من رو به دستهم بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتا از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار میکشید، یکی هم که گردنش رو با صدا میچرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچههای شناسایی، حالا باید از یه دختر بیستساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک میکردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم!»
یکهو دیدم تیراندازی شروع شد… پریدم تو خندق، از اونجایی که شنلم نو بود و کف خندق هم گِلی، تو خندق به پهلو روی برفها خوابیدم تا شنلم گِلی نشه. دختره احمق! شنل برام مهمتر از زندگی بود! سربازام وقتی این صحنه رو دیدن زدن زیر خنده.
صفحه ۲۵۰
کتاب جنگ چهره زنانه ندارد