نفسم بند می آید. سر بلند می کنم. می بینم که علی خیز بر میدارد سمت چپ. یک لحظه شنی تانک از حرکت وا می ایستدو تانک در جا می چرخد و با علی سینه به سینه می شود. علی گیج شده. لحظه ای می ایستد و بی دفاع و درمانده به تانک نگاه می کند. دستانم را دور دهان حلقه میکنم و فریاد میزنم ” علی برو کنار”. تانک مثل اسبی وحشی چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود. نعره ای که گمان نمی کنم از آن انسانی باشد از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش. دیوانه وار میدوم سمت علی. گویی در آسمان هستم و روی ابرها پا میذارم و هرگز به او نخواهم رسید از بس که این راه طولانی شده است. نیمه جان شدم؛ به او میرسم و بالای سرش می ایستم؛ این نگاه ناباور و هراسناک علی است که به من خیره شده است. می نشینم. تانک از روی کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل می کند و چشم چپش می پرد. او نصف شده، نصف نصف. سرش را در بغل میگیرم. از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پائین در رد شنی تانک پخش شده. بوی خون از پائین تنهاش بر میخیزد و بخار پیچ و تاب میخورد و رو به آسمان میرود. خون سرد خوش رنگی رو زمین پخش شده. در چهرهاش خیره میشوم. رد دردی عظیم دردی به اندازهی تمام دنیا بر چهرهی او نشسته. وقتی دست روی صورتش میکشم، لبش از رو دندانهایش کنار میرود و خرده دندانها از تو دهانش میریزد بیرون. میخواهم فریاد بکشم. اگر فریاد نکشم خفه میشوم. چیزی تو گلویم گیر کرده. چیزی مثل یک کوه….
چند پاراگراف از کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان
عکس: طلائیه، سه راهی شهادت. فروردین ۸۹

بدانیم یا ندانیم
بخواهیم یا نخواهیم
همه ما که اکنون به آسانی نفس می کشیم مدیون آنانی هستیم که :
قمقمه ها را در زیر خاک دفن کردند تا هوس آب هم نکنند …
هفته دفاع مقدس و یاد شهیدان و امام شهیدان (ره) گرامی باد
سلام
کتابهای زمینه دفاع مقدس زیبا هستن و این چندساله کتابهای خوبی هم چاپ کرده اما این کناب چیز دیگری است…
خیلی با این کتاب اشک ریختم
سلام علیکم
همین پاراگرافهایی که نوشتم، برام خیلی سنگین بود.
ادرس وبلاگتان ارور میده برام و چیزی باز نمیکنه. اشتباه تایپ شده؟
سلام
ممنون از پاسختون
آدرس وبلاگ رو تصحیح کردم