مارکووبلاگر

{از کی شروع کردم؟ اولین وبلاگم چی بود؟ چه سالی بود؟ از کجا یاد گرفتم؟ …}

این سوالات از روزی که در وبلاگ زهرا و صبح دیدم دعوت شدم به بازی “چی شد وبلاگ‌نویس شدم” در ذهنم میچرخن و دنبال جوابم براشون و به جواب درستی برای بعضی‌هاشون نرسیدم!

اولین‌بار سال هشتاد و دو وارد فضای مجازی شدم؛ یادمه دوستم آدرس چند سایت رو بهم داده بود و یکروز عصر بعد از برگشت از مدرسه با کمک برادرم و دایال‌آپ (با آن صدای نوستالژیک‌ش) وصل شدم  و شگفت‌زده وارد دنیای جدیدی شدم. کم‌کم پام به شبکه‌های اجتماعی آن موقع مثل اورکات و گزگ و بعد هم کلوپ باز شد و از آنجا با آدم‌های حقیقی و هم‌سن و سال خودم آشنا شدم؛ آدرس‌ وبلاگ‌هاشون رو از پروفایل‌ها کپی می‌کردم و می‌خوندم و از آنجا با مفهومی به اسم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میتونم برای خودم صفحه‌ای داشته باشم.

اولین وبلاگ‌ی که ساختم و توش شروع به نوشتن کردم نسیم حیات بود؛ به گفته آرشیوش شهریور هشتاد و چهار؛ آن اوایل هرچیزی توش میذاشتم از خاطرات دانشگاه تا مطالب کپی‌پیسی!

نسیم‌حیات تو محیط بلاگفا بود با امکاناتی که به نظرم محدود می‌آمد؛ و من به دو دلیل شروع کردم به وبلاگ ساختن تو بقیه سرویس‌ها؛ اول بخاطر دیدن محیط مدیریتی باقی سرویس‌های وبلاگی و اینکه از ظاهر وبلاگهای دوستام، احساس می‌کردم باقی سرویس‌دهنده‌ها خدمات بهتری دارند و دوم به این خاطر که اکثر دوستان مجازی و حقیقی‌م میدونستن نسیم حیات برای من‌ه و گاهی نوشتن برام سخت میشد.

تو بلاگها یه وبلاگ زدم و داستان می‌نوشتم؛ داستان‌های کوتاهی که میساختم ولی چون عمر داستان‌نویسی‌م کم بود این وبلاگ هم عمر زیادی نکرد و یکروز ایمیلی از بلاگها دریافت کردم که این سرویس داره تعطیل میشه ولی حوصله نکردم از مطالبم کپی بردارم و همه پریدن. یه وبلاگ به اسم “آواره‌تر از باد” تو میهن‌بلاگ ساختم؛ همه‌ی پست‌ها و مطالب‌ش رو درباره قدس و فلسطین و لبنان می‌نوشتم که اونم بعد از چند ماه سرنزدن خود به خود حذف شده بود و یک وبلاگ‌نویس جدید با آن آدرس مشغول نوشتن بود. تابستون ۸۶ عمره دانشجویی رفتم و وقتی برگشتم تو پارسی‌بلاگ برای بچه‌های کاروان و موندگاری ارتباط‌مون یه وبلاگ راه انداختم. تو بلاگ‌اسپات و بلاگ‌اسکای و تامبلر هم چندتا وبلاگ خاطره و شعر و عکس داشتم ولی همه با نام مستعار و در کنار همه‌ی اینها همیشه نسیم حیات وبلاگ اصلی‌م بود و به بلاگفا وفادار! (حتی بعد ازدواجم با وجود داشتن دامین شخصی یک وبلاگ متاهلانه تو بلاگفا ساختم)

تا تابستان هشتاد و هفت که با توئیتر و فرندفید و فیس‌بوک آشنا شدم و تعداد دوستان مجازی‌م بیشتر شد و بتبع با وبلاگ‌های بیشتری آشنا شدم و دایره رفاقت‌ها و جمع‌های حقیقی وبلاگ‌نویسان برام شروع شد.

شهریور هشتاد و نه به تشویق و کمک دوستان، دامنه وادی را خریدم و مهر ماه بعد از خرید هاست و سفارش قالب، اسباب و اثاثیه نسیم‌حیات را که هنوز اصلی‌ترین وبلاگم بود به اینجا آوردم و ساکن شدم.

در تمام این سال‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی سعی کردم وبلاگم رو فراموش نکنم و چند وقت یکبار بروزش کنم و بنویسم و سعی دارم بیشتر باشم و بنویسم.

به رسم بازی‌های وبلاگ‌ی، از سمیرا، فاطمه، زهرا، سحر، آرام، رویا، زهرا، سمیه، مریم دعوت می‌کنم بنویسند داستان چگونه آمدن‌شان در سرزمین وبلاگستان را

همه‌ی مطالب این بازی وبلاگی را می‌توانید اینجا بخوانید

موج چهارده خرداد، یک خاطرهٔ مثال زدنی

یکسال پیش بود …
تقریبا همین روزها و در همین حال و هوایِ سالگردِ فوتِ امام

با چند نفر از دوستانِ فضای مجازی تصمیم گرفتیم، یک موجِ وبلاگی برای سالگرد امام راه بندازیم، فکر کردیم و قرار شد موضوعش بشود “خاطره ای از امام” خاطره از خودمان یا پدر و مادرمان یا یکی از آشناهایمان

موج را وبلاگ هابیل شروع کرد و طبق قانون نانوشته‌ی موج‌های وبلاگی، از چند وبلاگ دیگر دعوت کرد تا بنویسند و آنها هم از دیگران دعوت کردند و … شاخ و برگ موج شکل گرفت و بزرگ شد و به صد و شصت نوشته رسید.

این صد و شصت نوشته و صد و شصت وبلاگ‌نویس عدد کمی برای بازی‌های وبلاگی نبود + عددی بود که خودمان هم فکر نمی‌کردیم به این‌جا برسد.
ولی الان نمی‌خواهم درباره‌ی نوشته‌ها و خودِ موج بنویسم، که هرچه می‌خواستم بگویم و بنویسم همان پارسال و در مصاحبه‌ای که با “چارقد” داشتم، گفته ام؛ هدفم از نوشتن این مطلب، نوشتن درباره هماهنگی و همکاری بود که برای پیش‌برد این موج وجود داشت.

افراد زیادی برای این موج کمک کردند و هرکدام قسمتی از کارهای موج را انجام دادند که در آخرین پستِ وبلاگِ موج، از آنها یاد کردیم و عده دیگری هم بودند که هیچ‌وقت نخواستند و نمی‌خواهند که اسمی ازشان برده شود. شکل‌گیری و پیش رفتن موج، قسمت اعظم‌ و اصلی‌اش به خود وبلاگ‌نویسان و اهمیتی که به این موج و صاحب‌ش داشتند و نوشته‌هایی که نوشتند، مربوط بود و قسمتی هم به هماهنگی افرادی که موج را آغاز کرده بودند و سعی داشتند تا به بهترین نحو، این موج را در فضای مجازی هدایت و تبلیغ کنند تا بتوانند کمی وظیفه‌شان را در قبال این انقلاب و امام در فضای مجازی، انجام دهند.

موج چهارده خرداد

کمی که از آغاز موج گذشت، برای ثبت بهتر نوشته‌ها، تصمیم گرفتیم برای موج یک وبلاگ بزنیم و تمام نوشته‌های مربوط به این موج را در آن وبلاگ جمع کنیم. گوگل ریدر عامل خوبی بود برای فهمیدن آپدیت شدن وبلاگ‌هایی که به موج دعوت شده بودند. یعنی، هر وبلاگی که برای موج می‌نوشت و گروهی از دوستانش را به موج دعوت می‌کرد، آراس‌اس وبلاگ‌های دعوت شده به گودر اضافه میشد و وقتی پست مربوط به موج توسط هرکدام از وبلاگ‌ها نوشته میشد، به وبلاگ اصلی اضافه می‌کردیم. تصور کنید اضافه شدن صد و خورده ای وبلاگ به گودر را.

با دو سه نفر از بچه‌ها، هماهنگ کرده بودیم که هرکدام چه ساعتی از روز، وظیفه چک کردنِ وبلاگ‌ها را داشته باشیم تا هم نوشته‌ها سریع به وبلاگِ موج اضافه شوند و هم این چک کردن و اضافه کردن‌ها به وبلاگِ موج با هم و دوباره نشود.
بعضی از وبلاگ‌ها هم خودشان در قسمت نظراتِ وبلاگ نظر میگذاشتند و نوشته‌یشان را معرفی می‌کردند. غیر از کپی‌پیس مطالب نوشته شده در وبلاگ، آدرسِ تمام وبلاگ‌ها را در قسمتِ لینک‌های وبلاگِ موج قرار میدادیم تا لیستِ کاملِ وبلاگ‌ها در دسترس همه باشد.

چند نفر از دوستان، لطف کردند و برای وبلاگ، قالب طراحی کردند، چند نفر دیگر، مثلثی‌هایی درست کردند برای قرار دادن در گوشه وبلاگ ها و تبلیغ موج، عده‌ای از دوستان هم در سایتهای خبری و وبلاگ‌هایشان تبلیغ موج را کردند و از موج نوشتند؛ همه‌ی اینها دست به دست هم داد تا  یک کار گروهی و موفق در فضای مجازی شکا بگیرد و خاطره‌اش تا همیشه، برایمان بماند.

همکاری و هماهنگی که بین بچه‌ها بود، هنوز هم برای من به عنوان یک خاطره‌ی شیرین و شاید تکرار نشدنی باقی مانده و هروقت بخواهم یک کار دسته‌جمعی خوب و موفق را مثال بزنم، موج چهارده خرداد پارسال به ذهنم می‌آید. موج‌ی که فقط مجازی بود و تمام هماهنگی‌ها و برنامه‌هایش به صورت مجازی بوجود آمد و پیش رفت و الحمدلله به سرانجام رسید. موجی که به‌خاطر ادای دینِ هرچند مختصر به صاحب‌ش شروع شد و به عشق او ادامه یافت و شکوفا شد؛ الحمدلله.

موج الحسین

عاشورای دو سال پیش بود؛
مانده بودم چه کنم و کجا بروم، حال‌م طوری بود که نمی‌خواستم به هیچ‌کدام از هیأت‌ها و مراسمات بروم؛ سال‌های قبل، ظهر عاشورا، مسجد دانشگاه تهران می‌رفتم، ولی قول داده بودم به خودم که ظهر روز دهم دیگر آنجا نروم؛ تحمل مداحی‌هایش را نداشتم.
می‌خواستم جائی باشم که خودم باشم فقط و خودم.

تصمیم گرفتم بروم بهشت زهرا، احساس می‌کردم بهشت زهرا و قطعه شهدایش برایم بهترین مکان و بهترین روضه می‌تواند باشد.
سوار مترو شدم به سمت ایستگاه حرم مطهر.

نسبت به همیشه مترو خلوت بود و هرچه به ایستگاه‌های آخر می‌رسیدیم جمعیت کمتر می‌شد. یادم است در واگن خانم‌ها ده دوازده نفری بیش‌تر نبودیم. در یکی از ایستگاه‌ها خانم‌ی سوار مترو شد که ظاهرش، آن هم در روز عاشورا به نظرم خیلی نامناسب آمد. یادم نیست دقیقاً چه گفت یا چه کرد که در ذهنم، ذهنیتی غیر مثبت از آن خانم شکل گرفت. فقط به خاطر ظاهرش و کارش.
ایستگاه بهشت زهرا که رسید (یادم است تازه افتتاح شده بود این ایستگاه و اولین بار بود آنجا پیاده می‌شدم و فکر می‌کردم از خود بهشت‌زهرا سر درمیاورم) از مترو که آمدم بیرون، تازه فهمیدم این ایستگاه کنار اتوبان است و باید از اتوبان بگذرم و راه بروم تا برسم به ورودی اصلی بهشت زهرا!

ایستاده بودم و فکر می‌کردم که باید چه کنم و چطور از آن اتوبان که ماشین‌ها در آن با سرعت حرکت می‌کردند رد شوم که دیدم آن “خانم” کنارم ایستاده و او هم می‌خواهد از خیابان رد شود و نمی‌دانم چه شد که با هم هم‌سفر شدیم.
او هم مقصدش بهشت زهرا بود و دقیقاً قطعه شهدا! و پیشنهاد داد با هم برویم و نفهمیدم اصلاً چه شد که هم‌پایش شدم و با هم رفتیم تا قطعه شهدا و حرف زدیم و زیارت کردیم قبور را و … قبر برادرش را، که شهید شده بود…. و هرچه می‌گذشت من شرمنده می‌شدم از خودم و اینکه به خودم و ذهنم اجازه داده بودم حتی برای چند لحظه درباره‌ی کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم، فکری کنم و قضاوتی و …

رفتیم با هم نماز ظهر و عصرمان را هم در یادمان شهدای هفتم تیر خواندیم و رفتاری آنجا از این خانم دیدم که شرمندگی‌ام را به نهایت رساند.

شاید آن‌روز و این همراهی که مطمئن‌م برای آدم شدن من بود، از رفتن به صد مجلس و روضه به‌تر بود و فایده‌اش و درس‌ش برایم مفیدتر.
ظهر عاشورا بود و درس‌ی که امام علیه‌السلام به من دادند.

……
موجی آغاز کردیم برای محرم تا بنویسیم از خاطراتمان، درس‌هایی که گرفتیم از روضه‌ها و مجالس، با هم در این محرم‌ی بنشینیم پای صحبت‌های هم.
گاهی همین نوشته‌ها درس دارد برایمان.
دعوت می‌کنم از وبلاگ‌های مهدیار، دو رکعت بندگی، نظاره، خرچنگ‌زاده، دست‌نوشته‌های خاکستری، زیباترین شکیب، ساما، بادبادک، بی‌تاب، ندای حقیقت تا همراه شوند و خاطرات عاشورایی‌شان را بنویسند.

التماس دعا

بگذارید از نزدیک مشرف شوم

چند روز قبل به دعوت جناب هابیل و برای شرکت در موج وبلاگی ۱۴ خرداد، خاطره ای که یکی از اقوام برایم تعریف کرده بود را نوشتم.
خاطرات ایشان از دوران تحصیل در نجف و تشرف به آستان امام، زیاد بود و نوشتن همه ی آنها در وبلاگ میسر نبود.

تصمیم گرفتم یکی دیگر از خاطراتی که  بیان کننده یکی از خصوصیات امام بود را بنویسم.


امام (ره) مقید بودند که هر شب به حرم مشرف شوند.
یکی از مراقبین تعریف میکرد که یکی از شب ها مطلع شدیم از لحاظ امنیتی صلاح به بیرون آمدن امام نیست و با کسالتی که داشتند، بهتر است در منزل بمانند.

یکی از دوستان به امام گفت بهتر است امشب به حرم نروید و از دور و پشت بام منزل زیارت کنید؛ زیارت که دوری و نزدیکی ندارد.

امام لبخندی به ایشان زدند و با روی خوش گفتند : این روحیه‌ی عوامی را از ما نگیرید. بگذارید از نزدیک مشرف شویم.

موج وبلاگی ۱۴ خرداد

موج ِ وبلاگی چهاردهم خرداد &#۸۲۱۱; خاطرات از امام

نظم و انضباط و رعایت وقت برایشان خیلی مهم بود.

نجف که بودند؛ صبح ها راس ساعت نه می رفتند مسجد شیخ انصاری، همان مسجد ترک ها در بازار هویش، برای گفتن درس مکاسب
یکروز صبح آمدند سر درس ولی همه ی شاگردان نیامده بودند، منتظر نشستند تا همه آمدند و بعد درس را شروع کردند.

هر شب برای نماز از منزل تا حرم حضرت امیر علیه السلام را پیاده میرفتند.
بعد از نماز پیش رو می ایستادند و زیارت امین الله میخواندند، سپس میرفتند بالاسر و به امام حسین علیه السلام سلام میدادند و بعد پشت سر، نماز زیارت میخوندند و بعد زیارت جامعه کبیره را

و همه ی اینها تحت نظر و مراقبت نیروهای ساواک و بعثی ها بود.

  هر شب، دو ساعت بعد از مغرب، به بیرونی می آمدند و نیم ساعت وقت قرار میدادند  برای ملاقات عمومی و دیدار ها و پاسخ به سوالات و بعد به حرم مشرف میشدند.

نظم و انضباطشان آنقدر حساب شده و دقیق بود که خدام حرم، ساعت هایشان را با ورود امام تنظیم میکردند.


او را آن دم که از جهان می بردند
تابوتش را فرشتگان میبردند

این روح خدا نبود، روح همه را
با روح خدا به آسمان میبردند


دعوت شده ام برای بازی وبلاگی ۱۴ خرداد و خاطره از امام، خودم که هیچ خاطره ای در ذهن نداشتم، نشستم پای صحبت یکی از اقوام و خواستم از دوران تحصیلشان در نجف و امام بگویند. آنقدر خاطرات بکر و جالبی تعریف کردند که ماندم کدام را بنویسم.

اهمیت به نظم و انضباطی که امام در کارهایشان داشتند برای خود من که گاهی نظم را گم میکنم جالب بود.
شاید در روزهای آتی باز هم بنویسم

طبق رسم بازی ها دعوت میکنم از شهرزاد ،  دودینگ هاوس، اعترافات، طهورا،  مریم نوشت، یک وجب دل، بنده دل شکسته ی خدا، چشم و چراغ، کشکول


پ . ن : وبلاگ موج وبلاگی چهاردهم خرداد

سفر نوروزی به داستان با زهرا و سعاد و سها

وقتی فکر می‌کنم به تنها بودن موقع تحویل سال نو، دلم می‌گیره مثل همهٔ آدم‌ها.

ولی می‌دونم اگه روزی در چنین موقعیتی باشم خودم را بازندهٔ ثانیه‌ها نمی‌کنم و نمی‌ذارم مکان و موقعیت لحظه‌های سال نو را ازم بگیرند.

می‌شینم آلبوم عکس‌هایم را ورق می‌زنم و به لحظه‌های شاد در کنار خانواده بودن نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم به زندگی، چای می‌ریزم برای خودم و به صفحهٔ تلویزیون نگاه می‌کنم و شاید چندین کار دیگر که به ذهنم برسد برای مبارزه با تنهایی.

می‌توانم شروع به خواندن کتاب‌هایی کنم که تصمیم به خواندنشان در سال جدید داشته‌ام یا کتاب‌هایی که قبلا خوانده‌ام را دوباره مرور کنم و با شخصیت‌هایشان پرواز

ایدهٔ خوبیست…. پر کردن لحظات تنهایی‌ام با شخصیت‌های دوست داشتنی داستان‌ها
ایده ایست که بچه‌های اشا هم برای بازی نوروزی در نظر گرفته‌اند و از من هم دعوت کرده‌اند برای نوشتن

باید در شصت ثانیه دوست تخیلی‌ام را انتخاب کنم و سیزده روز تعطیلی‌ام را کنار او سر کنم.
کجا بروم؟
با که باشم؟

بروم در کنار زهرا حسینی «دا»؟ که وقتی کتاب را می‌خواندم لحظه به لحظه خودم را به جایش تصور می‌کردم. بروم کمکش در مرده شور خانهٔ جنت آباد. شب‌ها سگ‌های اطراف قبرستان را دور کنیم تا به جنازهٔ شهیدان آسیبی نرسانند.. با هم برویم خط مقدم کمک مجروحین. برویم به دنبال جنازه‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر… کنارش بنشینم و برایم از سختی‌ها و درد‌هایش بگوید.

از شهادت پدرش، علی، دوستانش.
از صبوری دا و تحملش. از همسرش حبیب و ازدواجشان در بحبوحه جنگ
و از خرمشهر…

دلم برای سعاد تنگ شده، چه می‌کند با «شارون و مادر شوهرم»
هوای فلسطین و رام الله بهاری است، پس بروم کنار سعاد و سالم و البته ماری جباجی-‌ام سالم-

بنشینم در بالکن خانه و چای بخوریم و به حرف‌ها و ایراد‌های ماری گوش دهیم. ماری برایم از گلدان بگونیایی که سعاد در عید پاک برایش خریده بود بگوید و از خانه و زندگی‌اش در یافا که مجبور شده بود از آن بگریزد
سعاد هم از کودکی‌اش در امان بگوید و از زندگی‌اش در رام الله و آشنائی‌اش با سالم و عاشق شدنش.
از اشغال رام الله… اخراجشان از شهرشان
از ساعت‌های طولانی حکومت نظامی
از رفتار ضد انسانی اسرائیلیان با آن‌ها و از آن مرد اسرائیلی که کنار ماشینش در جاده سکته کرده بود و سعاد او را به بیمارستان رساند و از مرگ نجات داد.

راستی سعاد، شنیده‌ام انتفاضهٔ سومتان شکل گرفته است. راست می‌گویند؟
] چرا حالا؟ مگر نمی‌دانید عید ماست؟ چرا ما را غمگین می‌کنید؟ می‌گذاشتید برای بعد از عید، وقتی سر ما خلوت شد!!!

احساس می‌کنم سعاد از کنارم رفته است…

لبنان نزدیک است بروم کنار س‌ها در «زندگی‌ام برای لبنان»
لبخندی که بر لبم نشسته یعنی از انتخابم راضی‌ام. از س‌ها دربارهٔ آن همه مقاومتش که همیشه برایم سوال بوده می‌پرسم، از صبرش از آرمانش
از اینکه چطور یک دختر مسیحی توانست اینطور برای کشورش ایستادگی کند.
از سرزمین سرسبز لبنان می‌گوییم و دشت‌های جبل عامل
از زندان خیام و اتاق‌های انفرادی‌اش از شکنجه‌ها… س‌ها تو هم که زندگی‌ات تفاوتی با زهرا و سعاد ندارد.

تو هم در رنج بودی و عذاب.
ولی زندگی کردی و مقاوت برای آرمانت. برای هدفت.
سختی کشیدی و حرف شنیدی ولی ایستاده ماندی. مثل زهرا و سعاد و هزاران زن و مرد دیگر

باید زندگی کرد و بود. خدا خودش گفته «خلق الانسان فی کبد»

نمی‌دانم زهرا و سعاد و س‌ها چقدر به من شبیه هستند و چقدر می‌توانم در آینده شبیه‌شان باشم ولی ترجیح می‌دهم لحظه‌های تنهایی نوروزی‌ام را با آنان همراه شوم و از ان‌ها حماسه یاد بگیرم.

۱- قانون یک را سرپیچی کردم و فقط به یک داستان نرفتم. واقعا سخت بود انتخاب. تا همین جا هم خیلی‌ها را سانسور کردم و فقط به همین سه خانم قناعت کردم و اگر می‌توانستم بیشتر بنویسم حتما ناصر «سفر به گرای صد و هشتاد درجه»، ارمیای «بی‌و تن»، مریم «هزار خورشید تابان» و……. را هم به مهمانی تخیلم می‌آوردم.

سال نو مبارک

بعد از تحریر: این را یادم رفت بگویم که اگر قرار بود با «دل» به کتابی سفر می‌کردم، همراه سید مهدی شجاعی و کتاب «پدر، عشق، پسر» می‌شدم.