سفره رمضانی

امسال در شبکه‌های اجتماعی انداختن سفره رمضانیه بیشتر از سال‌های قبل باب شده است. سفره هایی که نشانه‌هایی از رمضان داشته باشد و در بخشی از خانه‌مان جای داده شود به منزله آمدن رمضان در خانه و شادی اهل منزل برای قرار گرفتن در این ماه. برای خانواده هایی که بچه دارند، روش خوبی برای آشنا کردن فرزندان با این ماه و شاد بودن و متمایز بودنش با ماه‌های دیگر میتواند باشد.

قسمتی از اپن آشپزخانه ما، با تغییر هر فصل تزئیناتش تغییر میکند. مثلا با شروع زمستان، تم برگ کاج و شمع می‌گذارم، شروع پائیز میوه کاج و شمع زرد و اینها، بهار سفره هفت سین

امسال سیزدهم فروردین که سفره هفت‌سین را جمع کردم، این سفره رمضانی را به جایش پهن کردم.


۱۴۰۱

ظهر بود که یکدفعه تصمیم گرفتم سفره هفت‌سین بذارم. خیلی اهل هفت‌سین انداختم نبودم. دوستش داشتم و دارم ولی به اینکه حتما باید تو خونه سفره بندازم و سر سال تحویل، پای هفت‌سین بشینم، اعتقادی ندارم.
سریع چرخیدم تو خونه و هفت تا سین جور کردم. سرکه، سکه، سپند، سماق، سیر، سیب و پتوس به عنوان سبزه. به همین سادگی و به همین سرعت!

ان‌شاءالله سال ۱۴۰۱ برای حالِ همه‌ی جهان بهترین حال و روزگار باشه🌸
‌قرنِ جدیدمون مبارک 🎊‌

سی‌و‌پنج سالگی

بیست و پنجمین روز از ماه چهارمِ آن سال، برابر بود با هشتمین روز از ماه ذیقعده. ذیقعده‌ای که فصل راهی شدن حاجی‌هاست. مرد خانه، آن سال راهی حج بود؛ یکسال قبلتر از سالِ حج خونین.
باید می‌رفت. اما زنِ پا به ماهش چه؟ او را چه میکرد؟ دکترها متوجه شده بودند بخاطر تفاوت گروه خونی‌شان ممکن است نوزاد سالمی نداشته باشند. اما باید می‌رفت. باید می‌رفت سرزمین وحی، کنارِ خانه‌ی خدا. آنجا برای سلامتی نوزاد دعا میکرد. شاید آن زمان که نوزادش پای به این دنیا می‌گذاشت، او چسبیده به خانه‌ی خدا یا نشسته در مسجد النبی برای دخترش دعا میکرد …
‌‌
و امروز
سی و پنج سال از آن روز که دخترک، سالم و سلامت دنیا آمد گذشته است. مثل آن سال، پدر در کنارش نیست. مثل آن سال، پدر به سفر رفته است. سفر به خانه‌ی خدا نه! سفر به پیش خود خدا. پدر رفته است و حتما مثل آن سال، در کنار خدا برای دخترش دعا می‌کند. برای عاقبت‌بخیری‌اش دعا میکند.
‌
کاش مثل آن سال، پدر می‌آمد و دخترکش را این چنین در آغوش می‌گرفت …

‌
‌
[چند وقتی است قلمم خشک شده است، اگر به حرکت درآید هم، تلخ است، حتی در روز تولدم؛ بر من ببخشایید.]

عماد مغنیه‌ی نوجوان

عماد مغنیه‌ی نوجوان ❤️💛
نوه‌ی شهید عماد مغنیه
امروز در‏ تجمع مردم لبنان برای حمایت از فلسطین حضور داشته.
خبرنگار ازش میپرسه: تو کوچیکی، اومدی اینجا چیکار؟
عماد میگه: اومدم برم لب مرز و برم فلسطین.
خبرنگار: اونجا پر از سربازه، سیم‌خارداره.
عماد: میدونم برای من سخت نیست، پدربزرگم از بیروت تا اینجا رو ازاد کرد‌. من هم اومدم بقیشو ازاد کنم.
خبرنگار: پدربزرگت کیه؟
عماد: عماد مغنیه
خبرنگار: اسم خودت چیه؟
عماد: عماد مغنیه

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.
‌
بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


ربیعِ سالِ کرونا

نوروز همان سالی بود که با اربعین یکی شده بود. یعنی اول فروردین، بیستم صفر بود؛ سال هشتاد و پنج. گمانم از همان سال مفهوم جدیدی از اربعین برایم شکل گرفت.
شب اربعین بود و سال شمسیِ ما همان شب تحویل میشد. رفته بودیم حرم خانم زینب، بی‌خبر از اینکه عرب‌های سوری و زائران پاکستانی شب اربعین به حرم می‌آیند برای عزاداری و زائرین ایرانی، همه حرم خانم رقیه جمع می‌شوند تا سالِ حسینی‌شان را کنار هم تحویل کنند. در حرم فقط ما ایرانی بودیم و شاید دو سه نفر دیگر. گوشه‌ای ایستاده بودیم رو به گنبد خانم. زیر لب یا مقلب‌القلوب والابصار می‌خواندیم؛ با دسته‌های عزاداری سینه می‌زدیم؛ یا مدبر اللیل و النهار می‌خواندیم؛ با نوحه‌های اردویی پاکستانی‌ها اشک می‌ریختیم؛ یا محول الحول والاحوال می‌خواندیم. به گنبد نگاه می‌کردیم و با خانم صحبت می‌کردیم تا شاید حول حالنا الی احسن الحال شویم.
از روی ساعت مچی‌هایمان، فهمیدیم سال تحویل شده؛ سالِ شمسیِ ما؛ وسط آدم‌هایی که بیست صفرشان بود و آمده بودند برای عرض تسلیت. شده بودیم مهمان‌های ویژه‌ی غریب‌شان. سال‌م را کنارِ دختر ابوتراب تحویل کردم. سالی که بیست ساله میشدم. سالی که تابستانش، اولین خنجر بزرگ را از دنیا خوردم و بزرگ شدم. سالی که اسفندش برای اولین‌بار زائر کربلا شدم. سالی که مفهوم جدیدی از اربعین را شناختم.

روز آخر صفر نود و نه، این عکس به دستم رسید. تقریبا همان‌جایی که بیست صفر هشتاد و پنج ایستاده بودم، حالا صفحه مجازی‌ام ایستاده؛ روبروی گنبد. عکس را که دیدم، یاد آن سال افتادم. از همان لحظه‌ی تحویلش، تا تابستانِ زخمی‌اش تا زمستانِ بهارش.
کاش، همه‌ی زمستان‌هایمان، بهار شود؛ کاش.

🌸 بهارتان، مبارک