پای نامه صد و چهل امضا بود.
نوشته بود:” بشتاب، ما چشم به راه تو هستیم“
نوشته بود:” برای امدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم”
نوشته بود:” میوه ها رسیده و باغ ها سبز شده؛ منتظرت هستیم”
نامه در دستهایش، وسط بیابان روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد.
کسی را کشته ام که خونش را بخواهید؟ مالی را برده ام؟ کسی را زخمی کرده ام؟
بی دلیل هلهله کردند.
گفت:” مردم کوفه مرا دعوت کرده اند. این نامه ها”
صداهای بی معنی و نامفهوم در آوردند تا صدایش نرسد.
جلوتر آمد تا صورت هایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد!
“شیث بن ربعی !! حجار بن ابجر !! قیس بن اشعث!! “
“شیث بن ربعی !! حجار بن ابجر !! قیس بن اشعث!! “
اسم ها همان اسم های پای نامه بود.