دارم سعی میکنم خودمو با کار مشغول کنم که ثانیه به ثانیهی سهشنبهی هفته پیش جلو چشام نیاد…
الان رفتم تو اتاق، بهشون سوپ دادم
الان رفتم، آب سیب دادم
الان بهشون گفتم چیزی میخواین؟
الان پاشون رو جا به جا کردم.
الان دیدم دستاشون داره می لرزه
الان چشماشون خیره شد بهم
الان چشماشون سقف و آسمون رو نگاه میکرد و مثل اینکه دنبال چیزی هستن، میچرخید
الان دستشون رو گرفتم تو دستم
الان رفتم به پرستارهای احمق گفتم حالشون بده
الان منو از اتاق بیرون کردن
الان
الان
الان
کاش ساعت دو تا چهارِ دوازده اسفند ۹۹ رو هیچوقت نمیدیدم.
بابا جانم منو ببخش
بابا جانم حلالم کن
بابا … بابا … بابا 😭😭😭😭