برای
نماز ظهر رفته بودم مسجدالنبی. تعداد ایرانیها آن سال خیلی کم بود. گفته
بودند در عربستان بیماریای آمده و خیلیها از ترسشان سفر را کنسل کرده
بودند. آخرین کاروانها هم هفته دوم شعبان آمده بودند و دیگر اعزامی از
ایران نبود.
نشسته بودم در صف جماعت و منتظر تکبیر. از چهره و پوشش
خانمهای اطرافم مشخص بود اکثرا اهلسنت هستند و پوشش من نیز مشخص میکرد
ایرانیام. امامشان که آمد و بلند شدیم برای قامت بستن، خانمی با چادر عربی
و پوشیه به صورت آمد جلویم. دستم را گرفت. چیزی در دستم گذاشت و آرام و
سریع در گوشم با لهجه فصیح گفت “لمیلاد امامنا المهدی” و رفت. آنقدر سریع
رفت که نتوانستم “شکرا” در جوابش بگویم. دستم را نگاه کردم. اسکناس یک
دلاری بود.
شیعهی مظلومِ حجازی، در روز میلادِ آقا، در مسجد پیامبرش،
همکیشی پیدا کرده و شادیاش را با ترس و سریع برایش ابراز کرده بود.
اسکناس تا شده را در دستم نگه داشته بودم و در عینِ شادی، غمگین بودم.
غمگین برای آن غریبهی آشنا و همگی شیعیانِ غریب.
امشب در دعاهایمان، همه شیعیان را یاد کنیم🌸
برچسب: شیعه
ما به اصلمان برمیگردیم
به شهر که میرسیدیم، قسمت سخت ماجرا
شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی
راه، شوق وصال، خیابانهای شبیه به هم، کوچههای بدون نام، همه و همه باری
میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول میکشید.
یادم است یک
سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخدستیمان درآمد. اعصاب و دست و
پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچهها،
همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر
با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کمتوان شده بودیم که بعد
از هر ده متر، مینشستیم. مینشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه
راه رفتن!
یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد میپرسیدم چرا
میآییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل
میکنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمیکردم جز “چرا نیاییم؟”
ما نمیرفتیم؛ ما “بر میگشتیم”. ما به خودمان، به اصلمان، به کربلا، برمیگشتیم.
حسین علیهالسلام مایهی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلامالله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیهالسلام) هستیم.
الحمدلله الحمدلله الحمدلله
کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیهالسلام) و
برای حسین.
پن: جسممان هر کجا که باشد، باشد
فاطمه خانوم
هماسم من است؛ البته نمیدانم در شناسنامهاش سیده
فاطمه است یا فاطمه سادات. گمانم “فاطمه” خالی باشد؛ فکر نکنم طالبان “سید
بودن” را در شناسنامهها ثبت میکرده.
آمده کمک مامان؛ فاطمه خانم را
میگویم. همسنوسال هم هستیم. اولینبار که دیدمش فکر میکردم حداقل پنج
سالی از من بزرگتر است ولی از مامان شنیدم، همسن من است، حتی یکی دو سال
کوچیکتر.
تفاوتهایمان برایم پررنگتر بود تا شباهتمان. من،
“سیدهفاطمه”ی سیودوسالهی ایرانی تحصیلکرده بودم و “فاطمه” خانم زن
سیودوساله اهل افغانستان که فقط سواد قرآنی داشت.
مامان برایش چای آورد با کلوچه خرمایی تا کمی استراحت کند.
نمیدانم چه شد که حرف به تمیزی خانه و جارو کشیدن کشید.
«جمعهها خونه رو جارو میزنم» جمله من بود که هنوز کامل نشده، فاطمه خانم با لهجه دری گفت «جمعه جارو مکن» گفتم چرا؟
گفت «روزای دیگه کارای خونهات رو بکن. جمعه رو بذار برای نماز، برای دعا و صلوات برای سلامتی امام زمان»*
چند ثانیه ماندم؛ نمیدانستم چه بگویم.
جمعه. امام زمان. دعا برای سلامتی. روز عبادت.
واژههایی که چند سالیست حواسم به آنها نیست.
“فاطمه”ی
تحصیلکردهی ایرانی، مقهور و متحیر “سیده فاطمه” افغانستانی شده بود؛ سیده
فاطمهای که شاید فقط سواد قرآنی داشت، ولی معرفتش خیلی بیشتر از من بود؛
خیلی بیشتر از منِ پرادعا
تفاوتهایمان برایم پررنگتر شد.
.
* با لهجه فارسی دری، بخوانید