آخرین شب بود؛ آخرین شبی که بابا، در خانهی زمینی خودش بود. سیزده رجب؛ روزِ پدر… الانی که شانزده روز از رفتن بابا میگذرد، میگویم شب آخر بود، وگرنه آن شب که باورمان نمیشد بابا فقط پنج شبِ دیگر مهمانِ قفسِ این دنیاست…
از عصرش حالشان ناخوش شد. به دکترشان زنگ زدیم. گفت این کار را کنید و آن کار را کنید. همه را کردیم. شب را تا صبح با خواهرها تقسیم کردیم و بالای سرشان بیدار ماندیم.
ساعت حوالی دو نیمه شب بود. دستِ بابا را آرام در دستم گرفتم [گرمایِ دستانش، گرمایِ دستانش … آه] و زیر لب شروع به گفتن ذکر “یا کاشف الکرب” کردم. سکوت شب بود و صدای قل قل کپسول اکسیژن و زمزمهی آرام من. چشمانم را بسته بودم و گنبدِ طلایی با گلدستههای کاشی مشکیدار را مقابلم تصور میکردم. از جانِ دل میخواستم سیصد و سیزده بار قسمشان بدهم “کرب”م را حل کنند؛ پاک کنند.
نمیدانم قسم چندم بودم که زمزمهی آرامی شنیدم. چشمانم را باز کردم. لبهای بابا بود. لبهای بابا بود که داشت تکان میخورد و همراه با من ذکر را تکرار میکرد؛ “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” دستشان را آرام فشردم؛ لبخندی زدم و ادامه دادم “اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام” و دلشورهی دلم را به خیالِ ضریحشان گره زدم.
حسینِ بن علیِ ما، پنج روز بعد کربش، گرفتاریاش، اندوهش رفع شد و پرواز کرد؛ انشاءالله همنشین حسینِ ابن علی علیهالسلام و برادر بزرگوارشان باشد.
آقایان من، پسرانِ امیرم علی علیهالسلام
میلادتان بر ما مبارک
الحمدلله که محب شماییم
الحمدلله که شما را داریم
الحمدلله
برچسب: حسین علیه السلام
ما به اصلمان برمیگردیم
به شهر که میرسیدیم، قسمت سخت ماجرا
شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی
راه، شوق وصال، خیابانهای شبیه به هم، کوچههای بدون نام، همه و همه باری
میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول میکشید.
یادم است یک
سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخدستیمان درآمد. اعصاب و دست و
پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچهها،
همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر
با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کمتوان شده بودیم که بعد
از هر ده متر، مینشستیم. مینشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه
راه رفتن!
یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد میپرسیدم چرا
میآییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل
میکنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمیکردم جز “چرا نیاییم؟”
ما نمیرفتیم؛ ما “بر میگشتیم”. ما به خودمان، به اصلمان، به کربلا، برمیگشتیم.
حسین علیهالسلام مایهی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلامالله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیهالسلام) هستیم.
الحمدلله الحمدلله الحمدلله
کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیهالسلام) و
برای حسین.
پن: جسممان هر کجا که باشد، باشد
برای شیخ احمد خسروی
یکروز است که میخواهم بنویسم؛ ولی نمیتوانم.
نه ذهنم جمع میشود نه تحمل سنگینی این کلمات را دارم.
آخر، از چه بنویسم؟
از
اربعین نود و یک و شکلگیری چله؟ چلهای که دو سال بعد باعث
شکلگیری”فرشتگان” شد. فرشتگانی که همسرانشان، زیر ایوان نجف برادر شده
بودند.
از گاهی دور هم جمع شدنهایمان؟
از پیامهای شیخاحمد به سیداحمد که رفته سر مزار مادرش و برایش فاتحه خوانده؟
از اربعین که دعوت کردند متاهلی با مدارس صدرا برویم و کنسل شد؟
از پولی که چند روز قبل از خبر بستریشان کسی فرستاد تا به دستشان برسانم برای قربانی در زابل و هنوز در دستم مانده؟
از چه بنویسم؟
یکروز است که اینستا را شخم زدهام؛
پستهای جدید و قدیم خودشان و چلهایها را؛
هر پست و عکسی که به ایشان ربط دارد را؛
توئیتها را.
میبینم و میخوانم و هنوز مبهوتم.
مدام فکرم پیش “فرشته” ایست که تنها شده. فرشتهای که مردِچلهایاش دیگر نیست. فرشتهای با سه یادگار.
فرشتهای که حتی اجازه دیدار حضوری و در آغوش گرفتنش و تسلی دادنش را ندارم.
نخ تسبیح ما فرشتگان، همسرانِ چلهایمان بودند و نخ تسبیح چله، حسین علیهالسلام است.
حسین
حسین
حسین
و چه خوب پیونددهندهای
کاش
میشد دور هم جمع میشدیم و روضه امام را میخواندیم. مویه میکردیم برای
ربابش. زار میزدیم برای لیلایش. برای خانم زینب سلامالله.
شاید کمی آرام میشدیم.
تسلیت میگویم به صاحبان تگِ #برادری_زیر_ایوان_نجف
خدا صبرتان دهد.
خدا حفظتان کند.
دخترِ حسینم من
پنج سالم بود، شاید هم شش سال؛ خوب یادم است که سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم.
رفته بودیم خوانسار. دوست بابا دعوتمان کرده بود، روزهای آخر صفر برویم روستایشان تعزیه ببینیم.
آنجا بود که فهمیدم امام حسین علیهالسلام دختری داشتند به نام فاطمه؛ فاطمهیصغری که گمانم بخاطر بیماری مانده بود مدینه و با کاروان همراه نشده بود.
یادم است فاطمه پیش مردِعربی که میخواست به کربلا برود، میرفت و از او میخواست گلها و امانتیهایی به خانوادهاش برساند.
وقتی مردعرب از فاطمه میخواست خودش را معرفی کند، شبیهخوان میگفت: «ای عرب، ای عرب، خدا مرا بکُشد دختر حسینم من» و داستان من و فاطمهصغری از همینجا شروع شد.
منِ پنج ساله که فاطمه نامم گذاشته بودند و نام پدرم هم حسین بود، در خیالم میشدم فاطمهیحسین علیهالسلام. فاطمهای که داغ دوری پدر دارد، دوری حسین.
یادم است تا سالها آن جملهی «خدا مرا بکشد دختر حسینم من» را در خانه تکرار میکردم و کیف میکردم. دخترِحسین، دخترِحسین
و در خیالم فاطمهای میشدم در هزاران سال پیش که میدویدم و خودم را در آغوش بابایم حسین علیهالسلام جا میدادم. مریض میشدم و در خانه میماندم. کاروان میرفت و مریضتر میشدم. مرد عرب میآمد و دسته گلها را میدادم تا به خانوادهام برساند و دوباره و صدباره میخواندم «دختر حسینم من»
نمیدانم کِی بزرگ شدم که دیگر یادم رفت؛ شعر را، تعزیه را، فاطمهیصغری را و دختر حسین علیهالسلام بودن را.
دیشب، نمیدانم چه شد که یادش افتادم. یادِ فاطمه بنت حسین سلامالله علیها که بعضی میگویند در مدینه ماند و بعضی میگویند همراه کاروان بود و اسیر شد.
گفتم اینجا دربارهاش بنویسم تا هم خودم بروم بیشتر دربارهاش بخوانم، هم شما
کاش دوباره بر زبانم بیفتد «دختر حسینم من» و مدام با خود تکرارش کنم.
پن: قول مشهورتر میگوید فاطمه بزرگترین دختر امام که همسر پسرعمویش حسنمثنی بود، در کربلا حضور داشت و با کاروان اسیران به شام رفت و آنجا همراه عمهاش زینب خطبه خواند و بعدها یکی از راویان کربلا بود.
الهی بالحسین
شب بیست و سوم ماه مبارک افتاده بود به شب جمعه.
حرم غلغله بود.
به
سختی بین خانمهای عرب جایی پیدا کردم و نشستم. یکربع نگذشته بود که
پاهایم خواب رفتند. حق داشتند طفلکیها؛ جایی که نشسته بودم کمتر از سی
سانت بود و هر لحظه فشردهتر هم میشد.
بلند شدم؛ به امید پیدا کردن جایی دیگر.
نیم
ساعتی رواق پادشاهان و رواق ابراهیم مجاب را چرخیدم ولی حتی اندازه همان
جایِ سیسانتی هم، جایی پیدا نکردم. کلافه شده بودم. شبِ قدرم داشت
میرفت. آن هم چه شب قدری! شب بیست و سومی که شب جمعه هم بود و آمده بودم
کربلا در حرم خودشان.
نگاهم افتاد به ضریح. مستأصل بودم. گفتم «آقا
ببین! شب زیارتیات، داخل حرمت آواره شدم. حتی جایی ندارم بیاستم و دعا
بخوانم، نشستن که هیچ.»
ناامیدانه به سمت حرم رفتم. وقتی در صحن جایی برای نشستن نباشد، قطعا در حرم و نزدیک ضریح هم جایی نیست؛ ولی رفتم.
اتاقکهای داخل کیپتر و شلوغتر از بیرون بود.
خسته شده بودم دیگر.
به
سمت اتاقک ضریح رفتم. گفتم تا اینجا که آمدهام حداقل سلامی دهم و برگردم
هتل؛ حالا مگر حتما در حرم باید باشم؟ در همان اتاق هتل دعا میخوانم و
قرآن به سر میگیرم.
سلامم را که دادم خواستم برگردم که دیدم به فاصله یک متری از ضریح، جایی خالی است! یک متری ضریح؟ شب قدر؟ مگر میشود؟
اشک
بود که از چشمانم جاری میشد. سرم را بالا آوردم. نگاهم را به ضریح
طلاییاش دوختم و گفتم «ممنونم آقا. ممنونم که کوچکترین خواستههایمان را
هم جواب میدهید. ممنونم که مراقب زائرتان هستید. ممنونم آقا»
قرآنم را به سر گرفتم.
«الهی بالحسینِ بالحسینِ بالحسین»
پن: خاطره برای رمضان هشتاد و نه است. آن زمان هنوز حرم نظم و برنامه مشخصی نداشت. نه مراسم هماهنگ احیایی، نه دیوارکشی کنار ضریحی. تا نزدیک ضریح، زائرها نشسته بودند و دعا میخواندند.
بنویسیم از کرامتشان، لطفشان، امام بودنشان. گاهی باید نوشت تا فراموش نکرد. باید نوشت تا بقیه بشناسند علت عاشقیمان را.
#ولی_نعمت_ما_شمائید
پایان چهار روز زندگی در موکب
سیداحمد، بلند شو برویم؛ دیگر فضای موکب را نمیتوانم تحمل کنم، انگار غمِ عالم نشسته باشد روی دلم.
امشب اینجا، شب اربعین است. حجم زائرین پیاده کم و کمتر شده است؛ همه رفته اند و رسیده اند به مقصد، به کربلا، به حسین …

موکب در حال جمع شدن است. از جمع خانمها، همه رفته اند و فقط من ماندهام. تحمل دیدن پتو و تشکهای جمع شده و موکب خالی از زائر را ندارم؛ کاش میشد گوشه ای بنشینم و گریه کنم.
سید احمد، بلند شو برویم. برویم کربلا، شاید این بغض بترکد و آرام شوم.
زندگیام به فدایت حسین

پسرک روی چرخ خرید، خواب است؛
پدر در جستجوی مکانی بین زوار برای خوابیدن …