ستونهای کنار جاده از نجف تا کربلا را شماره گذاری کردهاند. از یک تا هزار و چهارصد و پنجاه و دو. قبل از رسیدن به عمود یک، حدود دویست عمود را در خود شهر نجف باید طی کنید، از کنار وادی الاسلام بگذرید تا از شهر خارج شوید و به عمود یک برسید!
عصر چهارشنبه نوزدهم آذر از مولا خداحافظی و از خیابان «بنات امام حسن» پیاده روی را شروع کردیم. چند ستون مانده تا رسیدن به عمود یک، به دعوت «ام فاطمه» به خانهشان رفتیم برای نماز، شام و خواب. وسایل ساکم را گرفت و هرچه اصرار کردم بدهد تا خودم بیاورمشان قبول نکرد و خودش تا خانهشان که پنج دقیقهای تا جاده فاصله داشت برد.
غیر از ما، چند خانوادهٔ عرب، یک خانواده مشهدی و یک خانواده اهوازی که از «دیوانیه» پیاده آمده بودند، مهمانشان بودند. آب خانه قطع بود و صاحبخانه عذرخواهی میکرد که باید با پارچ وضو بگیریم و امکان حمام رفتن نداریم.
نماز را که خواندیم، سفره شام را پهن کردند؛ ماش پلو و کاسهای پر از گوشت. ترشی و دسر…
برای خواب به طبقه بالا رفتیم، اتاقها پر بود از تشک و لحافهای پهن شده برای استراحت زوار… بگذریم که ما دختران ایرانی با دختران جوان خانواده میزبان در یک اتاق جمع شدیم و تا ساعت دوازده بیدار بودیم و صحبت میکردیم و عکس و فیلم گوشیهایمان را به هم نشان میدادیم و سر به سر دختر جوان خانواده میگذاشتیم که تازه عقد کرده بود و گاهی داخل کمد لباسها پیدایش میکردیم در حال صحبت با نامزدش…
صبح برای نماز، آب وصل شده بود ولی برق رفته بود! دوباره عذرخواهی صاحبخانه… راه پلهها و دستشویی را با چراغهای شارژری کوچک روشن کرده بودند.
نماز را خواندیم و به دعوت صاحبخانه نشستیم پای سفره صبحانه که با یک شمع روشن شده بود. صمون، پنیر، تخم مرغ محلی، ارده شیره و چای.
خدیجه، زیتون، ایمان و (اسمش یادم نیست) چهار خواهر اهوازی زودتر از همه خداحافظی کردند و صبحانه نخورده، رفتند. فاطمه و زهرا و بقیه دختران صاحبخانه خواب بودند، چارهای نبود باید میرفتیم. از خانمهای مهربان خانه خداحافظی و تشکر کردیم و راهی شدیم.
پ. ن: شب قبل، خانم مشهدی ازام فاطمه تقاضای ساک کرد،ام فاطمه از زیر تخت دو ساک بزرگ بیرون آورد و گفت هرکدام را خواستی بردار. یک ژاکت مشکی نو را هم از کمد درآورد و هدیه کرد به دخترش. خانواده مشهدی هرچه اصرار کردند که نمیخواهد، قبول نکرد. صبح نیز ایمان تقاضای یک روسری سیاه ازام فاطمه کرد و دقیقهای بعد خواستهاش اجابت شد.
و من مانده بودم از مهربانی صاحبخانه و بزرگی قلبش
بازنشر: اربعین


خوش به سعادتشان …
زیارتتان قبول. شما از نزدیک شاهد مهمانوازی ها بودید ما از تی وی:)
سلام علیکم
ممنون
ان شالله سالهای بعد قسمت شما
سلام
خیلی زیبا بود نوشته هاتون
یه لحظه در عوالم شیطانی رفته بودم همینجوری اتفاقی آمدم بلاگ شما
خدا خیرتون بده
اگر تونستین برای من هم دعا کنید که بدجوری از خدا دور شده ام
من مانده بودم و مهربانی صاحبخانه
نویسنده: سیده فاطمه مطهری – ساعت ۴:۳۶ ق.ظ روز ۰۹ دی
هنوزم اونجا موندی؟ از ۹ دی تا حالا ؟ دی ماه تموم شد
برگردد سر کار و زندگیت! مهمونی یه روز، دو روز، نه چل روز !!
سلام
یادش بخیر سالی را که رفته بودیم.. توفیقتان افزون باد..
چه همتی می خواد وبلاگ نویسی در این دوره زمونه.
خدا قوت