عصر بود؛ عصرِ یازده فروردین. همان فروردینِ کرونایی. کرونایی که خانهنشینمان کرده بود.
باران باریده بود. باران بهاری. بهاری که محروم شده بودیم از دیدن همه زیباییهایش. زیباییهایی که هرسال میدیدیم و قدرش را نمیدانستیم.
به سمت اتاق میرفتم. نگاهی به سمت پنجره کردم. فکر کردم روی پردهی توری اتاق، لکی افتاده. بعد دیدم انگار لک بزرگی است. دقیقتر که شدم، فریاد زدم “احمد! احمد! آسمون رو نگا” و به سمت پنجره، دویدم. پرده را که کنار زدم، از آن همه زیبایی و شکوه درماندم. مطمئنم چشمانم گردِ گرد شده بود و دهانم نیمه باز. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که روسری و چادر به سر، روی پشتبام ایستاده بودم؛ غرق آن همه زیبایی.
تابحال رنگینکمانی به آن تماشایی ندیده بودم؛ یک قوس کامل؛ مسحورکننده و هیجانانگیز.
آن سوی دیگرِ آسمان، ابرها در غلیان و آماده به باریدن. انگار نه انگار کمی آنطرفتر، خورشید مهمانی هفترنگ گرفته است.
آنقدر غرق آسمانِ یازده فروردینِ کرونایی شده بودم که حتی سرمایی که باعث شده بود دندانهایم به هم بخورند، نتوانست کاری از پیش ببرد که دیدن این هدیهی خداوند را رها کنم و به خانه برگردم.
راستش نمیدانم آسمان واقعا آنقدر شگفتانگیز بود یا چندین هفته در خانه ماندن باعث شده بود آنقدر شگفتانگیز ببینمش. زیبا، زیبا، زیبا.

باید اینجا ثبت میشد، یازده فروردینِ کرونا