ماشینلباسشویی را روشن میکنم تا لباسها را بشوید.
میخواهم یک پیمانه برنج برای ناهار فردای سیداحمد درست کنم، ولی سینک پر ظرف است و جایی برای شستن برنج نیست.
ماشین
ظرفشویی که پر است از ظرفهای شسته شده را خالی میکنم تا ظرفهای کثیف را
بگذارم؛ ماشین که خالی میشود، دست میبرم سمت اسکاچ، مایع ظرفشویی را
میریزم رویش و شروع میکنم به شستن. حسی شبیه به نیاز؛ نیاز به ظرف شستن
دارم. یا شاید محتاجِ خَلقِ تمیزی با دستان خودم شدهام.
سینک که خالی
میشود، نوبت برنجها میشود. شسته میشوند و داخل پلوپز میروند. بسته نمک
و برنج متبرک حرم را که چند ماهی است نگه داشتهام باز میکنم و در ظرف نمک
خالی میکنم. یک قاشقش را داخل ظرف برنج میریزم.
به ماشین نگاه میکنم. چهل و پنج دقیقه تا اتمام زمان دارد.
باید بیدار بمانم. تا ماشین تمام شود و برنج بپزد.
موبایل را چک میکنم.
اولین خبر در همه شبکهها و گروهها #کرونا ست.
در گروهی تصمیم گرفتهاند دور هم حدیثکسا بخوانند. هرکس سهم روزانهاش را که خواند، میآید و در گروه تیک میزند.
گروهی دیگر سر شوخی را باز کردهاند تا روحیه بگیرند و انرژیهای منفی را دور کنند، گروه پر شده از عکسها و جوکهای مرتبط با کرونا.
گروه دیگری بحث است بین تفاوت ایران و دیگر کشورها در مقابله با کرونا.
گروهی
دیگر پر شده از انواع و اقسام شیوهها و راههای پیشگیری و درمان و
اسکرینشات از پست و استوری فلان دکتر یا فوروارد مطالب و فیلم بسمان دکتر.
یکی از گروهها نیز چند مطلبی فوروارد شده از سیاسی بودن ماجرا و ساخته شدن ویروس توسط آمریکا.
روزهای سختی است؛ روزهای پر از ابهام؛ روزهای عجیب
کرونا برای من ترسناک نیست، عجیب است. هم خودش، هم حواشیاش.
این
وقتها دوست دارم، زندگی داستانی شود در کتابی و من، راویِ دانایکل.
همانکه در کلاسهای داستاننویسی میگفتند از همه جزئیات و شخصیتهای
داستان آگاه است. کی از کجا و چطور بوجود آمده و کجا میرود و چه میکند و
در سرش چه میگذرد و چه میگوید و در آخر چه میشود…
ماشین بوق میزند. کارش تمام شده. میروم آشپزخانه.
نگاهم به سینک و رنگهای ظرفهایم که میافتد، زندگی دوباره شره میکند به قلبم.
با
خودم میگویم “فاطمه؛ نه وحشت و استرس داشته باش، نه بیخیال باش.
زندگیات را ادامه بده و مراقبت و پیشگیری بیشتری کن. سرانجام هرچه
《او》بخواهد، همان میشود