یک کتاب شعر “کودک” از طاقچه دانلود کردم تا نگاهی به شعرها و تصاویرش بیندازم.
کتاب توسط حوزه هنری گیلان منتشر شده بود و طبق توضیح ابتدای کتاب، شاعر اشعار کتاب، یکی از قطبهای شعر کودک گیلان و ایران هستند. شروع کردم به خواندن اشعار و دیدن تصویرگریهایشان.
شعر اول، توصیف عمهای شاعر از زبان کودک بود.
شعر دوم، بیان دردها و غمهای یک آقای “کوچک” فلافلفروش
شعر سوم، شعری انگیزشی و خوب درباره کتاب.
شعر چهارم، بچهی تنهایی که فقط یک موبایل داره

برایم عجیب شد که از چهار شعر ابتدایی کتاب شعر “کودک” دوتای آن، اشعاری غمگین با تصاویری که حس منفی و ناراحت منتقل میکنند هستند. بقیه شعرها را که خواندم، بار غم کتاب بیشتر و بیشتر شد؛ سفرهی خالی خانه از زبان کودک، پیرمرد نانخشکی، ماهی تنهای غمگین، تیرگی جنگ…
مضامین اشعار به یک طرف، تصاویر و غمی که در چهرهها مشهود است به یکطرف. رنگهای قرمز و سبزکمرنگ در کنار مشکی و خاکستری، همه دست به دست هم دادند تا غم روی غم بنشیند و بعد از خواندن کتاب از خودم بپرسم: یک کتاب کودکانه، لازم است در این حد و مقدار بار غم و ناامیدی به کودک بدهد؟ ناشر نظارتی بر اشعار منتشره دارد؟
ما بزرگترها، تا چه مقدار اجازه داریم نگرانیها و دغدغههای خودمان را به دنیای کودکان انتقال دهیم تا با حقیقت دنیای بزرگترها آشنا شود؟ از چه سنی، دغدغههای معیشت، زندگی، خانواده باید با بچه مطرح بشود تا در نوجوانی و بزرگسالی درک بهتری داشته باشد؟
و سوالهای دیگر که از موضوع کتاب فراتر میرود
