*صبح جمعه، پانزده رمضان سال سوم هجری
کودک را دادند به پیامبر برای نام گذاری؛ پارچه زردی دورش بود، پیامبر آن را با سفید عوض کرد. قبلا فرموده بود به بچه ها لباس زرد نپوشانید؛ نشست در انتظار وحی.
جبرئیل نازل شد، تبریک میگفت “محمد، علی برای تو مانند هارون است برای موسی. نام پسرش را همان بگذار که نام پسر بزرگ هارون بوده”
– چه بوده؟
– شبر، به عربی میشود حسن.
نامش را گذاشتند حسن؛ نامی که تا آن روز هیچکس نداشت.
* حسن هفت روزه بود، پیامبر گوسفندی برایش عقیقه کرد. موی سرش را تراشید؛ سرش را با مشک و عنبر خوشبو کرد
هم وزن موهایش نقره صدقه داد.
* گفت “یا رسول الله، خواب دیدم قطعه ای از بدن شما در دستان من است”
پیامبر لبخند زد، کودک شیرخواره را آورد داد دستش.
از آن به بعد او شد دایه ی حسن. خواب ام الفضل تعبیر شده بود.
… میلادش مبارک …
چهارده خورشید و یک آفتاب، جلد چهارم