اول یا دوم دبستان بودم که چند کرم ابریشم برایم آوردند؛ کْی و از
کجا، یادم نیست. فقط این را یادم است که هر روز بعد از مدرسه، ذوق این را
داشتم که بدوم و بروم از درخت توتِ جلوی خانه برای کرمها برگ بچینم و بعد
بنشینم و مرتب و منظم خوردنشان را نگاه کنم.
چند روز که گذشت، کرمهایم
پیله بستند و من در عالم کودکی گمان میکردم با سه چهار پیلهابریشمی که
نصیبم شده بود، یکی از ثروتمندترین آدمهای زمینم!
هر روز منتظر بودم پروانههای زرد و قرمز زیبایم از پیله بیرون بیایند. تصورم از پروانه، حشرهای ناز و لطیف و رنگارنگ بود که پرواز میکرد و خوب یادم است وقتی پروانههای سفیدِ زمختِ چقرِ بدبدن که حتی نمیتوانستند میلیمتری پرواز کنند را دیدم، چقدر شوکه شدم و ناراحت.
هنوز هم بعد از بیست و سه سال، فراموش نکردهام لحظهای که پروانههایم را دیدم.
بعضی خاطرهها، بعضی لحظهها، بعضی حسها هیچوقت از ذهن و روح رفتنی نیستند. شاید مثل دانههای خاکشیرِ سر سفره افطار، در ذهنمان تهنشین شوند ولی به تقهای پخش میشوند در تمامِ لیوانِ ذهن و فکرمان و میچرخند و میچرخند…