اسمش مریم بود.
متولد هفتاد و یک.
آنروزی که دیدمش بیست و هفت سال داشت.
نگاه مهربانی داشت. لاغر بود و قد بلند.
برخلاف بقیه، خودش کنارم آمد و شروع کرد به حرف زدن.
دو سال بود آنجا بود و بیست و سه سال دیگر هم باید میماند. وقتی پرسیدم “وقتی آزاد میشی چند سالته؟” چشمان مهربان و غمگینش، غمگینتر شد و با حسرت گفت “پنجاه”
حکمی که دادگاه اول برایش داده بود، اعدام بود؛ با پنج کیلو هروئین گرفته بودنش و بعد از تجدیدنظر، بیستوپنج سال حبس برایش نوشته بودند.
نگاهش و یادش تمام این ده ماه با من بود.
همهی این ده ماه، هر اتفاقی که میافتاد، ذهنم به بند زنانِ #زندان_زابل پرواز میکرد؛ بین اتاقهای خواب، آشپزخانهی تمیز، اتاق بازی بچهها راه میرفت؛ از پلههای دوبلکس بالا میرفت و گوشهای مینشست و سعی میکرد تصور کند زنانِ آن خانهی بزرگ در چه حالند.
با کرونا چه کردهاند؟
این روزها افطار و سحر چه میکنند؟
مریم چه میکند؟
حالش چطور است؟
توانسته درسش را بخواند؟
چند قاب تزئینی دیگر درست کرده؟
چندبار نوانسته پسرِ شش سالهاش را ببیند؟
توانسته مرخصی بگیرد و به سر قبر مادرش که بعد از خبر دستگیریاش، سکته کرد و مُرد، برود؟
| مریم، مریم، مریم …
نمیدانم چرا انقدر در یادِ من ماندهای دختر جان
نمیدانم تو هم مرا یادت است یا نه؟ همان خانمی که مرداد پارسال با پرچم حرم آمد به بندتان و موقع خداحافظی محکم بغلت کرد و دعایی کنار گوشَت خواند و تو لبخند زدی؟ |
امسال موقع خواندن دعای “اللهم فک کل اسیر” مدام یادِ دختر بیست و پنجسالهای میافتم که به سودای ثروتمند شدن با تمام آیندهاش قمار کرده بود.
شاید بعدا بیشتر نوشتم از آن سه ساعت. بنویسم شاید ذهنم آرام شود از آن ساختمانِ دوطبقهی سفید