سبزِ سبزم

نمی‌دانم چند نفرتان “کلروفیل” را یادتان باشد. کارتون‌ی که اوایل دهه هفتاد پخش میشد و گمانم دیگر تکرار نشد. کلروفیل یکی از کارتون‌های مورد علاقه‌ام بود. عاشق آن گیاه سبز کوچک بودم که اگر درست یادم باشد از سفینه‌ای فضایی آمده بود. خانه‌ و بالکن آن آقای شبه‌دانشمند، خانه‌ی رویایی من بود؛ سبز و پر از گل و گلدان.
خانه‌ی خودمان هم البته به لطف و سلیقه‌ و حوصله‌ی مادرم، چیزی کمتر از خانه‌ی درون کارتون نداشت. یادم است یکی از دیوارهای هال خانه، کاملا با پتوس‌هایی که مامان تا سقف کشیده بودند، پوشیده شده بود، طوری که دیوار سفید پشتش دیده نمیشد و من در تخیلات کودکی، پشت پتوس‌ها دری ساخته بودم که به سرزمین نارنیا باز میشد.
‌
خانه‌ی خودم، هم از ارث مادری هم از عشقِ کودکی سبز است؛ در این نه سال، برای خانه‌مان گل‌های زیادی خریدم؛ بعضی خشک شدند و بعضی از من و سیداحمد و خانه خوششان آمد و ماندند و بزرگ شدند.
امروزم کامل برای گل‌هایم صرف شد؛ بعد از ماه‌ها بالاخره توانستم جابه‌جا و مرتب و تمیزشان کنم؛ یکروز کامل، با کلی خستگی. گاهی با خودم می‌گویم تعدادشان را کم کنم تا وقتم را کمتر بگیرند ولی فاطمه‌ی شش هفت ساله‌ای که با ذوق جلوی تلویزیون نشسته و دوست دارد کلروفیلی مثل آنکه در صفحه تلویزیون می‌بیند داشته باشد، جلوی چشمم می‌آید؛ نمی‌توانم ذوقش را و برق چشمان معصومش را نادیده بگیرم. شاید دارم کودکی‌‌ام را زندگی می‌کنم

دخترِ حسینم من

پنج سالم بود، شاید هم شش سال؛ خوب یادم است که سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم.
رفته بودیم خوانسار. دوست بابا دعوتمان کرده بود، روزهای آخر صفر برویم روستایشان تعزیه ببینیم.
آنجا بود که فهمیدم امام حسین علیه‌السلام دختری داشتند به نام فاطمه؛ فاطمه‌ی‌صغری که گمانم بخاطر بیماری مانده بود مدینه و با کاروان همراه نشده بود.
یادم است فاطمه پیش مردِعربی که می‌خواست به کربلا برود، می‌رفت و از او می‌خواست گل‌ها و امانتی‌هایی به خانواده‌اش برساند.
وقتی مردعرب از فاطمه می‌خواست خودش را معرفی کند، شبیه‌خوان می‌گفت: «ای عرب، ای عرب، خدا مرا بکُشد دختر حسینم من» و داستان من و فاطمه‌صغری از همین‌جا شروع شد.
منِ پنج ساله که فاطمه نامم گذاشته بودند و نام پدرم هم حسین بود، در خیالم میشدم فاطمه‌ی‌حسین علیه‌السلام. فاطمه‌ای که داغ دوری پدر دارد، دوری حسین.
یادم است تا سال‌ها آن جمله‌ی «خدا مرا بکشد دختر حسینم من» را در خانه تکرار میکردم و کیف می‌کردم. دخترِحسین، دخترِحسین
و در خیالم فاطمه‌ای می‌شدم در هزاران سال پیش که میدویدم و خودم را در آغوش بابایم حسین علیه‌السلام جا میدادم. مریض میشدم و در خانه می‌ماندم. کاروان می‌رفت و مریض‌تر میشدم. مرد عرب می‌آمد و دسته گل‌ها را میدادم تا به خانواده‌ام برساند و دوباره و صدباره می‌خواندم «دختر حسینم من»
نمی‌دانم کِی بزرگ شدم که دیگر یادم رفت؛ شعر را، تعزیه را، فاطمه‌ی‌صغری را و دختر حسین علیه‌السلام بودن را.
دیشب، نمی‌دانم چه شد که یادش افتادم. یادِ فاطمه بنت حسین سلام‌الله علیها که بعضی می‌گویند در مدینه ماند و بعضی می‌گویند همراه کاروان بود و اسیر شد.
گفتم اینجا درباره‌اش بنویسم تا هم خودم بروم بیشتر درباره‌اش بخوانم، هم شما

کاش دوباره بر زبانم بیفتد «دختر حسینم من» و مدام با خود تکرارش کنم.

پ‌ن: قول مشهورتر می‌گوید فاطمه بزرگترین دختر امام که همسر پسرعمویش حسن‌مثنی بود، در کربلا حضور داشت و با کاروان اسیران به شام رفت و آنجا همراه عمه‌اش زینب خطبه خواند و بعدها یکی از راویان کربلا بود.

تنها در مهد

خاطره دیگری از همان دوران “آمادگی” که دیروز درباره‌اش نوشتم خاطرم آمد.

ظهر مهد ما تعطیل میشد و مثل همه مهدهای دیگر باید یا والدین یا کسی که مسئولین مهد مطمئن بودند از طرف آنهاست، به دنبال بچه‌ها می‌آمد. مادر من با پنج مادر دیگر که خانه‌هایمان نزدیک هم بود هماهنگ کرده بودند که هر روز هفته یکی‌شان به دنبال بچه‌ها بروند و علاوه بر نوگل خودش، پنج بچه دیگر را هم تحویل بگیرد و به خانه‌شان برساند. هر روز یکی‌شان می‌آمد و فامیل هر شش نفرمان را میگفت و ما هم به دو از مربی‌مان که اسمش را به خاطر ندارم خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که یکروز نوبت مادر حسین بود که به دنبالمان بیاید. آمده بود و ظاهرا دم در یادش رفته بود “مطهری” را بگوید. پنج دوست دیگرم را صدا زدند که بروند و من ماندم! نگذاشتند بروم و گفتند اسمت را نگفته‌اند. هرچه گفتم ما شش نفر هر روز با هم می‌رویم گوش ندادند. آن پنج دوست خوش‌مرام هم یادشان رفت به آن مادر بنده‌خدا که معلوم نبود ذهنش کجای مشکلات مادرانه گیر کرده و من را فراموش کرده بود، یادآوری کنند که فاطمه مطهری جا مانده!

من ماندم در مهد تا با مادرم تماس بگیرند که به دنبالم بیاید.

نشسته بودم پیش بچه‌هایی که بخاطر شاغل بودن مادر تا بعدازظهر در مهد می‌ماندند و نهار را همان‌جا می‌خوردند. هنوز هم حس غم و عصبانیتی که از مادرحسین در آن لحظات داشتم در ذهن دارم. کز کرده بودم گوشه دیوار و منتظر شنیدن “مطهری پاشو، مامانت اومده” مربی. که یکی از مربی‌ها آمد و گفت “بچه‌ها بیاین ناهارتون آمده است” گفت بچه‌ها! من هم بچه بودم و همان‌جا نشسته بودم و طبعا گشنه. برای همین بلند شدم و همراه بچه‌ها به سمت اتاق دیگر رفتم که همان مربی جلویم را گرفت و گفت “تو نه. تو بشین همین‌جا تا مامانت بیاد”

خودتان تصور کنید در آن لحظه چه بر سر قلبِ کوچک من آمد. آنقدر همان یک جمله برایم سنگین بود که بعد از بیست و شش سال که دارم می‌نویسمش، اشکم را جاری کرد و گمانم لحظات بعدش آنقدر برای ذهن شش ساله‌ام غمناک بوده که نتوانسته در خودش نگه دارد و هرچه فکر میکنم مادرم چقدر بعدش رسید و من را نجات داد، یادم نمی‌آید.

پ‌ن: تا چندماه از مادرحسین بدم می‌آمد و دوست داشتم یکروز مادر من یادش برود اسم حسین را بگوید و جا بماند در مهد 🙂

کسبِ آمادگی

نمی‌دانم از کجا حرفمان رسید به دوران “آمادگی” من. همان یک سال قبل از اول دبستان که الان مهد یا پیش می‌گویند. آن زمان تازه داشت متداول میشد که یک سال قبل از اول دبستان، بچه‌ها را به مهد بفرستند تا برای مدرسه و جدایی از والدین “آمادگی” کسب کنند.

آمادگی ما دو اتاق بزرگ داشت که یکی برای دخترها و دیگری برای پسرها بود. سفال و نقاشی و قران و نمایش و آهنگ داشتیم. بین این دو کلاس آشپزخانه بزرگی بود که دو خانمی که مسئول امورات تمیزی و آماده کردن تغذیه بین روز و اینها بودند، در آنجا مستقر بودند. البته آن اتاق وسط یک جای دیگر هم بود! یعنی کنار این اتاق بزرگ که آشپزخانه مهد محسوب میشد، دستشویی بچه‌ها بود، بدون هیچ دیوار و حفاظی. بله! تصور کنید یک اتاق بزرگ که البته شاید خیلی هم بزرگ نبود و در ذهن منِ شش ساله بزرگ می‌نمود داشته باشید که کنار یکی از دیوارهایش یک سنگ دسشویی و شلنگ و مخلفاتش کار گذاشته باشند و بچه‌های طفلک شش ساله مجبور باشند همانجا مشغول شوند.

تصورش هم سخت است.

اینکه چرا مهد ما در آن زمان چنین تصمیمی گرفته بود و چنین قانونی را گذاشته بود، نمیدانم. فقط اضطراب خودم و دوستانم با دلپیچه‌هایمان را به یاد دارم که بعد از مدتی به خود پیچیدن وقتی مجبور میشدیم به آشپزخانه برویم و در بزنیم و اجازه بگیریم که دسشویی برویم، چه استرسی داشتیم. از یک طرف استرس برگشت آن دو خانم و دیدنمان و از طرف دیگر استرس باز شدن در و ورود یکی دیگر از هم‌مهدی‌هایمان.

چه دورانی را گذرانده‌ایم ما دهه شصتی‌ها

کرم‌پروری

اول یا دوم دبستان بودم که چند کرم ابریشم برایم آوردند؛ کْی و از کجا، یادم نیست. فقط این را یادم است که هر روز بعد از مدرسه، ذوق این را داشتم که بدوم و بروم از درخت توتِ جلوی خانه برای کرم‌ها برگ بچینم و بعد بنشینم و مرتب و منظم خوردنشان را نگاه کنم.
چند روز که گذشت، کرم‌هایم پیله بستند و من در عالم کودکی گمان می‌کردم با سه چهار پیله‌ابریشمی که نصیبم شده بود، یکی از ثروتمندترین آدم‌های زمینم!

هر روز منتظر بودم پروانه‌های زرد و قرمز زیبایم از پیله بیرون بیایند. تصورم از پروانه، حشره‌ای ناز و لطیف و رنگارنگ بود که پرواز می‌کرد و خوب یادم است وقتی پروانه‌های سفیدِ زمختِ چقرِ بدبدن که حتی نمی‌توانستند میلیمتری پرواز کنند را دیدم، چقدر شوکه شدم و ناراحت.
هنوز هم بعد از بیست و سه سال، فراموش نکرده‌ام لحظه‌ای که پروانه‌هایم را دیدم.

بعضی خاطره‌ها، بعضی لحظه‌ها، بعضی حس‌ها هیچوقت از ذهن و روح رفتنی نیستند. شاید مثل دانه‌های خاکشیرِ سر سفره افطار، در ذهنمان ته‌نشین شوند ولی به تقه‌ای پخش می‌شوند در تمامِ لیوانِ ذهن و فکرمان و می‌چرخند و می‌چرخند…

خاطراتِ قدیمی

مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم

عیددیدنی شیرین

بچه که بودم، یعنی حول و حوش هفت هشت سالگی، وقتی قم میرفتیم، تمام ذوقم این بود که وقتی حرم رفتیم و مادرم در قسمت زنانه جایی انتخاب میکرد و مینشست به دعا خواندن و مطمئن میشدم تا نیم ساعت دیگر همین‌جا نشسته، بلند شوم و بروم قسمت مردانه، جایی که مراجع بزرگ، که آن زمان فقط دو سه نفرشان فوت کرده بودند، دفن بودند؛ آن موقع‌ها این قسمت از حرم با اینکه مردانه بود ولی منعی برای ورود خانم‌ها نداشت.

شادمانه میرفتم کنار قبر شهید مطهری که آن زمان سهم من از نظام حقوق زن و فلسفه و روش رئالیسم و ده و صد گفتار، فقط نگاه کردنِ کتاب‌های کتابخانه پدر بود و گاهی شنیدنِ داستان‌های داستانِ راستان؛ و این علاقه‌ی خاص به ایشان شاید بخاطر هم‌فامیلی بودنم با ایشان بود. با چند قدم فاصله، قبر یکی از دوستان‌مان بود که همیشه با عنوانِ بابایِ فلانی، که فرزندِ کوچکش دوست آن روزگارم بود، صدایش می‌کردم؛ کنار قبرشان می‌نشستم و فاتحه می‌خواندم و درباره بازی‌ها و دعواهایی که با فرزندشان می‌کردم برایشان حرف میزدم!

یادم است همیشه از حضرت معصومه با همان زبان کودکی‌ام عذرخواهی می‌کردم که زمان بیشتری کنار این قبور می‌نشینم و حرف میزنم و کمتر کنار مادر می‌نشینم و زیارت و دعا می‌خوانم!

شاید حدود بیست سال گذشت و بخاطر قانون جدید حرم که آن قسمت فقط مخصوص آقایان شد و فقط یک ساعت خاص در بعدازظهر به خانم‌ها اجازه ورود می‌دادند، دیگر نتوانستم قسمت محبوب حرم را ببینم و بنشینم و حرف بزنم! فقط گاهی از کنار درب شیشه‌ای کنار قبر آیه الله بروجردی به ستون‌ها خیره میشدم و فاتحه‌ای می‌خواندم؛ تا چندهفته پیش که بالاخره ساعتی که خانم‌ها اجازه ورود دارند در حرم بودم و توانستم پای در قسمت محبوبم بگذارم.

در این بیست سال هم من بزرگ شدم و هم علمای بیشتری فوت کردند و در همان قسمت دفن شده بودند. خادم‌ها گفته بودند ساعت یک و نیم خانم‌ها اجازه ورود دارند و من از ده دقیقه قبلتر آنجا بودم! وقتی درب را باز کردند، مستقیم به سمت ستون‌های عقب رفتم! مثل کسی که بعد بیست سال به دیدن اقوام و دوستانش میرود و از دیدن هرکدام ذوق‌زده می‌شود، بین قبرها و ستون‎ها می‌چرخیدم و فاتحه می‌خواندم و لبخند می‌زدم! احساس می‌کردم بعد از سالها به دیدن عزیزانم رفته‌ام، عیددیدنی با اموات!

۲۰۱۶۰۳۰۸_۱۳۳۵۰۲

گیر کرده بودم بین حس کودکانه‌ام که بیدار شده و تمام خاطرات دو دهه قبل را برایم زنده کرده بود و دوست داشت مثل قبل بنشیند کنار قبر پدر دوست‌ش و حرف بزند و بعد شادمانه بدود سمت دیگر حرم و زیر نگاه و خنده دیگران قبر شهید مطهری را ببوسد؛ و حس یک زن سی ساله که باید متین و آرام راه برود و فاتحه بخواند و یکجا بنشیند و قران دست بگیرد و بعد از تمام کردن “یس” کیفش را بگیرد دستش و برود! در کنار این‌ها حس کشف و برای اولین‌بار ایستادن بالای قبر علمایی که میشناختم و فقط خبر فوتشان را در این سال‌ها شنیده بودم را اضافه کنید …

سهم ذوق کودکانه‌ام را به نگاه و لبخندم سپردم و سهم سنگین بودن زنانه‌ام را به پاها و حرکات‌م.

دوست داشتم کسی آنجا بود تا برایش تعریف کنم و حرف بزنم! از علت لبخندم و شادی چشم‌هایم بگویم؛ بگویم بخاطر زنده شدن خاطرات کودکی‌ام خوشحالم، از اینکه بعد مدت‌ها توانسته‌ام جایی بروم که بخشی از خاطره خوش کودکی‌ام را ساخته است شادم؛ تمام حرف‌هایم را جمع کردم و بعد از ده دقیقه که احمد را در صحن حرم دیدم، برایش گفتم؛ همه حس و حال عیددیدنی امسال را …