آدمهایم ۲

باورش داشتم. هرچه برایم می‌گفت را، باور می‌کردم. چه توقعی دارید از دخترکِ هشت ساله؟!

دوم دبستان بودم. هم‌شاگردی جدیدی به کلاسمان اضافه شده بود. خانه‌شان برخلافِ اکثریت ما، اطراف مدرسه نبود و از راهی دورتر می‌آمد. کمی عجیب بود. خاطرات محوی یادم مانده. مثلا یکبار پوست‌های سختِ کرم رنگ پسته را هم قرچ قروچ‌کنان گاز زد و خورد. حرف‌های عجیبی می‌زد و برای من که دنیای اطرافم یکدست بود، پدیده‌ی جالبی بود.
‌
یکبار تعریف کرد که نزدیک خانه‌شان جسد مرد جوانی پیدا شده. بچه‌های محل تیغ‌های گل رز را کنده‌ بودند و به طرف جسد پرت می‌کردند. آنقدر دردناک و عجیب بود قصه‌اش که بعد از بیست و شش سال انگار همین یک ساعت پیش برایم تعریف کرده است.

با اینکه حرف‌هایش عجیب بود ولی همه‌شان را باور می‌کردم. دلیلی نمی‌دیدم که دروغ بگوید. حتی وقتی با آب و تاب حرف‌های شنیده را برای مادر و خواهرم تعریف کردم و آنها گفتند باور نکن اینها را، جلویشان درآمدم که “نه! دوستم دروغ نمی‌گوید. واقعا اینها را دیده.”
چه توقعی دارید از دخترک هشت ساله؟

آدم‌ها… آدم‌ها … آه، آدم‌های زندگی‌ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *