مهمانی عزیزانم

روزهای بعدِ روز مهمانی، روزهای تلخی هستند؛ سنگینند و افسرده.
هر طرف خانه را که نگاه میکنی، خاطره‌ای از دیروز دارد. یادآوری‌ات می‌کند که خانه دیروز چه شلوغ بود و امروز تویی و تو. مغزت گوشه به گوشه خانه را می‌چرخد و می‌گوید فلان‌جا آن عزیزت نشسته بود و بهمان‌جا، آن یکی.
مدام ساعت را نگاه می‌کنی و با خودت میگویی دیروز همین ساعت داشتیم چه می‌کردیم…
دلت تنگ می‌شود برای همه شیطنت‌ها و شلوغی بچه‌ها.
همه محبت‌ها.
دور هم بودن‌ها.
آری زندگی همین است؛ شادی و غم شانه‌به‌شانه هم

با حضور تمام خانواده

الان در بعضی از کشورهای اسلامی سنت خوبی وجود دارد که در تمام ماه رمضان، اغلب مساجد افطاری میدهند؛ یعنی هرکس برود و وارد مسجد بشود، پذیرایی میشود. البته خانواده‌ها محروم میمانند؛ فقط مردان افطاری میخورند و برمیگردند! اگر بشود در این‌جا هم همین سنت در خصوص افراد تحت پوشش شما رواج پیدا کند – البته با حضور تمام افراد خانواده – خوب است. در زمان رژیم گذشته، این ارتباطات معنوی، کم و یا منجمد شده بود؛ که البته متأسفانه بقایایش همچنان باقی است. ما بایستی در دوران اسلامی، این ارتباطات را زنده کنیم.

در اینترنت، به دنبال مطالبی درباره افطاری دادن بودم که رسیدم به  صحبت‌های رهبر با مسئولین کمیته امداد، در سال هفتاد؛ یعنی بیست و هفت سال پیش! اینکه از ۲۷ سال قبل، آقا دغدغه افطاری ساده دادن به مردم و در مکان‌های عمومی را داشته‌اند به کنار؛ توجه من به آن جملات درباب توجه به “خانواده” یعنی زنان و دختران و بچه‌ها، جلب شد.

آقا افطاری مساجد در کشورهای عربی را مثال می‌زنند و پشت‌بندش می‌گویند “البته خانواده‌ها محروم می‌مانند، فقط مردان افطاری میخورند” و بعد که توصیه می‌کنند مسئولین کمیته امداد چنین افطاری‌هایی برای خانواده‌های تحت پوششان برگزار کنند، سریع می‌گویند “البته با حضور تمام افراد خانواده”

این مقدار توجه و دقت رهبر، به خانواده و حضور زنان و مادران به همراه مردان در مراسمات، آن هم سال هفتاد که هنوز حقوق زنان و توجه به خانواده چه از جانب نهادهای انقلابی چه مخالفان، در ایران به راه نیفتاده بود، برایم بسیار جالب آمد.

اللهم احفظه

یک مرد مسلمان

من در خانه ای بزرگ میشدم که پدرم به مهمان تعارف نمیکرد خانه بیایند مگر اینکه قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با اینکارش بارها مهمان‌های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. اینکه “برای دعوت آنها به خانه؛ از زنش اجازه میگیرد”
من در خانه‌ای بزرگ میشدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی‌داد کاری را که خودش می‌توانست انجام دهد، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد.

امام موسی صدر به روایت دخترشان

برشی از کتاب هفت روایت خصوصی
صفحه هفتاد و هشت

امر قرانی درباره خانواده

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ عَلَیْها مَلائِکَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ

اى کسانى که ایمان آورده‌اید! خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسان‌ها و سنگ‌ها است نگاه دارید، آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سخت گیرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمی‌کنند و دستورات او را دقیقا اجرا می‌نمایند!

سوره مبارکه تحریم آیه ۲

امروز روز خانواده است؛ یک خانواده باید مواظب دنیا و آخرت همه‌ی اعضای خود باشد.

چرا، فمنیست شدم؟

فکر می‌کنید این فمنیست‌های دو آتشه، یعنی همان‌هایی که معتقدند زن نباید “زنِ خانه، خانمِ خانه، کدبانوی خانه” باشد و آزادی و حقِ زن را در حضور همیشگی اجتماعی‌اش و جنگیدن با مسائل روز و بیرون از خانه می‌دانند، تا به حال زندگی گرم و خانواده‌ی آرام‌ی داشته‌اند؟ تا به حال طعمِ شیرینِ تشکرِ همسرشان از کارهای کوچک‌ی که برایش انجام داده‌اند را چشیده‌اند؟ درک کرده‌اند لحظه‌ای که همسرشان دست‌پختشان را می‌خورد و تعریف می‌کند و به‌به و چه‌چه می‌کند را؟ می‌توانند حس کنند لذتِ شستنِ لباس‌های کثیف و پهن کردن و با عشق اتو زدن‌شان را؟ تا به حال چندبار تشکرات عاشقانه و از صمیم قلبِ همسرشان بابت کارهایی که در خانه کرده‌اند را شنیده‌اند؟

نشنیده‌اند؛! من که گمان نکنم طعمِ این لحظاتِ خوش زندگی را چشیده باشند و درک کرده باشند … اگر چشیده بودند، این خوشی‌ها و لذت‌ها را از “زن” نمی‌گرفتند … شاید همه‌اش تقصیر “مرد”ها باشد که این زن‌ها رفته اند و “فمنیسمت” شدند! 🙂

&#۸۲۲۰;مادرجان&#۸۲۲۱;

بعضی از مکان‌ها در این عالم وجود داره که یک اتفاق خاص در آن مکان برای آدم پیش آمده و آن مکان همیشه یادآور همان اتفاق می‌مونه، بعد حتی اگر گاهی آن اتفاق را فراموش کنی، تکرار شبه آن در همان مکان، می بردت به همان زمان؛ پرتابت می‌کند به همان موقعی که آن اتفاق افتاد و تو بودی و …

امروز در صحن آزادی که راه می‌رفتم یک جنازه آوردند، مردم ایستاده بودند و منتظر نماز خواندن، هوا گرفته و بارانی بود. پرتاب شدم، رفتم به حدود سه سال پیش! یادم است، روز زیارتی امام رضا بود و آن سال، برای بدرقه عزیزی، آمده بودیم مشهد.

صبح بود، حدود ساعت هفت همه جمع شده بودیم روبروی درب خیابان نواب، ماشین بهشت رضا امد، جنازه را بیرون آوردند، دائی‌هایم زیرش را گرفتند و آوردند تا صحن آزادی، بردند جنازه را کنار قبر پدربزرگم، روی زمین گذاشتند تا آخرین دیدار این زمینی را داشته باشند، دوباره بلند کردند و بردند داخل. روز زیارتی آقا بود، مادرجان را بردند تا کنار ضریح تا زیارت کند.

آوردند و گذاشتند روی زمین حیاط صحنِ آزادی. پدرم ایستادند به نماز میت خواندن و ما پشت سرشان … روز خوبی نبود.

همه این‌ها در کمتر از چند ثانیه آمد و از چشمانم گذشت، آن‌روز سردِ مشهد که روز زیارتی آقا بود و روز خداحافظی با مادرجان.
روحش شاد.

همیشه وقتی می‌آمدیم مشهد، مهمانِ خانهٔ مادرجان می‌شدیم و این چند سالی که دیگر نیست، وقتی می‌آییم “این‌جا” بیشتر و بیشتر جای خالی‌اش را احساس می‌کنم.
روحت شاد مادرجان

زن شاغل بودن، خوب است یا نه؟

چند وقت قبل فیلمی دیدم که موضوعش جا‌به‌جایی نقش زن و مرد داستان باهم بود.

داستان فیلم اینطور بود که خانم و آقا سر موضوعی دعوایشان شد و باهم قرار گذاشتند یک‌ماه مسئولیت و کارهایشان را با‌هم عوض کنند. خانم داستان صبح‌ها به شرکت شوهرش می‌رفت و با خوشحالی بر میز مدیرعاملی می‌نشست و به همکاران همسرش دستور می‌داد و آقا مجبور بود صبح‌ها بچه‌ها را از خواب بیدار کند، صبحانه بدهد و به مدرسه برساند و کارهای خانه را انجام دهد.

روزهای اول، خانم با وجود سختی های زیاد (و حتی کم آوردن در مدیریت کارها) از اینکه در چنین موقعیتی قرار گرفته است خوشحال و راضی بود ولی با گذشت زمان و غرق شدن در کارهای اداره و دور شدن عاطفی از خانواده‌اش، برخلاف روزهای اولیه، ناراضی از این پیشنهاد و جابه‌جایی مسئولیت‌ها بود و می‌خواست به موقعیت “زن بودن” ش برگردد.

دیالوگ اخر فیلم از زبان جنس مونث داستان: “من به تو احتیاج دارم، احتیاج دارم از من و بچه‌هام حمایت کنی”
“طبیعت، نقش افراد را به خوبی تعیبن کرده است”

دیدن این فیلم، بهانه ای شد تا بیشتر به این موضوع فکر کنم.
نقش زن و مرد و جایگاهشان در خانواده

اینکه در جامعه‌ی الان ما، چقدر جایگاه‌ها حفظ شده و چقدر خودمان حواسمان به این مسئولیت‌هاست.

قضیه را از هر دو دیدگاه تصور می کنم:
یک‌ زن که چند سال درس خوانده، موقعیت شغلی پیدا کرده، در جو و فضای جامعه‌ای قرار گرفته که از رسانه‌ها تا مهمانی‌هایش، اکثر حرف‌ها دراین‌باره است و زن فعال و موفق را زنی می‌دانند که در بیرون از خانه مشغول است، آرمان‌هایی دارد که تحقق آنها را در بیرون از خانه متصور است، صرف بودن از صبح تا شب در خانه و انجام کارهای منزل برایش بی‌معنی است و خلاصه کردن زندگی در این موارد را پوچ و بی‌هدف می‌داند و … (البته دلایل خانم‌ها خیلی زیادتر از این‌هاست، این چند مورد من‌باب مثال است)

و مرد که می‌خواهد خانمش بیش از آنکه مسائل بیرون و محل کارش برایش مهم است، او و فرزندان و زندگی‌شان مهم باشد، بخواهد خستگی‌های محل کار را با سرزندگی خانه‌اش جبران کند، از اینکه کودک چند ماهه‌شان به جای بزرگ شدن توسط مادرش، زیر دست چند مربی مهد‌کودک بزرگ شود شاکی است و … (مسلماً دلایل آقایان هم بسیار بیشتر از این موارد است)

چاره چیست؟ به نظر خودم هم زنان حق دارند و هم مردان
شاید بهترین کار، جمع کردن بین این نظرات باشد “الجمع مهما امکن اولی من الطرح

مثل اینکه زنان در مشاغلی که با روحیه و فضایشان سازگار است مشغول شوند تا هم بازدهی کارشان بیش‌تر باشد و هم درگیر مسائلی که خیلی به آنها مربوط می‌شود، نشوند.
یا اینکه ساعات کاری خانم‌ها با آقایان متفاوت باشد؛ به این معنی که مثلا خانم‌ها سه روز در هفته سرکار بروند و روزهای دیگر در خانه باشند، اینطور هم به سرکار می‌روند هم می‌توانند به مسائل خانه‌شان رسیدگی کنند
یا اینکه جو جامعه و آگاهی افراد طوری شود که به ارزش حقیقی “زن” آگاه شوند و هم زنان بدانند کار منزل چقدر مهم‌تر از کارهای بیرون است و هم مردانمان بفهمند که زن در خانه کلفت و خدمتگذار نیست و از سر لطف است که کارهای خانه را انجام می‌دهد.

+ مشکل ما، از اعلامیه جهانی حقوق بشر سال ۱۹۴۸ شروع شد. وقتی تساوی حقوق زن و مرد را بدون توجه به تفاوت‌ها نوشتند.
آن دیالوگ فیلم حرف خوبی زد : “طبیعت، نقش افراد را به خوبی تعیبن کرده است”
……
پ.ن ۱ : کاری که مدنظر من است، کار است کار. یعنی ساعت‌زنی، رئیس و مرئوسی، تاخیر و حقوق و مزایا. وگرنه فعالیت‌های اجتماعی از دایره‌ی نوشته‌ی من بیرون است
پ.ن۲ : این‌ها دغدغه‌های یک خانم شاغل است
پ.ن۳ : مسلماً این موضوع بحث زیادی می‌طلبد. خیلی بیش‌تر