گفتم «بدوم تا تو همه فاصلهها را»
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزلهها را
پر نقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچلهها را
یک بار همای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را…
محمدعلی بهمنی
این شعر منو می بره به خاطراتم
یک بار همای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را…
🙂
طی شد همه فاصلهها تا تو بدیدم
از یاد ببرد آن رخ ماهت ، گلهها را
در دل نبود هیچ غمی و گلهای جز
هجران تو افزون بکند فاصلهها را
شاعر؟ داداشی؟
بلی از خود سرودم
البته در حد شعر جناب بهمنی نیست
به به سلام 🙂
این یه هفته خیلی جای کامنت های شما خالی بود توی وبلاگ
ان شالله که دیگه هیچ وقت پاتون به بیمارستان نرسه 🙁
یعنی یه جای بیمارستان یه راست بریم قبرستان؟؟
ئه 😐
سلام
خیلی این شعر رو دوست دارم. خیلی خوشحالم دوباره داره این سریال پخش میشه.
سلام علیکم
بله شعر بسیار زیبائی است.
من هم خوشحالم چون برای بار اول این سریال را میبینم.
سلام عزیزم ، خوبی ؟
نمیدونم چرا این بار هر چی تلاش می کنم نمیتونم بیام روم ، دلم واسه همتون تگ شده 🙁
منم این شعر رو خیلی دوست دارم . مرسی از انتخابت .
التماس دعا بانو / یا علی
سلام سید جان
دوبار کامنت گذاشتم هی گیر میکرد وسط راه پاش شل میشد:)
با یه گفتگویی با همسر شهید باکری به روزم
واقعا ممنون بابت انتقال این حس متفاوت توسط شعر به من……………….
خواهش عزیزم 🙂
بهتری؟