نخل که میبینم، در خیالم پسر جوانی میشوم که “پروند” بدست، میرود سمت نخلها
دست میکشد به تنه نخلش، انگار دوستی دیده و میخواهد دست بدهد با او.

پروند را به تنه درخت میپیچد و بالا میرود؛ بالا میروم؛ پله پله.
عرق میریزم و بالا میروم تا برسم به رطب ها. خودم رطب دوست ندارم، میچینم برای دیگران، شاید برای دخترِ همسایه که دوستش دارم…
باید بروم، پرنده خیالم دیگر نمیتواند پرواز کند، برمیگردد و میشوم “سیده فاطمه” و راه میرود…
پ ن: پروند ریسمانی است که با آن از نخل بالا میروند
سلام
نه ماشاءالله ادبیاتتون خیلی داستانی شده.بهتون تبریک میگم.فک کردم قسمتی از یک کتابه …
سلام علیکم
ممنونم