فروردین را
کوچه به کوچه میگردم به دنبالت
تا تو را از این بهار عاشقانه
عیدی بگیرم.

به تاریخ ۱۸ فروردین ۹۷
تهران بارانی
فروردین را
کوچه به کوچه میگردم به دنبالت
تا تو را از این بهار عاشقانه
عیدی بگیرم.

به تاریخ ۱۸ فروردین ۹۷
تهران بارانی
پاییز را دوست ندارم. پاییز برایم نماد خزان و از بین رفتن زندگی و طبیعت است، چطور میشود دوستش داشت؟ مثلا مگر میشود مرگی که حیات را از بین میبرد و زندگی را تارومار میکند، دوست داشت؟ مگر وقتی به زندگی دوباره بعدش فکر کنیم؛ یعنی همان بهار و طراوت و دوباره از سر گرفتن زندگی. وگرنه پاییز سردِ خزانزدهی بیروح، که خیلی از آدمها بخاطر هوایش کسل هستند و بیحوصله، پاییزی که خورشیدش هم حتی حوصله تابیدن و زندگی ندارد، به تنهایی، دوست داشتنی است؟
من پاییز را، زرد و نارنجی و قرمز شدن برگها را، ریختنشان را، صبحهای ابری بیرمقش را دوست ندارم مگر وقتی فکر میکنم بعد این پاییز بهاریست.
امروز اول زمستان بود؛ بخاطر نزدیک شدن زمین به بهار، صبح امروز را جشن گرفتم با یک صبحانه خوب. از امروز روزهای تقویم را یک به یک خط میزنم تا رسیدن به بهار؛ تا سلامی دوباره به حیات و زندگی

حیف نیست؟
بهارِ، از سر اتّفاق
بغلتد در دستم
آن وقت تو نباشی؟

سلام بر حجت خدا در زمین،
سلام بر مولا و آقایم مهدی
از خدا میخواهم مرا از منتظران و پیروان و یاوران تو در برابر دشمنانت
و از شهداى در آستانت در شمار شیفتگانت قرار دهد.

قسمت اول، شعری از شمس لنگرودی و قسمت دوم برداشتی از زیارت امام زمان در روز جمعه
عکسها را نوروز امسال گرفتهام؛ برای دیدن در سایز بزرگ روی آنها کلیک کنید
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو… تو را نمیدانم !