هفته پیش یکسری کتاب برای کتابخونه تازه تاسیس مدرسه خریدم. سعی کردم با بودجه محدودی که داشتیم، بیشترین تعداد کتاب رو با تنوع سلیقهای مختلف بخرم.
صبحی که کتابها رو بردم مدرسه و داشتم تو قفسهها میذاشتمشون، چند تا از بچهها اومدن و با ذوق کتابها رو تند تند درمیآوردن و اسماشون رو میخوندن. گفتم “بچهها بِهَمِشون نزنید.” یکیشون گفت: “خانم ما الان مثل گرسنههایی هستیم که چند ماه بهمون غذا نرسیده و حالا به غذا رسیدیم!”
بهش خندیدم و ته دلم ذوق کردم که انقدر به کتاب علاقه دارن و به غذا و گرسنگی تشبیهش میکنن؛ و ته دلم غصه خوردم که چرا کتابهای بیشتری نتونستم براشون بخرم.