یا حتی صد تا دوست داری.
از این صد تا، نود تاشون اذیتت میکنن، به حرفت گوش نمیدن، حق دوستیات را بهجا نمییارن … بهشان هم تذکر دادیها
بعد مثلا میخواهی شام بدهی به دوستات، نمیشه هم جدایشان کرد، از آن نود تا دلخوری، ولی بهخاطر آن ده تا هم که شده، همه را دعوت میکنی؛ یعنی آنقدر آن ده تا برات عزیزن و دوستشان داری که بهخاطر آنها به آن نود تا هم شام میدی.
نمیدونم؛ یه حسی تو این مایهها
خستهام قطره قطره بشمارم باران
دوست دارم که بر این شهر ببارم باران
دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران
سبز نه! زرد نه! آمیزهای از سبزم و زرد
بس که درهم شده پائیز و بهارم باران
داروک نیست، خدا قاصدکی بود ای کاش
کاش میشد به نگارم بنگارم باران ادامه خواندن “باران”
عجب بارونی اومد امروز .
و جعلنا من الماء کل شیی حی
ولی من یه چیزی را نفهمیدم .
نفهمیدم چرا موقع بارون عابران پیاده ای که چتر نداشتند زیر طاقهای مغازه ها خودشان را گلوله کرده بودند تا بارون بند بیاد (شاید نمی خواستند مثل من مجبور شوند هنوز وارد اتاق نشده چادر و جوراب رادر بیاورند و چون حتی کتابهای تو کیفشون هم از بارون در امان نمونده مامانشون چپ چپ نگاهشون کنه !!)
موقع بارون داشتم فکر میکردم به دستفروش سر کوچه …
به روزنامه فروش سر چهاراه …
به معتادی که سر خیابون می خوابه …
به کارگرهای خونه نیمه ساز روبروی خونمون …
به گنجشکهای روی شاخه ها …
به بچه گربه های دوقلو توی حیاط …
و به ماهی قرمزهای توی حوض حیاط …
و به اینکه من فقط بلدم بنویسم و شعار بدم …
من به استقبال باران میروم …