از دردها&#۸۲۳۰;

وقتی عزیزی از خانواده‌ای می‌رود، دوست و فامیل و آشنا روانه‌ی خانه‌اش می‌شوند؛ که چه؟ که کنار بازمانده‌هایش باشند؛ که مرحمی باشند بر داغشان؛ که همراهی‌شان کنند در این سخت‌ترین و دردناک‌ترین لحظاتِ زندگی‌شان.
‌
کرونا که آمد، مخصوصا تا یکسال اولش، داغ‌دیدگان آن روزها علاوه بر غمِ عظیمِ از دست دادنِ عزیزشان، غمِ تنهایی را نیز لحظه به لحظه بر دوش کشیدند. خودشان بودند و خودشان. در خانه، در تشییع، در تدفین، حتی در هماهنگی مجلس‌های مجازی.
زنی تعریف میکرد همسرم که فوت کرد و دفنش کردیم، آمدم خانه؛ تنهایِ تنها. هیچکس کنارم نبود.
و این درد را، این غم را، این بغض را فقط آنهایی می‌فهمند که خودشان این شرایط را درک کردند.
و شاید تنها تسکینِ دلِ داغدارشان، یاد کردنِ تشییع شبانه و مخفیانه حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) و حضرت علی (علیه‌السلام) بود. شاید تنها تسکین دل داغدارشان، یادآوری تشییع غریبانه‌ی حسن‌ابن‌علی علیه‌السلام و تیراندازی به تابوتش بود. شاید تنها تسکینِ دل داغدارشان، عصر عاشورا و پیکری که تشییعی نداشت، بود… لا یوم کیومک یا اباعبدالله

پ‌ن: بیش از یکسال است که این جملات در قلبم سنگینی می‌کند و هروقت نگاهم به این عکس می‌افتد، نفسم می‌گیرد و اشک مهمان چشم‌هایم می‌شود.
بابا را به خاک سپرده بودیم و جز یکی از دوستان مادرم، خانمی نبود که ما دخترکان تازه یتیم شده را آرام کند و دلداری دهد؛ خودمان بودیم و خودمان… و روضه‌ی غریبیِ آلِ محمد (صل‌الله‌علیهم‌اجمعین)

یکسال شد بابا

اینکه خاک سرد است را اصلا قبول ندارم. گمان کنم هرکس که عزیزی را از دست داده باشد هم مثل من با این حرف مخالف است. داغ، آن هم داغ عزیز اگر سالها نیز از آن بگذرد سرد نمیشود که هیچ، تا سال اول و سالهای اول هر روز که بگذرد داغ‌تر می‌شود. فقط زمان باعث میشود در جریان عادی زندگی گاهی یادت برود چه داغی بر دل داری.
نمی‌دانم شاید خود بابا کاری کرد که امسال یک هفته مانده به سالگردش در خانه نباشم تا هر روز و هر ساعت زانوی غم بغل بگیرم و یاد پارسال کنم که پارسال این ساعت بیمارستان بودم و این شد و آن شد و تمام آن روزهای سخت و تنها برایم مرور شود و اشک بریزم و قلبم تیر بکشد… آه بابا، بابای مهربان من… بابای عزیز من … ببخش مرا اگر برایت کم گذاشتم… ببخش مرا و همه‌ی مان را

مراسم سال بابا


بُریم مشد

خواب دیدم بلیط قطار دارم برای مشهد. می‌خواستم راه بیفتم ولی بلیط رو پیدا نمی‌کردم. تو کمدها، بین کتاب‌ها، جیب کیف‌ها و مانتوهام، هرجا میگشتم پیداش نمی‌کردم. ناراحت بودم که ممکنه از قطار جا بمونم که مامان بلیطمو پیدا کردن و از خواب پریدم. یک قلوپ آب خوردم و دوباره خوابیدم. دیگه خوابی ندیدم ولی یک صدایی مدام بهم میگفت “بیدار شو، باید دنبال بلیط مشهد بگردی؛ بلند شو، الان از قطار جا میمونی‌” بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه مونده بود به طلوع آفتاب؛ داشتم از قطار جا می‌موندم…

۲۵ آذر ۰۰

راستی، کی بریم مشهد؟

می خواهم با پدرم حرف بزنم

تنها کلمه‌ فرانسوی که بلدم “بونژو” و “مادام، مسیو” است. ولی چندین ساله یه آهنگ فرانسوی تو گوشیم دارم و گاهی بهش گوش میدم، بدون اینکه معنیشو بدونم. فقط میدونستم درباره “پدره”

امروز گشتم و معنیشو پیدا کردم. گفتم برای آرشیو داشتنش، اینجا بذارم.

می خواهم گذر زمان را
برای یک لحظه فراموش کنم
یک آرامش بعد از یک دوران سخت
و به جایی بروم که قلبم مرا می برد

می خواهم رد پایم را
در مسیر زندگیم بیابم
و ارزش گذشته ام را
در باغ پنهانیم نگه دارم

می خواهم از اقیانوس عبور کنم،
از کنار پرنده ساحلی بگذرم
و به همه آن چیزی که دیدم فکر کنم
و به سمت ناشناخته ها بروم

می خواهم ماه را از قلاب بردارم،
می خوام زمین را نیز نجات بدهم
اما قبل از همه اینها
می خواهم با پدرم حرف بزنم

می‌خواهم یک قایق انتخاب کنم
نه خیلی بزرگ، نه خیلی زیبا
و آن را پر از عکسها
و عطرهای سفرهایم بکنم

می خواهم لحظه ای درنگ کنم و بنشینم
و در عمق حافظه ام
صدای کسانی را بیابم که به من چیز آموختند
و ممنوعیتی برای فکر کردن به آنها وجود ندارد

می‌خواهم رنگ تابلوهایی را پیدا کنم که در قلبم دارم
رنگ این دکور زیبا و ناب
جایی که در آن شما را میبینم
و به قلبم اطمینان می بخشد

می خواهم ماه را از قلاب بردارم،
می خواهم زمین را نیز نجات دهم
اما قبل از همه اینها،
می خواهم با پدرم حرف بزنم…

می خواهم با تو بروم
می خواهم با تو رویاپردازی کنم
همیشه به دنبال دست نیافتنی ها بوده ام
همیشه آرزوی نا ممکن ها را داشته ام

می خواهم با پدرم حرف بزنم…

نیم سال

نیم‌سال گذشت …
نیم‌سال‌ی که داغِ هر روزش، سخت‌تر از روز قبلش بود؛ غیرقابل‌باورتر؛ سخت‌تر؛ سنگین‌تر …

آه

سی‌و‌پنج سالگی

بیست و پنجمین روز از ماه چهارمِ آن سال، برابر بود با هشتمین روز از ماه ذیقعده. ذیقعده‌ای که فصل راهی شدن حاجی‌هاست. مرد خانه، آن سال راهی حج بود؛ یکسال قبلتر از سالِ حج خونین.
باید می‌رفت. اما زنِ پا به ماهش چه؟ او را چه میکرد؟ دکترها متوجه شده بودند بخاطر تفاوت گروه خونی‌شان ممکن است نوزاد سالمی نداشته باشند. اما باید می‌رفت. باید می‌رفت سرزمین وحی، کنارِ خانه‌ی خدا. آنجا برای سلامتی نوزاد دعا میکرد. شاید آن زمان که نوزادش پای به این دنیا می‌گذاشت، او چسبیده به خانه‌ی خدا یا نشسته در مسجد النبی برای دخترش دعا میکرد …
‌‌
و امروز
سی و پنج سال از آن روز که دخترک، سالم و سلامت دنیا آمد گذشته است. مثل آن سال، پدر در کنارش نیست. مثل آن سال، پدر به سفر رفته است. سفر به خانه‌ی خدا نه! سفر به پیش خود خدا. پدر رفته است و حتما مثل آن سال، در کنار خدا برای دخترش دعا می‌کند. برای عاقبت‌بخیری‌اش دعا میکند.
‌
کاش مثل آن سال، پدر می‌آمد و دخترکش را این چنین در آغوش می‌گرفت …

‌
‌
[چند وقتی است قلمم خشک شده است، اگر به حرکت درآید هم، تلخ است، حتی در روز تولدم؛ بر من ببخشایید.]

برای آقای امام رضا

سلام آقایِ امام رضا
میلادتان مبارک
زیاده عرضی نیست.
غرض عرض تبریک بود و بیانِ دلتنگی.
‌
تبریک را نوشتاری و قلبی گفتم؛
دلتنگی را با وجب‌وجب گشتنِ خانه برای عکس گرفتن از نشانه‌های شما.
کتابِ دعایم که هربار بازش می‌کنم انگار در حرم نشسته‌ام؛ گلدان آگلونمایم که خواهربرادرهایش این‌روزها در حرم شما زیاد شده‌اند؛ قابِ کوچک مزین به اسم‌تان که هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا دارمش؛ ظرف سفالی که نقش بزی بر آن حک شده ولی مرا یادِ آهو می‌اندازد و قطعه‌ای از فرش حرمتان.
اینها یعنی امروز در خانه نشسته‌ام ولی قلبم در حرم است و دلتنگ.
و میدانم “یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی”*
پس، از همین خانه زمزمه میکنم: “السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی”
‌
‌‌

* در اذن‌دخول وقتی داریم با خدا صحبت می‌کنیم و اجازه‌ی ورود می‌خواهیم به ایشان می‌گوییم ” میدونم پیامبرت و جانشین‌هات نزد شما زنده هستن، جایی که هستم رو میبینند، صدامو میشنوند و سلامم رو جواب میدند”