هفتهی اول اردیبهشت نود و نه بود. هوا رو به گرمی رفته بود.
سر کارگر شمالی تاکسی نشستم به سمت فاطمی. صندلی کنار راننده نشسته بودم. نرسیده به بلوار کشاورز، پشت چراغ قرمز، راننده برگشت و به من گفت: ماسک چرا زدی دخترم؟
گفتم: بخاطر کرونا.
گفت: کرونا تموم شده دیگه. رفت.
گفتم: نه، درست نیست. هنوز هست و کامل نرفته، باید مراقب بود.
گفت: نه دخترم، تموم شد دیگه. هوا هم داره گرم میشه، رفت دیگه.
امروز بعد از هجده ماه، یاد مردِ میانسال تاکسیران افتادم. که سه ماه بعد از شیوع کرونا در ایران فکر میکرد این بیماری تمام شده و رفته است. الان کجاست؟ زنده است؟ چه میکند؟
کاش همانطور بود که تاکسیران فکر میکرد؛ کاش.