عجب بارونی اومد امروز .
و جعلنا من الماء کل شیی حی
ولی من یه چیزی را نفهمیدم .
نفهمیدم چرا موقع بارون عابران پیاده ای که چتر نداشتند زیر طاقهای مغازه ها خودشان را گلوله کرده بودند تا بارون بند بیاد (شاید نمی خواستند مثل من مجبور شوند هنوز وارد اتاق نشده چادر و جوراب رادر بیاورند و چون حتی کتابهای تو کیفشون هم از بارون در امان نمونده مامانشون چپ چپ نگاهشون کنه !!)
موقع بارون داشتم فکر میکردم به دستفروش سر کوچه …
به روزنامه فروش سر چهاراه …
به معتادی که سر خیابون می خوابه …
به کارگرهای خونه نیمه ساز روبروی خونمون …
به گنجشکهای روی شاخه ها …
به بچه گربه های دوقلو توی حیاط …
و به ماهی قرمزهای توی حوض حیاط …
و به اینکه من فقط بلدم بنویسم و شعار بدم …
من به استقبال باران میروم …