ماهی خریدیم؛ از همین قزل آلاهای تازه شکم خالی. شب بود و حوصله شستنشان را نداشتم، همانطور که سلفون رویشان کشیده شده بود، در یخچال گذاشتم تا فردا فکری برایشان کنم.
صبح فردایش ماهیها را در سبد انداختم تا بشورم و برای ناهار طبخشان کنم. شیر آب را باز کردم و ماهی لزج را در دستانم زیر آب گرفتم و آرام شستمش.
” این ماهی مُرده! دیگه زنده نیست! ماهی بدون آب، ده دقیقه هم زنده نمیمونه، این که الان تو دستاته دیروز صبح صید شده، بیست چهار ساعته مرده! اصلا مگه خودت دیشب نذاشتیش تو یخچال؟ خوب یخ زده و مرده تا الان! شکم بازش رو نگاه کن! تمام امحا و احشای غیر خوردنیاش خارج شده! الان فقط پوسته و گوشت. ”
اینها حرفهایی بود که عقلِطفلکم سعی داشت با آنها احساسم را راضی کند؛ ولی مگر احساس، منطق میفهمد؟ مدام فکر میکرد الان است که ماهی تکان بخورد و در دستم بلغزد و زیر آب، جان بگیرد. چشمانش را بدوزد به چشمان متعجبم و بعد از دستان لرزانم بلغزد و در سینک بیفتد … و بعد فکر میکرد که اگر این اتفاق بیفتد باید چه کند؟ و برای فکر کردن به عقلم احتیاج داشت و عقل هم شروع میکرد به همان نصیحتهای قبلی …
من بودم و درگیری عقل و احساسم و ماهیهایی که شسته شدند و آمادهی سرخ شدن

سلام
جیغ و دست و هوراااااااااااااااااا
بالاخره یه چیزی نوشتین
حالا خداییش شما ۲ نفری ۲ تا ماهی میخورین؟؟؟؟؟
ما ۲ نفری یدونه میخوریم
ببینم شما از اون آدما هستین که ماهی پلو رو با دست میخورن؟؟؟؟
سلام علیکم
🙂 واقعا هم جیغ و دست داشت! چون این مطلب دوهفته است تو پیشنویس ها مونده بود و امروز بالاخره منتشرش کردم.
دو نفر دوتا ماهی میخوریم ولی در طی دو روز!
با دست تیغ ها و پوستش رو جدا میکنیم، ( و البته درآوردن مغزش) ولی خوردنش رو با همون قاشق چنگال انجام میدیم.