نهِ‌نهِ‌نودونه

هفت هفت هفتاد و هفت، اوج دوران خوش نوجوانی و دوازده سالگی، با نیمرخ و ف‌ف و موقشنگ گذشت.

هشت هشت هشتاد و هشت، در اوایل جوونی و پایان کارشناسی و بیست و سه سالگی، رفتم مشهد. با دوستام و مستقل. عروسی منور بود و نتونستم شرکت کنم. ولی مشهد و تولد امام رضا علیه‌السلام خیلی خاطره خوبی برام از این روز گذاشت.

حالا امروز نه نه نود و نه. یکروز تلخ، یکروز پر از غم و پر غصه. روزی که یکماه بیشتر از آخرین دیدار با پدر و مادرم میگذره. روزی پر از شک و تردید و نگرانی.

خدایا یک یک یک چطوریه؟

از روزهایی که می‌گذرد

‌وقتی پنج تا از گلدون‌هات رو آب میدی و بعد مجبور میشی بری دراز بکشی و بقیه رو بعدا آب بدی، یعنی مریضی!
‌وقتی برای طوطی‌هات زیاد دونه میریزی که برای دو روزشون باشه و نخواد هر روز بهشون سر بزنی، یعنی مریضی!
‌وقتی خودت دوشبانه روز، اندازه یک وعده غذا میخوری، یعنی مریضی!
‌وقتی تو اینستا استوری دعای‌عهد نمی‌ذاری، یعنی خیلی مریضی!

احوالیات آبان نود و نه

نمی‌دونم چرا زندگی اینطوریه!

گاهی اوقات انقدر کار میریزه رو سرت که اصلا وقت سر خاروندن نداری، گاهی هم همه فعالیت‌هات خاموش میشه یا به حالت تعلیق درمیاد!

همین یک ماه پیش، نمیدونستم به کارهای مدرسه برسم؟ به کارهای کمپین کتاب برسم؟ به فراخوان‌های باشگاه برسم؟ به کارهای خونه برسم؟ حالا الان یکی دو هفته است هم مدرسه بخاطر تصمیم‌گیری‌های مسخره‌ی آموزش پرورش رو هواست و فعلا کلاس‌ها برگزار نمیشه، هم باشگاه بخاطر تغییر مدیریت تعطیله هم خودم حال و هوای درست حسابی ندارم و حتی حوصله‌ی کارهای خونه هم ندارم. از شبکه‌ها زده شدم، در حد چند ثانیه هرکدوم رو باز میکنم. یکعالمه گفتگو جواب داده نشده دارم که هر روز که میگذره عذاب وجدان جواب ندادن بهشون بیشتر میشه و از طرفی انگار مثل یه غول بزرگ هستند و جواب دادن بهشون ازم انرژی زیادی میگیره. خلاصه که اوضاع روحی و کاری و اعصابی داغونی دارم.

عزمم رو جزم کردم که امروز به چت‌های نصفه نیمه جواب بدم تا بیشتر از این آدم‌ها ازم ناراحت نشدن! واقعا مثل قورت دادن قورباغه است برام! خیلی عجیبه. خیلی عجیبه

روزهای سختی داره میگذره برای همه. از یک طرف فشار خیلی زیاد اقتصادی و از طرف دیگه کرونا و قرنطینه و محدودیت‌هایی که به وجود آورده و خبر فوت دوست و آشنا. من که فقط آخر هفته‌ها با اسنپ میرم خونه مامانم و شب با سیداحمد برمیگردم خونه. باقی ایام هفته تو خونه‌ام و روزها رو می‌گذرونم. تازه منی که با خونه و بیرون نرفتن هیچ‌وقت مشکلی نداشتم و اصطلاحا “ددری” نبودم.

خدایا بهمون رحم کن. پناهی به جز تو نداریم حبیب ما

منحوسی به نام کرونا

ماشین‌لباسشویی را روشن میکنم تا لباس‌ها را بشوید.
می‌خواهم یک پیمانه برنج برای ناهار فردای سیداحمد درست کنم، ولی سینک پر ظرف است و جایی برای شستن برنج نیست.
ماشین ظرفشویی که پر است از ظرف‌های شسته شده را خالی می‌کنم تا ظرف‌های کثیف را بگذارم؛ ماشین که خالی می‌شود، دست میبرم سمت اسکاچ، مایع ظرفشویی را میریزم رویش و شروع میکنم به شستن. حسی شبیه به نیاز؛ نیاز به ظرف شستن دارم. یا شاید محتاجِ خَلقِ تمیزی با دستان خودم شده‌ام.
سینک که خالی می‌شود، نوبت برنج‌ها می‌شود. شسته می‌شوند و داخل پلوپز می‌روند. بسته نمک و برنج متبرک حرم را که چند ماهی است نگه داشته‌ام باز میکنم و در ظرف نمک خالی میکنم. یک قاشقش را داخل ظرف برنج می‌ریزم.
به ماشین نگاه می‌کنم. چهل و پنج دقیقه تا اتمام زمان دارد.
باید بیدار بمانم. تا ماشین تمام شود و برنج بپزد.
موبایل را چک می‌کنم.
اولین خبر در همه شبکه‌ها و گروه‌ها #کرونا ست.
در گروهی تصمیم گرفته‌اند دور هم حدیث‌کسا بخوانند. هرکس سهم روزانه‌اش را که خواند، می‌آید و در گروه تیک می‌زند.
گروهی دیگر سر شوخی را باز کرده‌اند تا روحیه بگیرند و انرژی‌های منفی را دور کنند، گروه پر شده از عکس‌ها و جوک‌های مرتبط با کرونا.
گروه دیگری بحث است بین تفاوت ایران و دیگر کشورها در مقابله با کرونا.
گروهی دیگر پر شده از انواع و اقسام شیوه‌ها و راه‌های پیشگیری و درمان و اسکرین‌شات از پست و استوری فلان دکتر یا فوروارد مطالب و فیلم بسمان دکتر.
یکی از گروه‌ها نیز چند مطلبی فوروارد شده از سیاسی بودن ماجرا و ساخته شدن ویروس توسط آمریکا.
روزهای سختی است؛ روزهای پر از ابهام؛ روزهای عجیب
کرونا برای من ترسناک نیست، عجیب است. هم خودش، هم حواشی‌اش.
این وقت‌ها دوست دارم، زندگی داستانی شود در کتابی و من، راویِ دانای‌کل. همانکه در کلاس‌های داستان‌نویسی می‌گفتند از همه جزئیات و شخصیت‌های داستان آگاه است. کی از کجا و چطور بوجود آمده و کجا می‌رود و چه می‌کند و در سرش چه می‌گذرد و چه می‌گوید و در آخر چه می‌شود…
‌
ماشین بوق می‌زند. کارش تمام شده. می‌روم آشپزخانه.
نگاهم به سینک و رنگ‌های ظرف‌هایم که می‌افتد، زندگی دوباره شره می‌کند به قلبم.
با خودم می‌گویم “فاطمه؛ نه وحشت و استرس داشته باش، نه بی‌خیال باش. زندگی‌ات را ادامه بده و مراقبت و پیشگیری بیشتری کن. سرانجام هرچه 《او》بخواهد، همان می‌شود

امید زندگی

چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی

حسرت

دو سه هفته است از سفر سیستان بلوچستان برگشتم.
امروز نشستم عکس‌های سفر رو برای خدام حرم فرستادم.

یه چند تا ثواب زیارت و سلام مخصوص کاسب شدم! یکی از خدام هم مکه بود و گفت نائب‌الزیاره هستم

الحمدلله … خودمون که حضوری نمی‌تونیم بریم، حداقل آدم‌های خوب یادمون هستن اونجا

صفحه واتساپم هم شده: خادم. بیات / خادم. رحمانی / خادم. حسین‌زاده / خادم. سعیدی

سلام دوباره به والیبال

والیبال را از راهنمایی شروع کردم. روزهای سرخوشی نوجوانی. هر پایه یک تیم داشت و هر سال مسابقات بین مدارس مختلف برگزار میشد. آنقدر سرخوش بودیم که گاهی برای تقویت دستانمان، با توپ بسکتبال ساعد و پنجه تمرین می‌کردیم. دبیرستان و دو واحد تربیت بدنی دوره لیسانس نیز با والیبال گذشت و به ثبت‌نام در باشگاه نزدیک خانه رسید. تقریبا حدود سه سال مداوم باشگاه رفتم و نقش پاسور را در تیم بازی می‌کردم.

سال نود و یک که ازدواج کردم و محله زندگی‌ام عوض شد، والیبال هم کنار گذاشته شد. چون محله جدید، باشگاه نداشت. من هم آدم راه دور رفتن برای یک ساعت ورزش کردن نبودم. روزهای خوش والیبال برایم تمام شد. تا فروردین امسال که خانه را عوض کردیم. محله جدید، به تلافی محله قبلی‌مان دو باشگاه دارد. بعد از پنج سال، برای مرداد ماه ثبت‌نام کردم.

دوشنبه اولین جلسه بود. مهمان داشتم و نتوانستم بروم. امروز برایم جلسه اول بود. اولین چیزی که برایم جالب و البته ترسناک بود، کوچک بودن همه‌ی بچه‌ها از من بود. نهایت سنی که حدس میزدم داشته باشند ۲۵ سال بود. یعنی شش سال کوچکتر از من. هم‌باشگاهی و هم‌بازی شده بودم با حدود سی دختر چهارده تا بیست و پنج سال. مادربزرگشان بودم!

شاید هیچوقت تا این مقدار بالا رفتن سنم را متوجه نشده بودم. انقدر سی و یک سالگی محکم به صورتم سیلی نزده بود که “نگاه کن دارد جوانی‌ات تمام می‌شود” سعی کردم به روی خودم نیاورم که غصه‌ام گرفته. اصلا مگر چه شده؟ تقصیر من نیست که هم‌سن‌هایم اکثرا دنبال ایروبیک و پیلاتس و فلان ورزش‌های غیرتوپی هستند. ولی وقتی آمدم خانه و اولین حرفی که به همسرم زدم همین تفاوت سنم با بقیه بود، و وقتی پشت تلفن برای مادرم قبل از گفتن از کبودی ساعدهایم، از دخترکان نوجوان هم‌بازی‌ام گفتم، ثابتم شد که غصه‌ام شده؛ که ناراحتم.

چقدر دلم برای هم‌تیمی‌های دبیرستان تنگ شد! کاش میشد دوباره جمع شویم و تیم سی‌و‌یکساله‌ها را تشکیل دهیم!