پنج سالم بود، شاید هم شش سال؛ خوب یادم است که سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم.
رفته بودیم خوانسار. دوست بابا دعوتمان کرده بود، روزهای آخر صفر برویم روستایشان تعزیه ببینیم.
آنجا بود که فهمیدم امام حسین علیهالسلام دختری داشتند به نام فاطمه؛ فاطمهیصغری که گمانم بخاطر بیماری مانده بود مدینه و با کاروان همراه نشده بود.
یادم است فاطمه پیش مردِعربی که میخواست به کربلا برود، میرفت و از او میخواست گلها و امانتیهایی به خانوادهاش برساند.
وقتی مردعرب از فاطمه میخواست خودش را معرفی کند، شبیهخوان میگفت: «ای عرب، ای عرب، خدا مرا بکُشد دختر حسینم من» و داستان من و فاطمهصغری از همینجا شروع شد.
منِ پنج ساله که فاطمه نامم گذاشته بودند و نام پدرم هم حسین بود، در خیالم میشدم فاطمهیحسین علیهالسلام. فاطمهای که داغ دوری پدر دارد، دوری حسین.
یادم است تا سالها آن جملهی «خدا مرا بکشد دختر حسینم من» را در خانه تکرار میکردم و کیف میکردم. دخترِحسین، دخترِحسین
و در خیالم فاطمهای میشدم در هزاران سال پیش که میدویدم و خودم را در آغوش بابایم حسین علیهالسلام جا میدادم. مریض میشدم و در خانه میماندم. کاروان میرفت و مریضتر میشدم. مرد عرب میآمد و دسته گلها را میدادم تا به خانوادهام برساند و دوباره و صدباره میخواندم «دختر حسینم من»
نمیدانم کِی بزرگ شدم که دیگر یادم رفت؛ شعر را، تعزیه را، فاطمهیصغری را و دختر حسین علیهالسلام بودن را.
دیشب، نمیدانم چه شد که یادش افتادم. یادِ فاطمه بنت حسین سلامالله علیها که بعضی میگویند در مدینه ماند و بعضی میگویند همراه کاروان بود و اسیر شد.
گفتم اینجا دربارهاش بنویسم تا هم خودم بروم بیشتر دربارهاش بخوانم، هم شما
کاش دوباره بر زبانم بیفتد «دختر حسینم من» و مدام با خود تکرارش کنم.
پن: قول مشهورتر میگوید فاطمه بزرگترین دختر امام که همسر پسرعمویش حسنمثنی بود، در کربلا حضور داشت و با کاروان اسیران به شام رفت و آنجا همراه عمهاش زینب خطبه خواند و بعدها یکی از راویان کربلا بود.