فاستقم کما امرت

ماشین که ایستاد، همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه ضبط را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌ی ماشین، از جای پراندش.

از بیروت حرکت کرده بودند به سمت شهرها و روستاهای جنوبی. نبطیه، خیام، کفرکلا، حولا، صور و صیدا. برای او که از نوجوانی پیگیر اخبار لبنان و سرودها و شهدایش بود، پای گذاشتن بر آن زمین‌ها مانند رویا بود؛ رویایی شیرین.

ماشین، روستا به روستا جلو میرفت؛ شهر به شهر؛ منطقه به منطقه تا جایی که فاصله‌ی جاده‌ تا سیم خاردارهای مرز به کمتر از ده قدم می‌رسید؛ منطقه “کفرکلا”
فاصله‌ی جاده تا سیم‌ها گلکاری شده بود. وسط سبزه و گل‌ها دو ستون سنگی ساخته بودند؛ شبیه ستون‌های شیطان در مکه. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر. نمادی از شیطان بزرگ و کوچکِ روزگار. پشت ستون‌ها سیم خاردار بود و پشت سیم‌های خاردار، سنگری کوچک که سرباز اسرائیلی در آن نگهبانی میداد. چند متر آنورتر ساختمان بزرگ سازمان ملل بود و چندین سرباز بر روی بام و کنارش در حال راه رفتن و نگهبانی. همگی مسلح. ماشین روبروی ستون‌ها ایستاد.

همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌، از جای پراندش. آب دهانش را قورت داد. دوربین را از چشمانش دور کرد و به بیرون از پنجره نگاه کرد.

یکی از بچه‌های مقاومت که آنجا بود، با تعجب نگاهش کرد. پنجره را پایین داد و در جوابِ سوالی که چه میکنی گفت “از اسراییلی‌ها فیلم میگیرم” مَرد تعجبش بیشتر شد و گفت “چرا از داخل ماشین؟” با خجالت گفت “میترسم” و نگاهی به سمت سنگرِ آن سوی سیم‌ها انداخت. مرد لبخندی زد؛ در ماشین را باز کرد و گفت “بیا بیرون، محکم بیاست و فیلمت را بگیر، ابدا نترس” اطاعت کرد. در حالیکه از ترس و زبونی خودش شرمگین بود و از صلابت و محکمی بچه‌های مقاومت، شاد و یاد گرفت نترسد و بیاستد، همانطور که امر شده است. “فاستقم کما امرت

پ‌ن: خاطره مربوط به قبل از جنگ تموز است. دو ستون شیطان احتمالا در روزهای جنگ سی و سه روزه خراب شده‌اند و چند سالی‌است کل مرز لبنان و فلسطین توسط رژیم غاصب، دیوارکشی شده است.

برای پرچم زردها

چندساله بودم که عاشق شدم، یادم نمی‌آید؛ اصلا اینکه چه شد که علاقمند شنیدنشان شدم را هم هیچ یادم نیست. فقط یادم است نمیفهمیدمشان ولی گوش میدادم و حفظ میکردم چون آرمان و هدفشان را دوست داشتم.
شاید اولین جرقه‌های عاشقی، بهمن ماهِ سالی از اواسط دهه هفتاد بود که بابا دعوت شده بودند جشنواره‌ی موسیقی فجر و گروهی از آنها هم آمده بودند ایران. در جشنواره چند آهنگشان را اجرا کرده بودند. فیلم ویدئویی‌شان را بابا گرفته بود و کارم شده بود خواندن “ونمضی على هدی قرآننا” و “اضرب بسیفک”
بعدها که بزرگ‌تر شدم و پول توجیبی‌بگیر، گاهی از نمایشگاه قران و کتاب سی‌دی‌هایشان را می‌خریدم “اناشید حزب‌الله” با آن کاورهای زرد و دلبرا. اینترنت و دانلودی وجود نداشت و با همان سی‌دی‌ها بیشتر و بیشتر علاقمند شدم.
بعدترها اینترنت آمد و دانلود سرودها با دایال‌آپ. تا به امروز که نشید منتشر شده را می‌توانم هم‌زمان با کاربر لبنانی گوش دهم؛ در ساوند‌کلاود پوشه‌ای خاص به نام “حزب‌الله” و در آپ‌موزیک موبایلم پوشه‌ای به نام “مقاومه” دارم.
امشب در توییتر دیدم کاربران لبنانی به مناسبت سی‌سالگی شبکه المنار توئیت میزنند، خواستم من هم یادی کنم از یکی از علایق نوجوانی تا به امروزم. علاقه‌ای که یکی از پایه‌های فکری‌ و اعتقادی‌ام را محکم‌تر و استوارتر کرد.

چند آهنگی که خودم از همه بیشتر دوستشان دارم را، در ادامه‌ی این پست می‌گذارم.

الارض تحکی

“الارض تحکی” را برای حاج رضوان عزیز خواندند.
روزی که خبر شهادت سردار سلیمانی آمد، ناخودآگاه موبایل را در دست گرفتم و آهنگ را گوش دادم و اشک ریختم.

یا أیها الصمت الذی هز أرکان النخب
فلیکتب التاریخ أن زوالهم فیک انکتب
ای سکوتی که فرماندهان نخبه دشمن را به لرزه انداختی
پس تاریخ بنویسد که با رفتن شما نابودی اسرائیل نزدیک است

این سرود را همیشه در فلش ماشین‌ داریم. خیلی وقتها می‌گذاریمش و دوتایی با آن هم‌صدا میشویم. تاهب، قدم سلاحک.

لبنان اکبر هیک

این، یکی از محبوب‌ترین‌هایم است. آنقدر دوستش دارم که نمی‌خواستم اینجا معرفی‌اش کنم!
اواسط حرب تموز، در بحبوبه‌ی جنگ که هنوز از ساختمان‌های خراب‌شده‌ی ضاحیه دود بلند بود، علی عطار و تیمش بین ساختمان‌ها ایستادند و اجرایش کردند. با آن زبانِ بدنِ عالی عطار و حرکت دست‌هایش موقع گفتن “ایدک نحنا نقطعها”

مصاحبه‌ی از علی عطار دیدم که درباره “لبنان اکبر من هیک” صحبت می‌کند و اینکه وسط روزهای جنگ ضبطش کرده‌اند. می‌گوید ضبطش همان مقدار زمانی که پخش میشود بود. سه دقیقه و نیم تقریبا. در همین زمان ضبط کردیم و بعد فرار کردیم :))

به این کلیپ می‌شود عنوانِ “کلیپ استشهادی” بدهیم. وسط منطقه‌ی جنگی بروی و از مقاومت بخوانی و با کلیپ و شعر دشمنت را تهدید کنی و به نیروهای مقاومت روحیه بدهی، در حالیکه هر لحظه و ثانیه امکان آن باشد که موشک‌های دشمن هدفت بگیرند.
این کلیپ هیچ‌وقت برایم تکراری نمیشود و از بارها و بارها دیدنش، خسته نمیشوم.

در کتاب دنیا (تاریخ) قصه‌ای که تو خوب یاد گرفتی رو نوشتیم.
هر وقت برگشتی که با ما جنگ کنی، دستت رو قطع می‌کنیم.

پیشنهاد میکنم حتما کلیپش را ببینید.

بالاصفر عصب جبینی

چند سال قبل در توییتر نوشته بودم هروقت این شعر را گوش میدهم، خودم را جوانی بیست ساله‌ با لباس رزم تصور میکنم. دستم را در قوطی رنگ زرد داخل میکنم و به پیشانی‌ام میکشم. بند پوتین‌هایم را محکم میکنم، اسلحه‌ام را به دوش می‌گیرم
پرچم حزب‌الله را که به میله‌ای چوبی وصل است برمیدارم و حرکت میکنم به سمت خط.

عماد مغنیه‌ی نوجوان

عماد مغنیه‌ی نوجوان ❤️💛
نوه‌ی شهید عماد مغنیه
امروز در‏ تجمع مردم لبنان برای حمایت از فلسطین حضور داشته.
خبرنگار ازش میپرسه: تو کوچیکی، اومدی اینجا چیکار؟
عماد میگه: اومدم برم لب مرز و برم فلسطین.
خبرنگار: اونجا پر از سربازه، سیم‌خارداره.
عماد: میدونم برای من سخت نیست، پدربزرگم از بیروت تا اینجا رو ازاد کرد‌. من هم اومدم بقیشو ازاد کنم.
خبرنگار: پدربزرگت کیه؟
عماد: عماد مغنیه
خبرنگار: اسم خودت چیه؟
عماد: عماد مغنیه

درباره فعالیت مجازی درباره فلسطین

شاید شما هم شنیده باشید که “فلسطینی‌ها از ایرانی‌ها متنفرند” و بعد برایتان سوال شده باشد “چرا”

جنگ رسانه‌ای این روزها گاهی قوی‌تر از جنگ نظامی است. در تمام این سالها همانقدر که بین ما ایرانی‌ها، تبلیغات ضدفلسطینی‌ کردند، بین آنها هم تبلیغات ضدایرانی‌ بوده است. ( از خطاهای آشکار و واقعی این‌ور و آن ور بگذریم) همین تبلیغات باعث شد برخی از ما نسبت به مساله فلسطین سرد شویم.

یا برخی‌مان فکر کردیم مساله فلسطین برای جمهوری اسلامی است و چون از نظام کشورمان خوشمان نمی‌آمد، نسبت به فلسطین بی‌تفاوت شدیم. در صورتیکه مساله‌ی فلسطین یک موضوع انسانی است و انسان‌های آزادی‌خواه در کل دنیا از آن حمایت می‌کنند. (چراییش جای مطرح شدن در این پست ندارد)

مساله‌ی قبله‌گاه اول و سومین مکان مقدس برای مسلمان‌ها بودن نیز مساله‌ی اصلی دیگری برای ماست که باعث می‌شود برای حفظ آن تلاش کنیم.

مبارزه کردن هم که قطعا می‌دانید فقط سلاح به دست گرفتن نیست. همین جنگ رسانه‌ای و انتشار اخبار، خودش یک مبارزه است. چه اگر نبود، برای یک عکس و متن اکانت بسته و محدود نمیشد. بگذریم.

این یک هفته، اکانت‌های مختلفی سعی کردند به پوشش موضوع فلسطین بپردازند. یک مساله‌ی مهم در فعالیت مجازی برای فلسطین، دیده شدن است. غیر از آنکه دنبال‌کننده‌های خودتان پست‌هایتان را ببینند، اگر فلسطینی‌ها نیز پست‌هایتان را ببینند، شما یک قدم برای درست شدن دیدگاه آنها برداشته‌اید. شما به یک کاربر مثل خودتان نشان دادید ایرانی‌ها هم حامی‌شان هستند. دشمنشان نیستند. فکر می‌کنید کار کوچکی است؟ ابدا
حالا برای آنکه دیده‌شوید چه باید کنید؟ عکس‌های این پست را ورق بزنید، چند مورد که کمکتان کند را نوشته‌ام.

برای حاج رضوان

شد سیزده سال حاجی!

عماد مغنیه، معاون جهادی حزب الله بود که فوریه۲۰۰۸ در دمشق ترور شد و انتقامش تا امروز گرفته نشده.

سیدحسن نصرالله بهمنِ نود در سالگرد شهادت مغنیه گفت:
“خون شهید مغنیه همچنان در هشیاری، بیداری و خواب در تعقیب اسرائیلیان است. این خون از حرکت نخواهد ایستاد.
اما انتقام ما. آنان می‌دانند انتقام ما چیست. انتقام ما از سربازان یا دیپلمات‌های اسرائیل یا اسرائیلیان معمولی نخواهد بود.
اصلا به شما می‌گویم برای حزب الله مایه‌ی سرشکستگی است که انتقام فرمانده بزرگ جهادی خود را با کشتن مردم معمولی اسرائیل یا فلان دیپلمات اینجا و آنجا بگیرد.این برای ما مایه‌ی سرشکستگی است.
کسانی که جزء اهداف هستند خودشان می‌دانند.اقدامات لازم را انجام می‌دهند، پنهان می‌شوند، وقتی سفرهای خارجی می‌کنند اقدامات شدیدی در سفر اتخاذ می‌کنند.
من به آنان می‌گویم، همین طور بمانید. چون تا وقتی مرد، جوان، زن،کودک یا قطره‌ی خونی در رگ‌های یک نفر از ما درحزب الله هست، یک روز خواهد رسید که انتقام شرافت‌مندانه‌ی عماد مغنیه را خواهیم گرفت.

ما میان انتقام زودهنگام نامتناسب و انتقام شرافت‌مندانه‌ی دیرهنگام، دومی را ترجیح می‌دهیم.”

پاشنه شکسته

تصور کن بعد از غروبه و داری برمیگردی خونه، همین‌طوری که از در مترو آمدی بیرون و داری تو خیابون راه میری تا برسی به ایستگاه اتوبوس، با خودت فکر می‌کنی به کارهایی که باید انجام بدی؛

«طرحی که باید بنویسم، مطلبی که باید می‌نوشتم، آن کتاب‌ها، برنامه‌ریزی برای آن کار، اشکال‌گیری آن یکی، وای تحقیقم را چه کنم، برای مهمونی هم باید به چند نفر خبر می‌دادم ای بابا یادم رفت، خوب به فلانی و فلانی هم باید این را بگم، یادم نره فردا آن ایمیل را بفرستم، اوووم یادم رفت بازم هاست وبلاگ‌م را درست کنم، هی ثبت نام این ترم را هم که نکردم، موضوع پایان‌نامه را هم که هنوز انتخاب نکردم بچه ها حتما فصل یک و دویشان را نوشتن و ….»

ادامه خواندن “پاشنه شکسته”

جان‌سخت

شده تا به حال در پیاده رویی، خیابانی، جائی بر خلاف حرکت همهٔ آدم‌ها حرکت کنید؟
مثلا همه دارند در پیاده‌رو از شمال به جنوب می‌روند و شما، از جنوب به شمال حرکت می‌کنید!
آن وسط‌ها از افراد مقابل تنه هم می‌خورید، حتی نگاه‌ها بر شما زیاد می‌شود، توجه‌ها به شما جلب می‌شود؛
سخت است خیلی سخت است؛
ولی در عین سختی و مرارتی که آدم می‌کشد در این مسیر، یک حس قشنگ آدم را همراهی می‌کند و وقتی به سر خیابان یا مقصد و هدفت میرسی و موفق شده‌ای، حس رضایت است که لبریزت می‌کند.
«فاستقم کما امرت»