چندساله بودم که عاشق شدم، یادم نمیآید؛ اصلا اینکه چه شد که علاقمند شنیدنشان شدم را هم هیچ یادم نیست. فقط یادم است نمیفهمیدمشان ولی گوش میدادم و حفظ میکردم چون آرمان و هدفشان را دوست داشتم.
شاید اولین جرقههای عاشقی، بهمن ماهِ سالی از اواسط دهه هفتاد بود که بابا دعوت شده بودند جشنوارهی موسیقی فجر و گروهی از آنها هم آمده بودند ایران. در جشنواره چند آهنگشان را اجرا کرده بودند. فیلم ویدئوییشان را بابا گرفته بود و کارم شده بود خواندن “ونمضی على هدی قرآننا” و “اضرب بسیفک”
بعدها که بزرگتر شدم و پول توجیبیبگیر، گاهی از نمایشگاه قران و کتاب سیدیهایشان را میخریدم “اناشید حزبالله” با آن کاورهای زرد و دلبرا. اینترنت و دانلودی وجود نداشت و با همان سیدیها بیشتر و بیشتر علاقمند شدم.
بعدترها اینترنت آمد و دانلود سرودها با دایالآپ. تا به امروز که نشید منتشر شده را میتوانم همزمان با کاربر لبنانی گوش دهم؛ در ساوندکلاود پوشهای خاص به نام “حزبالله” و در آپموزیک موبایلم پوشهای به نام “مقاومه” دارم.
امشب در توییتر دیدم کاربران لبنانی به مناسبت سیسالگی شبکه المنار توئیت میزنند، خواستم من هم یادی کنم از یکی از علایق نوجوانی تا به امروزم. علاقهای که یکی از پایههای فکری و اعتقادیام را محکمتر و استوارتر کرد.
چند آهنگی که خودم از همه بیشتر دوستشان دارم را، در ادامهی این پست میگذارم.
“الارض تحکی” را برای حاج رضوان عزیز خواندند.
روزی که خبر شهادت سردار سلیمانی آمد، ناخودآگاه موبایل را در دست گرفتم و آهنگ را گوش دادم و اشک ریختم.
یا أیها الصمت الذی هز أرکان النخب
فلیکتب التاریخ أن زوالهم فیک انکتب
ای سکوتی که فرماندهان نخبه دشمن را به لرزه انداختی
پس تاریخ بنویسد که با رفتن شما نابودی اسرائیل نزدیک است
این سرود را همیشه در فلش ماشین داریم. خیلی وقتها میگذاریمش و دوتایی با آن همصدا میشویم. تاهب، قدم سلاحک.
این، یکی از محبوبترینهایم است. آنقدر دوستش دارم که نمیخواستم اینجا معرفیاش کنم!
اواسط حرب تموز، در بحبوبهی جنگ که هنوز از ساختمانهای خرابشدهی ضاحیه دود بلند بود، علی عطار و تیمش بین ساختمانها ایستادند و اجرایش کردند. با آن زبانِ بدنِ عالی عطار و حرکت دستهایش موقع گفتن “ایدک نحنا نقطعها”
مصاحبهی از علی عطار دیدم که درباره “لبنان اکبر من هیک” صحبت میکند و اینکه وسط روزهای جنگ ضبطش کردهاند. میگوید ضبطش همان مقدار زمانی که پخش میشود بود. سه دقیقه و نیم تقریبا. در همین زمان ضبط کردیم و بعد فرار کردیم :))
به این کلیپ میشود عنوانِ “کلیپ استشهادی” بدهیم. وسط منطقهی جنگی بروی و از مقاومت بخوانی و با کلیپ و شعر دشمنت را تهدید کنی و به نیروهای مقاومت روحیه بدهی، در حالیکه هر لحظه و ثانیه امکان آن باشد که موشکهای دشمن هدفت بگیرند.
این کلیپ هیچوقت برایم تکراری نمیشود و از بارها و بارها دیدنش، خسته نمیشوم.
در کتاب دنیا (تاریخ) قصهای که تو خوب یاد گرفتی رو نوشتیم.
هر وقت برگشتی که با ما جنگ کنی، دستت رو قطع میکنیم.
پیشنهاد میکنم حتما کلیپش را ببینید.
چند سال قبل در توییتر نوشته بودم هروقت این شعر را گوش میدهم، خودم را جوانی بیست ساله با لباس رزم تصور میکنم. دستم را در قوطی رنگ زرد داخل میکنم و به پیشانیام میکشم. بند پوتینهایم را محکم میکنم، اسلحهام را به دوش میگیرم
پرچم حزبالله را که به میلهای چوبی وصل است برمیدارم و حرکت میکنم به سمت خط.