با هم راه بریم

از اتوبوس که پیاده شدم، داشتم فکر می‌کردم که این یک ماهه را چیکار باید بکنم؛ گرسنگی و تشنگی و این گرما و هر روز سرکار رفتن و …
یکدفعه هوس چیپس کردم، رفتم مغازه سر راهم برای اینکه خواسته “نفس‌م” را اجابت کنم، دوباره یادم افتاد از فردا باید روزه بگیرم، یه چیپس و یه پفک و پفیلا و مینی لینا برداشتم برای اینکه نفس‌م را آروم کنم؛ یه جورایی براش هدیه خریدم که از فردا می‌خواد روزه بگیره؛ هدیه خریدم براش که بهونه نیاره.

ادامه خواندن “با هم راه بریم”