درد &#۸۲۳۰;

هر دو بالای هفتاد داشتند.
آمده بودند دفترخانه برای سند زدن ملک.
پیرمرد در خودش بود؛ غمگین و ساکت.
حال پیرزن هم تعریفی نداشت. آشفته بود و غمی در عمق چشمانش خانه داشت.
می‌خواستند سند خانه‌شان را به اسم خانم بزنند.
زن گفت: “پسرم خیلی ناخلفه. مدام باباش رو میزنه که این خونه رو باید بدی من. حالا اگه خونه به اسمش نباشه، پسرم نمیتونه کاری کنه؟”

‌می‌خواستند سند خانه‌ را به اسم خانم بزنند تا پسرِ ناخلفشان دست از سر پدر و کتک زدنش بردارد. خواستم بگویم اگر اینبار دست روی مادر بلند کرد چه؟
حرفم را خوردم و نگاهم را از چهره پیرزن، برگرداندم …
‌آه

نیستم این طوری ولی &#۸۲۳۰;

وَ اخفِض لَهُما جناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَه وَ قُل رَبِّ ارّحَمهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً
و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو: «پروردگارا! چنان‌که پدر و مادرم، از کودکی به من مهربانی کردند، تو در حق آنها رحمت و مهربانی فرما»

سوره اسراء، آیه۲۴

ادامه خواندن “نیستم این طوری ولی &#۸۲۳۰;”

ایستگاه خدا

انسان پس از آمدن‌ها و دیدن‌ها، ناچار به حالتی می‌رسد که خسته می‌شود و احساس می‌کند که رها شده و تنهایش گذاشته اند …
نمازش خالیست و روحش بی‌جواب و صدایش محروم

اما بعضی ها که می‌توانند از بدها، خوب استفاده کنند از همان حالت ها به حرکت بیشتری می‌رسند.
اینها، این حال را، این خستگی را با دوست در میان می‌گذارند به جای اینکه در زیر آوار خستگی بمیرند.

آن را با یار می‌گویند نه با اغیار

” الهم اشغلنا بذکرک
اللهم تب علی حتی لا اعصیک و الهمنی الخیر و العمل و و خشیتک بالیل و النهار ما ابقیتنی “

گاهی دلت تنگ می‌شود برای خدا و خسته می‌شوی از همه‌ی دلبستگی‌ها
دلخوش می‌کنی به سه روزی که میتوانی بی‌خیال از همه چیزها، برای خودت باشی

ولی … گیر می‌کنی در تصمیم‌گیری

یکطرف خودت هستی و سه روز بی‌خیال همه چیز و خودت و خودت و خدا
طرف دیگر افرادی هستند که مسئولیت و وظیفه داری نسبت بهشان

تصمیم‌گیری همیشه برایم سخت بوده در این موارد
سبک سنگین کردن کارها و شرایط، گاهی کفه را به‌نفع نفسم بالا برده و گاهی بر‌عکس

نفس این وسط بازی می‌کند … به‌ترین وقت برای قلقلک دادنت …