فایلهای لپتاپ را مرتب میکردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتابهایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا میآورم 🙂
امیرخانیخوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانینویسی! اوایل دهه
هشتاد بود و “مناو” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن
بین بچه مذهبیها. در مدرسه، دانشگاه، شبکههای اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی
فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. مناو جزو کتابهای پرفروش
شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.
سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری
و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سالهای قبل و
در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در
جمعهای بچههای کتابخوان بودی و ناو را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی!
اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و مناو را نخوانده باشی! حتی کتابنخوانترین
بچه مذهبیها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از
دوستانشان میپرسیدند.
مناو را همان سالها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت
گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتابهای معروف
را میخریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا مناو را بخرم، موفق نشدم و
نخریدم. انگار نیرویی درونی نمیخواست و نمیگذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از
کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به
خریدنش نشدم. کتابهای دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر
دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانهام باشند و خریده بودمشان، ولی مناو را با
اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.
سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بیوتن” سر زبانها افتاد. هرچند هیچوقت به موفقیت مناو نرسید، ولی
بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانیخوانی شد. و من باز هم نخریدمش،
چراییاش را همچنان نمیدانستم و نمیفهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمیگذاشت
هزینهای برای کتابهای امیرخانی بکنم. بیوتن
را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. اینبار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد
از خواندنش فکر کنم.
چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال
نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاقها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتابهایمان
را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتابها داخل کارتن بودند. کارتنها
را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتابهای
همسر رفتم. بیشترشان کتابهای رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما،
انیمیشن، کامپیوتر. کتابها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچهای گردگیریشان
میکردم و بعد در قفسه میگذاشتم. غرق شده بودم بین کتابهای ناآشنا و نامانوس؛ از
آموزش پیاچپی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلمنامهنویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا
توجهم را جلب کرد! مناو. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای
کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و
خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. میخواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب
زیریاش شدم. بیوتن بود و بعد ارمیا و بعد نشتنشا. خندیدم، قهقهه زدم. همهشان
بودند، همه امیرخانیهایی که سالها از بودنشان در کتابخانهام فرار کرده بودم و
حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانهام کرده بودند.
نگاهشان کردم؛ دستهایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب
امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بیوتن کشیدم.