سیداحمد، بلند شو برویم؛ دیگر فضای موکب را نمیتوانم تحمل کنم، انگار غمِ عالم نشسته باشد روی دلم.
امشب اینجا، شب اربعین است. حجم زائرین پیاده کم و کمتر شده است؛ همه رفته اند و رسیده اند به مقصد، به کربلا، به حسین …

موکب در حال جمع شدن است. از جمع خانمها، همه رفته اند و فقط من ماندهام. تحمل دیدن پتو و تشکهای جمع شده و موکب خالی از زائر را ندارم؛ کاش میشد گوشه ای بنشینم و گریه کنم.
سید احمد، بلند شو برویم. برویم کربلا، شاید این بغض بترکد و آرام شوم.