از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. تهلهجهی کاشانیاش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچهی خانهی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانهاش، گاهی راه میرفت، گاهی جلوی خانهاش را آب و جارو میکرد. سلام میکردم و جواب میداد. اکثر وقتها در جیبهایش شکلات داشت؛ به بچهها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر میگرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.
دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایهی مهربانِ خانهی پدری
روحت شاد پیرمرد مهربان