بچه اولش که دنیا آمد، فهمید پدرِ یک بچه معلول شده است. نه فقط معلول جسمی؛ معلول جسمی و ذهنی.
دو سال بعد، پسر دومشان دنیا آمد. با همهی استرس و نگرانیشان بعد به دنیا آمدن بچه، نقص خاصی در ظاهرش نداشت ولی بعد مدتی مشخص شد، پسر دومش هم معلول است؛ هم ذهنی و هم جسمی.
پسرانش رشد خاصی نمیکردند. حرف نمیزدند. راه نمیرفتند. خودشان به تنهایی نمیتوانستند هیچ کاری انجام دهند. حتی متوجه حرف والدینشان نمیشدند. فقط یکیشان چند جمله میگفت که یکیشان “کجا میریم بابا” بود.
خودش کمدین و نویسنده بود. تصور کن! کمدین و طنزنویس باشی و دنیا یکی از سختترین بازیهایش را با تو کند؛ پدرِ دو پسرِ معلولِ جسمی و ذهنی.
#ژان_لویی_فورنیه بچههایش که از دنیا میروند، سرگذشتشان را با قلمِ جدی و طنز سیاه مینویسد و میشود کتاب خوشخوان و شاد و غمگین #کجا_میریم_بابا
از کتاب: “برخی اوقات برخی از مادرها بالای گهواره بچههایشان میایستند و میگویند: اصلا دلم نمیخواهد که بزرگ بشی، دوست دارم همین.طور بمونی. مادرهای بچه.های معلول خیلی خوششانسترند، آنها مدت زمان بیشتری عروسک بازی میکنند
