دبستان که بودم، معلم نقاشیمان از آنهایی بود که چشمهایش کشیده بود با دهن کوچک و پوست سفید؛ شبیه ما نبود خیلی. بچهها میگفتند: «خانم بابائی، ژاپنی است»
همیشه برایم سوال بود که این خانم ژاپنی، اینجا، در ایران چهکار میکند؟ آنقدر هم بزرگ نبودم که رویم بشود بروم از خودش یا بقیه بپرسم، در ذهن کودکانهام حل کرده بودم مثل “زهرا” همکلاسیام، که او هم چشمهای بادامی داشت و پدرش ایرانی و مادرش فلیپینی بود و ایران را برای زندگی انتخاب کردهاند، حتماً خانم بابائی هم با همسر وبچههایش ایران زندگی میکند.
یادم است گاهی روی کتابهای قصهام هم اسم “سبا بابایی” را که میدیدم، کلی ذوق میکردم و به بقیه می گفتم: «معلم ماستها»
گذشت و بزرگتر شدم و دیگر خانم بابائی معلمم نبود؛ تازه فهمیدم ذهنیت کودکیام، درباره زندگی معلمم، کامل نبود. “کونیکو یامامورا” یا همان خانم بابائی ارام و مهربان ما، از ژاپن با همسر ایرانیاش به ایران امده بود و با فرزندانش اینجا زندگی میکرد اما “مادر شهید” هم بود؛ شهید محمد بابایی. چیزی که من نمیدانستم.
خاطره زیر، خاطرهی یکی از همرزمان “محمد” است که پارسال برایم تعریف کردند: 
مادرش ژاپنی و مسلمان و پدرش ایرانی بود . قیافه اش بیشتر به مادرش رفته بود و شبیه ژاپنی ها چشم بادومی بود. خیلی هم دقیق و منظم کار می کرد. یک هنر خارق العاده ای داشت. کنارت که نشسته بود از ته حلقش که تو را صدا می کرد، بدون اینکه لبهاش تکان بخورد فکر می کردی از فاصله خیلی دور کسی تو را صدا می کند.
یک روز فرمانده گروهان آمد چادر ما. با هم خودمونی بودیم. “محمد” از ته حلق، برادر رمضانی فرمانده گروهان را صدا زد. اون بیچاره هم فکر کرد کسی دنبالش می گردد. پا شد از چادر رفت بیرون؛ هر چه اطراف را نگاه کرد کسی را ندید. آمد نشست تو چادر. بلافاصله محمد دوباره او را صدا زد. بنده خدا دوباره بلند شد رفت بیرون چادر و حسابی رفته بود سر کار.
عملیات والفجر یک بود. برادر رمضانی را دیدم که ترکش به شکمش خورده و مجروح شده بود؛ با برانکارد به عقب منتقلش میکردند. سنگرها روی تپه ای بود که اگر سر را از سنگر بالا میبردیم، پیشانی را هدف می گرفتند.
آمده بودم پایین تپه برا بچه ها آب ببرم.
از پایین نگاه کردم ببینم کدوم سنگر خالی است که به سرعت برم داخلش. دیدم یه سنگر هست که یه نفر جلوش به طرف عراقی ها نشسته و یه نفر دیگه پشتش جا میشه. با ظرف آبی که دستم بود به سرعت دویدم به طرف اون سنگر و خودم را پشت اون برادر جا دادم.
ناگهان دیدم یکی از بچه ها با خودکار پشت این برادر نوشته بود “شهید محمد بابایی” … تا من براش آب ببرم، از دست دیگری سیراب شده بود.!
قبرش در قطعه ۲۸ است.
خدایش رحمت کند.