آبان ماه پارسال بود که برای بار دوم زیارت عتبات عالیات قسمتم شد.
بعد از سفر خاطرات سه روز اول را نوشتم ولی دیگه نتونستم بنویسم تا امروز
سفرنامه بهشت
پنج شنبه ۱۶ آبان هفتم ذیقعده
قرار بر این شده بود که همه نماز را در هتل بخوانیم و بعد نماز صبح سریع حرکت کنیم سمت کاظمین تا به گیر و بندهای نیروهای امریکایی در بغداد برنخوریم.
برای آخرین زیارت رفتم حرم و با مولا خداحافظی کردم و برای نماز برگشتم هتل که حق الناسی بر گردنم نماند.
«تو گوئی پاهایمان قصد رفتن ندارند
دل دادهایم، دلدادهایم»
به خاطر علاقه زیاد یکی از همسفران به بر دوش گرفتن حق الناس حدود چهل نفر بر گردن، حرکتمون حدود یک ساعتی تاخیر پیدا کرد و همان شد که راننده از صبح هشدار میداد؛ نگه داشتنهای فاصله به فاصله ماشین، سوار شدن ماموران امریکایی به داخل اتوبوس با انواع وسایل عجیب و غریب (خدا نکنه یکی مثل من در این مواقع خندهاش بگیره)، چک کردن چندین باره پاسپورت و کارت زائرین و… همان شد که حدود ساعت دوازده و نیم به کاظمین رسیدیم.
بغداد که فاصلهاش با کاظمین حدود ده دقیقه است پر بود از نیروهای آمریکایی. معنی واقعی اشغال را میشد به راحتی در بغداد مشاهده کرد.
ماشینهای جنگی امریکایی که رد میشدند هیچ ماشینی حق حرکت نداشت، چه ماشینهایی که در جهت انها بودند و چه ماشینهای خلاف جهتشان، زمانی هم که از کنار اتوبوسها میگذشتند تمام موبایلها و حتی بلندگو مداح از کار میافتاد!!!
«چه فرح زاست آن نسیم که از جانب کاظمین بر ما میگذرد.
لذت حضور در صحن دیگری از آسمان بهشت
در سایه سار دو گنبد زرین همجوار
جلوه جانانه دیگری است از هزار جلوه عشق در سرزمین آفتاب
السلام علیکما یا حجتی الله فی ارضه و سمائه
عبدکما و ولیکما زائر کما»
متاسفانه فرصت زیارت فقط یک ساعت تعیین شد، زیارت دو امام برای اولین بار.
یادم میآمد در کودکی چندبار خواب حرم کاظمین را دیده بودم و حال حضور در این حرم برایم لذت دیگری داشت ولی افسوس فرصت کوتاه بود و…
شب جمعه بود و زیارت آقا حسین علیه السلام
راننده میگفت دو مسیر برای رفتن به کربلا داریم، یکی مستقیم به کربلا میرود و کوتاهتر است و دیگری از مقام حضرت قاسم و طفلان مسلم میگذرد و کمی طولانیتر است، به اتفاق همه همسفران مسیر اول را انتخاب کردیم تا حداقل زودتر به کربلا برسیم ولی نفهمیدیم چه شد که راننده با جناب مدیر کاروان تصور کردند همه در انتخابشان اشتباه کردهاند و مسیر دوم بهتر است…
نماز مغرب را در حرم دو طفلان مسلم خواندیم.
فقط کاروان ما در حرم حضور داشت و شاید این خلوتی کمی در فروکش کردن عصبانیتمان برای نرسیدن به کربلا و خودرایی مدیر، تاثیر داشت.
تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر ک ر ب ل ا رسیدیم و…
«تو گوئی دیگر گوش سرم را بستهاند
اما در عوض، گوش دلم میشنود و چه خوب میشنود:
صدای شیهه اسبهای ناآرام
صدای کودکی گریان
نوای مادری محزون
آوای مولایی غریب…»
تصور اینکه هتلمان بر عکس سفر گذشته فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و سختتر از آن تحمل اماده شدن همه کاروانیان برای رفتن به حرم بود (چون ساعت یازده رسیدیم هتل و به هیچ وجه به تنهایی نمیتوانستم به حرم بروم)
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
دستانم دیگر یارای نوشتن ندارند…