فاطمه خانوم

هم‌اسم من است؛ البته نمی‌دانم در شناسنامه‌اش سیده فاطمه است یا فاطمه سادات. گمانم “فاطمه” خالی باشد؛ فکر نکنم طالبان “سید بودن” را در شناسنامه‌ها ثبت میکرده.
آمده کمک مامان؛ فاطمه خانم را می‌گویم. هم‌سن‌و‌سال هم هستیم. اولین‌بار که دیدمش فکر میکردم حداقل پنج سالی از من بزرگتر است ولی از مامان شنیدم، هم‌سن من است، حتی یکی دو سال کوچیکتر.
تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر بود تا شباهتمان. من، “سیده‌فاطمه”‌ی سی‌ودوساله‌ی ایرانی تحصیلکرده بودم و “فاطمه” خانم زن سی‌و‌دوساله اهل افغانستان که فقط سواد قرآنی داشت.
مامان برایش چای آورد با کلوچه خرمایی تا کمی استراحت کند.
نمی‌دانم چه شد که حرف به تمیزی خانه و جارو کشیدن کشید.
«جمعه‌ها خونه رو جارو میزنم» جمله من بود که هنوز کامل نشده، فاطمه خانم با لهجه دری گفت «جمعه جارو مکن» گفتم چرا؟
گفت «روزای دیگه کارای خونه‌ات رو بکن. جمعه رو بذار برای نماز، برای دعا و صلوات برای سلامتی امام زمان»*
چند ثانیه ماندم؛ نمی‌دانستم چه بگویم.
جمعه. امام زمان. دعا برای سلامتی. روز عبادت.
واژه‌هایی که چند سالیست حواسم به آنها نیست.
“فاطمه”ی تحصیلکرده‌ی ایرانی، مقهور و متحیر “سیده فاطمه” افغانستانی شده بود؛ سیده فاطمه‌ای که شاید فقط سواد قرآنی داشت، ولی معرفتش خیلی بیشتر از من بود؛ خیلی بیشتر از منِ پرادعا
تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر شد.
.
* با لهجه فارسی دری، بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *