ایستگاه خدا

انسان پس از آمدن‌ها و دیدن‌ها، ناچار به حالتی می‌رسد که خسته می‌شود و احساس می‌کند که رها شده و تنهایش گذاشته اند …
نمازش خالیست و روحش بی‌جواب و صدایش محروم

اما بعضی ها که می‌توانند از بدها، خوب استفاده کنند از همان حالت ها به حرکت بیشتری می‌رسند.
اینها، این حال را، این خستگی را با دوست در میان می‌گذارند به جای اینکه در زیر آوار خستگی بمیرند.

آن را با یار می‌گویند نه با اغیار

” الهم اشغلنا بذکرک
اللهم تب علی حتی لا اعصیک و الهمنی الخیر و العمل و و خشیتک بالیل و النهار ما ابقیتنی “

گاهی دلت تنگ می‌شود برای خدا و خسته می‌شوی از همه‌ی دلبستگی‌ها
دلخوش می‌کنی به سه روزی که میتوانی بی‌خیال از همه چیزها، برای خودت باشی

ولی … گیر می‌کنی در تصمیم‌گیری

یکطرف خودت هستی و سه روز بی‌خیال همه چیز و خودت و خودت و خدا
طرف دیگر افرادی هستند که مسئولیت و وظیفه داری نسبت بهشان

تصمیم‌گیری همیشه برایم سخت بوده در این موارد
سبک سنگین کردن کارها و شرایط، گاهی کفه را به‌نفع نفسم بالا برده و گاهی بر‌عکس

نفس این وسط بازی می‌کند … به‌ترین وقت برای قلقلک دادنت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *