فروردین را
کوچه به کوچه میگردم به دنبالت
تا تو را از این بهار عاشقانه
عیدی بگیرم.

به تاریخ ۱۸ فروردین ۹۷
تهران بارانی
فروردین را
کوچه به کوچه میگردم به دنبالت
تا تو را از این بهار عاشقانه
عیدی بگیرم.

به تاریخ ۱۸ فروردین ۹۷
تهران بارانی

به تاریخ سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶
از پنجره هتل که فاصله زیادی تا حرم نداشت، مشغول عکاسی از گنبد پدربزرگ و نوه بودم. تنظیمات دوربین رو تغییر میدادم و عکس میگرفتم. گاهی دستم تکون میخورد و عکس خراب میشد، گاهی هم تنظیمات مناسب نبود و عکسها پرنور یا کم نور و کج و معوج میشد … یکی از عکسهایی که گرفتم دستم تکون خورد، مطمئن بودم عکسی که ثبت شده خوب نیست و دوربین رو که پایین بیارم یه عکس با خطوط کج و معوج تو مانیتور دوربین میبینم، دستمو گذاشتم رو دکمه دلیت که تا عکس نمایش داده شد حذفش کنم و عکس بعدی رو بگیرم، ولی وقتی عکسو دیدم از حذف کردنش پشیمون شدم. انگار دستم تکون خورده بود تا این عکس اینطوری ثبت بشه؛ دوتا گنبد مثل دوتا کبوتر طلایی کنار هم در حال پرواز بودن!
شاید به سمت مشهد
گاهی اوقات وقتی عکسهای اینستا گرام دوستام رو نگاه میکنم، بعضی از تگهایی که برام جالبه رو کلیک میکنم تا ببینم چه عکسهایی با موضوع آن تگ گذاته شدهن.چندوقت قبل بین همین گشت و گذارها رسیدم به عکسی که از یک خانم خواب در مترو گرفته شده بود، اول فکر کردم صاحب اکانت از دوستش عکس گرفته و تو صفحه اش گذاشته ولی توضیحات زیر عکس رو که خوندم فهمیدم عکس از یک فرد غریبه گرفته شده! توجهم به نام کاربری اکانت افتاد)چیزی در مایه های aksmetroyi بود( و تعجبم بیشتر شد؛ روی آیدیش کلیک کردم. همه ی عکسهایی که توی آن اکانت بود از آدمهای مختلف در حالات مختلف و اکثرا غیرمعمول توی مترو گرفته شده بود و مشخص بود کاملا بدون اجازه از آدمها عکس گرفته شده. حتی صاحب اکانت زیر یکی از عکسها نوشته بود که عکسها رو یواشکی میگیرم و خیلی باحاله!
از روزی که این اکانت و چندین عکس دیگه شبیه همون عکسها رو دیدم ،وقتی تو اتوبوس و مترو هستم احساس ناامنی میکنم که مبادا نفر روبرویی م که موبایل دستشه، یواشکی داره از من عکس میگیره یا مبادا خوابم ببره و یکی خیلی سریع موبایلشو دربیاره و ازم در اون حالت عکس بگیره و بعد در شبکه های اجتماعی منتشرکنه.
متاسفانه انگار حریم خصوصی هرروز داره تعریفش رو بیشتر از دست میده و با همه گیر شدن موبایلهای هوشمند و اینترنت وضعیت بدتری پیدا کرده. و متاسفانه بعضی هامون اسم اینکار رو به پای هنر و تفریح هم میذاریم! نمیدونم اگه یه روز خودمون سوژه این عکسهای هنری!! بشیم، عکس العملمون چه خواهد بود!
جمله خیلی خیلی تکراریه ولی کاش فرهنگ استفاده از خیلی امکانات رو داشتیم و یاد میگرفتیم.
به نظر شما من فردی که نگران جامعه و افراد و اخلاقش هستم در این زمینه چه میتوانم و باید بکنم؟
ستونهای کنار جاده از نجف تا کربلا را شماره گذاری کردهاند. از یک تا هزار و چهارصد و پنجاه و دو. قبل از رسیدن به عمود یک، حدود دویست عمود را در خود شهر نجف باید طی کنید، از کنار وادی الاسلام بگذرید تا از شهر خارج شوید و به عمود یک برسید!
عصر چهارشنبه نوزدهم آذر از مولا خداحافظی و از خیابان «بنات امام حسن» پیاده روی را شروع کردیم. چند ستون مانده تا رسیدن به عمود یک، به دعوت «ام فاطمه» به خانهشان رفتیم برای نماز، شام و خواب. وسایل ساکم را گرفت و هرچه اصرار کردم بدهد تا خودم بیاورمشان قبول نکرد و خودش تا خانهشان که پنج دقیقهای تا جاده فاصله داشت برد.
غیر از ما، چند خانوادهٔ عرب، یک خانواده مشهدی و یک خانواده اهوازی که از «دیوانیه» پیاده آمده بودند، مهمانشان بودند. آب خانه قطع بود و صاحبخانه عذرخواهی میکرد که باید با پارچ وضو بگیریم و امکان حمام رفتن نداریم.
نماز را که خواندیم، سفره شام را پهن کردند؛ ماش پلو و کاسهای پر از گوشت. ترشی و دسر…
برای خواب به طبقه بالا رفتیم، اتاقها پر بود از تشک و لحافهای پهن شده برای استراحت زوار… بگذریم که ما دختران ایرانی با دختران جوان خانواده میزبان در یک اتاق جمع شدیم و تا ساعت دوازده بیدار بودیم و صحبت میکردیم و عکس و فیلم گوشیهایمان را به هم نشان میدادیم و سر به سر دختر جوان خانواده میگذاشتیم که تازه عقد کرده بود و گاهی داخل کمد لباسها پیدایش میکردیم در حال صحبت با نامزدش…
صبح برای نماز، آب وصل شده بود ولی برق رفته بود! دوباره عذرخواهی صاحبخانه… راه پلهها و دستشویی را با چراغهای شارژری کوچک روشن کرده بودند.
نماز را خواندیم و به دعوت صاحبخانه نشستیم پای سفره صبحانه که با یک شمع روشن شده بود. صمون، پنیر، تخم مرغ محلی، ارده شیره و چای.
خدیجه، زیتون، ایمان و (اسمش یادم نیست) چهار خواهر اهوازی زودتر از همه خداحافظی کردند و صبحانه نخورده، رفتند. فاطمه و زهرا و بقیه دختران صاحبخانه خواب بودند، چارهای نبود باید میرفتیم. از خانمهای مهربان خانه خداحافظی و تشکر کردیم و راهی شدیم.
پ. ن: شب قبل، خانم مشهدی ازام فاطمه تقاضای ساک کرد،ام فاطمه از زیر تخت دو ساک بزرگ بیرون آورد و گفت هرکدام را خواستی بردار. یک ژاکت مشکی نو را هم از کمد درآورد و هدیه کرد به دخترش. خانواده مشهدی هرچه اصرار کردند که نمیخواهد، قبول نکرد. صبح نیز ایمان تقاضای یک روسری سیاه ازام فاطمه کرد و دقیقهای بعد خواستهاش اجابت شد.
و من مانده بودم از مهربانی صاحبخانه و بزرگی قلبش
بازنشر: اربعین