صبحهای شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه میرفتم و به جای هفت، شروع کلاسها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بستهاش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بندهخدا را از خواب بیدار کنم تا آن کلهیسحرِ خلوت، در کوچه یک لنگهپا نیاستم. میرفتم مینشستم در کلاس و گاهی چینش صندلیها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه میرفتم تا کمکم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک میگویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمیرود که نمیرود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانهنویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصهای را که یکسال بیشتر است اجازه ندادهام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پروندههای باز و نیمهبازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور میگوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!
برچسب: روزنوشت
خدمات قضائی
رفته بودم دفتر خدمات قضائی.
دو خانم جوان پشت دو باجه نشسته بودند و مشغول رتق و فتق امور ارباب رجوعها. نه از آن رتق و فتقهایی که اکثرا در این مکانهای شلوغ با امورات متفاوت میبینیم که بندگانِ خدا بیحوصله و کسل و گاهی با اخم و تخم، جواب میدهند و وظیفه و کارشان را انجام میدهند. انگار ما مقصریم که مراجعه کردهایم و ایشان را مجبور به قبول این شغل؛ نه، دقیقا برعکس. هر شخصی که از در وارد میشد، یکی از آن دو سلام میکرد و میپرسید کارتان چیست؟ و اگر مربوط به آنها بود و مدارک کامل، میگفت منتظر بمانند تا نوبت شود و اگر مدارک ناقص بود یا کار مرتبط با دفترخانه یا هرجای دیگر میشد، راهنمایی میکرد که بروند فلانجا و بهمانجا؛ اینها همه در حالی بود که مشغول انجام کار یکی از اربابرجوعها و سروکله زدن با اظهارنامه و نامهی شکایت و اینها بود.
آن یکی مشخص بود به روال کارهای حقوقی و قضایی واردتر است. اگر کسی میآمد که گرفت و گیر حقوقی داشت یا از کلمات قلمبهسلمبه قضایی و روند اجرای احکام و پیشرفت پرونده و اینها سر در نمیآورد، برایش توضیح میداد و میگفت کجا باید برود و چه کند و بعدش چه کند و الیآخر.
حالا نمیدانم همیشه و هر روز انقدر باحوصله هستند یا امروز آفتابشان از سمت خاصی درآمده بود. هرچه بود، دمشان گرم و روزیشان پر رونق باد.
پن: این متن، تمرینی بود برای بلندنویسی؛ نه متنِ بلند بلکه جملات بلند. از آنهایی که تا تمام شود و فعل آخری بیاید و بنشیند آخر جمله و چشمت به جمال نقطه منور شود و مفهوم جمله را کامل دریافت کنی، نفست بند آمده و زیرلب چیزکی نثار نویسنده کردهای.
درد ننوشتن
بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کردهام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپتاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …
ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟
یادگاری
از دوران دبیرستان عادت کردم به روزانهنویسی. بعضی روزها ریز ریز کارهایی که کردم مینویسم، بعضی روزها با شرح و تفصیل، بعضی روزها خیلی مختصر و سرفصلی، بعضی روزها کوتاه و توئیتری و بعضی روزها هم هیچی!
چند روز پیش دنبال چند برگه کاغذ بودم که یادداشتی بنویسم، رفتم سر کمد و یه دفترچه برداشتم و صفحات خالی آخرش نوشتم. دفترچه موند رو میز هال. فرداش که داشتم خونه رو مرتب میکردم، دفترچه رو برداشتم که بذارم سرجاش، دیدم سررسید چهار سال پیشه، یعنی سال نود و شش. نشستم به خوندن خاطراتم. رفتم فلانجا، فلان کار رو کردم، فلانی اومد خونمون. رفتیم خونه فلانی. فلان کتاب رو خوندم. نظرم درباره فلان اتفاق اینه و …. مهمترین نکته از این فلانها این بود که چهار نفر از افرادی که دربارهشون تو دفترم نوشته بودم و سال نود و شش دیده بودمشون، دیگه نبودم، دیگه نیستن! رفتن. فقط اندازه یه اسم موندن تو سررسید و دیگه نمیشه اون خاطرات رو باهاشون تکرار کرد. یادگاری موندن تو دفتر …
یه روز هم ما تو دفتر بقیه یادگار میمونیم فقط؟
دههات گذشته مربی
یکی از کارکردهای پینترست رو، نمیدونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریعترین راه برای رسیدن به خواسته.
منم الان یه بزرگترم!
چه خوب و چه غمناک
راننده خوشخیال
هفتهی اول اردیبهشت نود و نه بود. هوا رو به گرمی رفته بود.
سر کارگر شمالی تاکسی نشستم به سمت فاطمی. صندلی کنار راننده نشسته بودم. نرسیده به بلوار کشاورز، پشت چراغ قرمز، راننده برگشت و به من گفت: ماسک چرا زدی دخترم؟
گفتم: بخاطر کرونا.
گفت: کرونا تموم شده دیگه. رفت.
گفتم: نه، درست نیست. هنوز هست و کامل نرفته، باید مراقب بود.
گفت: نه دخترم، تموم شد دیگه. هوا هم داره گرم میشه، رفت دیگه.
امروز بعد از هجده ماه، یاد مردِ میانسال تاکسیران افتادم. که سه ماه بعد از شیوع کرونا در ایران فکر میکرد این بیماری تمام شده و رفته است. الان کجاست؟ زنده است؟ چه میکند؟
کاش همانطور بود که تاکسیران فکر میکرد؛ کاش.
۲۲ شهریور ۰۰
امروز لپتاپمو روشن کردم. بعد از چندوقت؟ گمونم چهار ماه، شایدم بیشتر. حتی یادم رفته بود تصاویر کیبوردش رو عوض کردم. تا بازش کردم، گفتم عه! این این شکلی بود؟
حدود یک ماه از شبکههای اجتماعی هم دوری کردم. توئیتر که اصلا سر هم نمیزدم. اینستا رو گاهی باز میکردم، چهار تا استوری دوستام که اولین استوریها بود رو میدیدم و تمام. حتی واتس رو هم کم چک میکردم. در حد مکالمات یا گروههایی که همونموقع بالا بودن. حوصله اسکرول کردن و پایین رفتن نداشتم.
اسیر زندگی مجازی شدیم و اسیر رسانه
شبکهها رو باز میکنی میبینی ملت هر خبر و هر اطلاعاتی رو باور میکنند و پخشش میکنند. از اطلاعات مذهبی تا سیاسی و اجتماعی و پزشکی و …
یعنی کافیه یه چیزی بنویسی، یه عکس هم بچسبونی تنگش و استوری کنی، یا بذاری تو گروههات. بعد نگاه کنی به چرخشش. گمونم فردا نشده همون خبر الکی که نوشتی، به خودت میرسه! کافیه سیاسی و دریوری باشه، خیلی سریعتر حتی گمونم بچرخه! اگه انسانیت و اسلام دست و پامو نبسته بود، واقعا اینکار رو میکردم تا نتیجه چرخشش رو ببینم.
دورهی بدی شده. رسانه اومده وسط زندگی مردم، بدون اینکه درست حسابی بلدش باشن.
البته خود بلدهاش هم گاهی بازیشو میخورن! بگذریم
لپتاپ رو باز کردم دوست داشتم بنویسم. بدون دغدغه. اینکه اینجا خواننده نداره دیگه خیلی خوبه 🙂