بعضی از مکانها در این عالم وجود داره که یک اتفاق خاص در آن مکان برای آدم پیش آمده و آن مکان همیشه یادآور همان اتفاق میمونه، بعد حتی اگر گاهی آن اتفاق را فراموش کنی، تکرار شبه آن در همان مکان، می بردت به همان زمان؛ پرتابت میکند به همان موقعی که آن اتفاق افتاد و تو بودی و …
امروز در صحن آزادی که راه میرفتم یک جنازه آوردند، مردم ایستاده بودند و منتظر نماز خواندن، هوا گرفته و بارانی بود. پرتاب شدم، رفتم به حدود سه سال پیش! یادم است، روز زیارتی امام رضا بود و آن سال، برای بدرقه عزیزی، آمده بودیم مشهد.
صبح بود، حدود ساعت هفت همه جمع شده بودیم روبروی درب خیابان نواب، ماشین بهشت رضا امد، جنازه را بیرون آوردند، دائیهایم زیرش را گرفتند و آوردند تا صحن آزادی، بردند جنازه را کنار قبر پدربزرگم، روی زمین گذاشتند تا آخرین دیدار این زمینی را داشته باشند، دوباره بلند کردند و بردند داخل. روز زیارتی آقا بود، مادرجان را بردند تا کنار ضریح تا زیارت کند.
آوردند و گذاشتند روی زمین حیاط صحنِ آزادی. پدرم ایستادند به نماز میت خواندن و ما پشت سرشان … روز خوبی نبود.
همه اینها در کمتر از چند ثانیه آمد و از چشمانم گذشت، آنروز سردِ مشهد که روز زیارتی آقا بود و روز خداحافظی با مادرجان.
روحش شاد.
همیشه وقتی میآمدیم مشهد، مهمانِ خانهٔ مادرجان میشدیم و این چند سالی که دیگر نیست، وقتی میآییم “اینجا” بیشتر و بیشتر جای خالیاش را احساس میکنم.
روحت شاد مادرجان
یک ماه ِ رمضان بود که مادربزرگم رفت. مادر ِ شهید بود و با این حساب، احترام و ادبمان افزونتر. تا به حال جنازه ندیده بودم. فکر هم نمیکردم باید بروم و یک طرف جنازهی کفنپیچ شده را بگیرم که مادربزرگم را از روی تخت غسالخانه جا به جا کنم. بوی تند ِ کافور و اتاقی که کفش به شکل نازیبایی موزاییکهای طوسی شده بود. اضافه کنید و علاوه کنید بر آن، خانوم ِ غسال را که عینهو زنهای فیلمهای ترسناک داشت ما را دید میزد….
خدا رحمتش کند….
مادر ِ شهید بود …..
خدا، رحمتشان کند
وقتی او آمد جانها تازه شد ،
همچون روحی تازه در کالبدی مرده ،
با گرمای نفسها و کلام یک منجی ،
زمستان بهار شد ،
انقلاب شد.
کجاست احیاگری که احیای ما کند ؟
زمین رنجور شده !
نفسها به شماره افتاده ،
خون در رگهای انسانیت یخ بسته ،
آدمها ، زمین و زمان ، همه چشم براه اند ،
چشم براه وعده خدا ،
چشم براه یک منجی …
الیس الله بصبح قریب .
سلام.
داشتم توی وبلاگت میگشتم. چند تا از پستها رو خوندم. یهو عنوان این مطلب خودنمایی کرد. نمیدونم چی شد چشام خیس شد… دنیا چرخید… منم پرت شدم به همون سالها.
چقدر جای خالیشو بیشتر حس کردم
سلام
خودم یادم رفته بود این پست رو . رفتم خوندمش دوباره
🙁 یادشون بخیر. ان شالله که اون دنیا جای خوبی داشته باشن.
هیچ وقت یادم نمیره برام میخوندن فاطمه نباتمه، کلید در حیاطمه ….. 🙁
چقدر دلم تنگ شد …