عاشورای دو سال پیش بود؛
مانده بودم چه کنم و کجا بروم، حالم طوری بود که نمیخواستم به هیچکدام از هیأتها و مراسمات بروم؛ سالهای قبل، ظهر عاشورا، مسجد دانشگاه تهران میرفتم، ولی قول داده بودم به خودم که ظهر روز دهم دیگر آنجا نروم؛ تحمل مداحیهایش را نداشتم.
میخواستم جائی باشم که خودم باشم فقط و خودم.
تصمیم گرفتم بروم بهشت زهرا، احساس میکردم بهشت زهرا و قطعه شهدایش برایم بهترین مکان و بهترین روضه میتواند باشد.
سوار مترو شدم به سمت ایستگاه حرم مطهر.
نسبت به همیشه مترو خلوت بود و هرچه به ایستگاههای آخر میرسیدیم جمعیت کمتر میشد. یادم است در واگن خانمها ده دوازده نفری بیشتر نبودیم. در یکی از ایستگاهها خانمی سوار مترو شد که ظاهرش، آن هم در روز عاشورا به نظرم خیلی نامناسب آمد. یادم نیست دقیقاً چه گفت یا چه کرد که در ذهنم، ذهنیتی غیر مثبت از آن خانم شکل گرفت. فقط به خاطر ظاهرش و کارش.
ایستگاه بهشت زهرا که رسید (یادم است تازه افتتاح شده بود این ایستگاه و اولین بار بود آنجا پیاده میشدم و فکر میکردم از خود بهشتزهرا سر درمیاورم) از مترو که آمدم بیرون، تازه فهمیدم این ایستگاه کنار اتوبان است و باید از اتوبان بگذرم و راه بروم تا برسم به ورودی اصلی بهشت زهرا!
ایستاده بودم و فکر میکردم که باید چه کنم و چطور از آن اتوبان که ماشینها در آن با سرعت حرکت میکردند رد شوم که دیدم آن “خانم” کنارم ایستاده و او هم میخواهد از خیابان رد شود و نمیدانم چه شد که با هم همسفر شدیم.
او هم مقصدش بهشت زهرا بود و دقیقاً قطعه شهدا! و پیشنهاد داد با هم برویم و نفهمیدم اصلاً چه شد که همپایش شدم و با هم رفتیم تا قطعه شهدا و حرف زدیم و زیارت کردیم قبور را و … قبر برادرش را، که شهید شده بود…. و هرچه میگذشت من شرمنده میشدم از خودم و اینکه به خودم و ذهنم اجازه داده بودم حتی برای چند لحظه دربارهی کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم، فکری کنم و قضاوتی و …
رفتیم با هم نماز ظهر و عصرمان را هم در یادمان شهدای هفتم تیر خواندیم و رفتاری آنجا از این خانم دیدم که شرمندگیام را به نهایت رساند.
شاید آنروز و این همراهی که مطمئنم برای آدم شدن من بود، از رفتن به صد مجلس و روضه بهتر بود و فایدهاش و درسش برایم مفیدتر.
ظهر عاشورا بود و درسی که امام علیهالسلام به من دادند.
……
موجی آغاز کردیم برای محرم تا بنویسیم از خاطراتمان، درسهایی که گرفتیم از روضهها و مجالس، با هم در این محرمی بنشینیم پای صحبتهای هم.
گاهی همین نوشتهها درس دارد برایمان.
دعوت میکنم از وبلاگهای مهدیار، دو رکعت بندگی، نظاره، خرچنگزاده، دستنوشتههای خاکستری، زیباترین شکیب، ساما، بادبادک، بیتاب، ندای حقیقت تا همراه شوند و خاطرات عاشوراییشان را بنویسند.
التماس دعا
قشنگ بود
خاطره ی قشنگی بود
و هم چنین راه انداختن چنین موجی هم به نوبه ی خود، عالیست
سلام. اگر خدا توفیق بده هستیم در خدمت….
التماس دعا؛ بد جور 🙂
عاشورای ۶۱ بود . البته ۶۱ شمسی خودمان نه ۶۱ هجری قمری .یعنیسال ۱۳۶۱ و زمان جنگ که در پادگان ابوذر در سرپل ذهاب بودیم . پادگان ابوذر نزدیک قله های بازی دراز است که یادآور رشادتهای بزرگانی چون شهید شیرودی و شهید کشوری در هوانیروز و شهید حاجی بابا و شهید محسن چریک و … است . قطعه ای از بدن شهید حاجی بابا یکی دو کیلومتر بیرون پادگان ابوذر دفن شده است و قبری داشت . نزدیک روستایی که نامش یادم نیست و امام زاده ای هم داشت . خلاصه در آن عاشورای ۶۱ بچه های بسیجی که در پادگان بودیم دسته عزا داری بی آلایشی راه انداختیم و تا سر قبر شهید حاجی بابا و آن امام زاده رفتیم و برگشتیم. با این تفاوت که نه علمی و نه کوتلی ، نه زنجیری و نه علامتی و نه طبل و نه سنجی و تقریبا کسی جامه سیاه به همراه نداشت که بپوشد و همه لباس بسیجی بر تن داشتیم ولی قلبها بیشتر به این جمله نزدیک بود که امام صادق علیه السلام فرمود : ” شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا . یفرحون بفرحنا و یحزنون بحزننا ” تا برخی از ما که اکنون لباس عزا بر تن می کنیم ولی در دل عزا دار حسین …..
در نای خشک مرثیه خوان نا نمانده است
طفلی برای زینب کبری نمانده است
باید بجای حافظ و سعدی، لهوف خواند
دیگر برای ما شب یلدا نمانده است
سلام…
خاطره زیبا و آموزنده ای بود سعی میکنم در مورد مردم زود قضاوت نکنم…
التماس دعا
خواهر بزرگوارم دوباره سلام…
چند دقیقه قبل نظری برای شما ارسال نمودم که گویا ار روی احساسات و طبیعت نفس آدمی بوده و بدون تفکر قبلی خاطره شما را تایید کردم،اما اکنون که فکر میکنم سوالاتی در ذهن نقش بسته که زوایایه بسیار دارد،بدلیل طولانی نشدن متن،اصل مطلب را خدمتتان میگویم لیکن متذکر شوم که این نظر در قالب یک سوال بدون نیت سوء بوده و فی نفسه جهت ازدیاد آگاهی می باشد…
(با وجود اینکه احترام به هم نوع کاری بسیار شایسته و معقول و پسندیده ای است و قضاوت در مورد دیگران بدون علم قبلی یا با علم به احوالات شخص بسیار زشت و نا پسند است،آیا فکر نمی کنید نقل این گونه خاطرات برای افرادی همچون من که از ایمان کمی برخوردار می باشیم و در واقع بر پایه احساسات تصمیم گیری می کنیم ارتباط ،تمجید و یا تایید این اشخاص به وسیله افرادی هم چون شما باعث علاقه بیشتر به آنها شده و جذب گردیم؟؟؟ممنونم از شما التماس دعا
سلام
من هم کاملا با شما موافقم
فاطمه سادات اینجا یکم بی دقتی کرده اند
فاطمه سادات شاید این اتفاق یه درسی به شما داده اما بیانش کار خوبی نیست البته این نظر منه
چون تو اون روز خاص…
بالاخره یه چیزایی باید مراعات بشه نباید قبح این مدل هارو از بین برد
منم قبول دارم نباید از ظاهر قضاوت کرد اما بالاخره دیگه…
سلام راحیل جون
احساسم اینو بهم میگه که این وبلاگ جدید که با این همه دنگ و فنگ باز کردی ، شده شبیه آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی !!!
همون وبلاگ قبلی بهتر بود . حرف خودتو میزدی خب توش . اینجا که هیچی نمی نویسی .
همون بلاگفا صفاش بیشتر بود .
نظر شما محترمه دوست عزیز
شاید نسیم حیات بهتر بود، ولی ننوشتن در اینجا به خاطر نبود وقت یا حوصله است
اگر اینجا هم نبود و همان نسیم حیات بود، مسلماً انجا هم خالی مانده بود از نوشته ها
دعا بفرمائید
نه راحیل جون
ننوشتن توی اینجا به خاطر یه چیزیه که ما بهش میگیم : عصا قورت دادگی !!!
تو خیال می کنی که چون اینجا دات آی آر هستش دیگه نمیشه مطالب سطح پایین زد . واسه همین دیگه اون مطالب هر روزه که برای محرم میزدی یا درباره شهدا می نوشتی دیگه اینجا نمی نویسی . خیال می کنیی که اونا مطالب سطح پایین هست و اینجا حتما باید چیزای مهم خوشگل بنویسی . حتی توی قسمت پیوندهای وبلاگت هم همین اتفاق افتاده . وبلاگای باکلاس گذاشتی
واسه همین میگم صفای نسیم حیات بیشتر بود . خاکی بودن بهتره از عصاقورت دادن .
دوست گرامی خانم مطهری
نویسنده محترم سایت
فراخوان داستان کوتاه کوتاه عاشورایی، از ابتدای محرم الحرام، نویسندگان را دعوت به نگارش داستان های کوتاه کوتاه با مضامین عاشورایی کرد.
از شما دعوت می کنیم تا در این مسابقه شرکت کنید.
قطعا هدف ما از برگزاری این سوگواره، گسترش فرهنگ عاشورایی در قالب داستان است. چرا که داستان، این قابلیت را دارد که مخاطبان بیشتری به خود جلب کند.
همچنین در حاشیه این سوگواره قرار است کتابی در قالب داستان کوتاه کوتاه، از مجموعه بهترین آثار، از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شود. یکی از اهداف ما از دعوت شما برای شرکت در این مسابقه، این است که داستان های غنی تر و پربار تری چه از لحاظ قالب و چه از لحاظ محتوا، در این کتاب گرد هم بیایند و ادبیات عاشورایی، زیباتر و شایسته تر اشاعه پیدا کند.
انشاالله که به ندای هل من ناصر عاشقان سردار کربلا لبیک گویید و ما را در این حرکت همراهی کنید.
و من الله التوفیق
پی نوشت:
جهت اطلاع بیشتر شما از شرایط شرکت در مسابقه، فراخوان را مطالعه بفرمایید.
فراخوان مسابقه
http://www.louh.com/content/4440/default.aspx
گزارشی از کارگاه برگزار شده از سوی دبیرخانه مسابقه
http://www.louh.com/content/4545/default.aspx
خبر کارگاه بعدی
http://www.louh.com/content/4562/default.aspx
سلام
چقدر شما مهمان نوازید!؟
گرچه شاید ظاهر خودمم غلط انداز باشه اما یاد گرفتم هیچوقت از ظاهر کسی رو قضاوت نکنم… کاش دل هر کس از تو سینه ش پیدا بود تا انقدر سخت نمیشد شناخت آدما